X
تبلیغات
رایتل

 

پنجشنبه ۱۷ اسفند برفی بی نهایت زیبا و غافلگیر کنده اومد  اینجا .به حدی  نرم وآروم و پیوسته که انتظار نشستن به اندازه ۳۰ سانت رو من یکی  که نمی دادم . خوشبختانه اون روز مرخصی بودم و وقتی  پسرک با بابایی رفت مهد ( روز  های پنجشنبه مخصوص بازی  هست و پسرک مشتاقانه منتظر این روز و بردن اسباب بازی مورد علاقه به مهد) من هم گفتم خب  امروز  دیگه میرم سراغ آشپزخونه  و تو  کابینتی ها رو عوض می کنم و  مرتب  کردن و شستشوی  کاور  وسایل و  این کارها .  هنو ز ۵ دقیقه نگذشته بود که همسری زنگ زد که صمیم جان  اگه میتونی  همین الان برف  پله ها رو تمیز کن تا یخ نزده که دیگه سخت هست رفت و آمد و مرسی و  خداحافظ . من هم شال و کلاه کردم و با  دمپایی  مردونه سفید بدون جوراب!! رفتم خاک انداز رو برداشتم ..ساعت  هشت و نیم صبح بود . خلاصه یک راه عبورو مرور!!  از  روی  تراس باز  کردم و رسیدم به پله ها .یکی یکی  پله ها رو تمیز کردم و  دستام هم یخ زده بود بدون دستکش و پاهام قرمز  شده بود .حالا چرا بدون جوراب رفته بودم ؟چون  همه ی  جوراب  های  زمستونیم رو ریخته بودم  دور  در  خونه تکونی  کشوهام  هفته قبلش  آخه کهنه شده بودند و  فقط  جوراب شیشه ای  داشتم تو  کشو!! بعد  دیدم  حیاط خیلی  پر  از برف  هست و سرهنگ طفلکی  گناه داره با اون سنش و قلبش بیاد همه رو  پارو کنه . از  لای  برف های   سفید رفتم سمت اتاقک گوشه حیاط و  پارو رو برداشتم و  شروع کرده به ریختن برف ها داخل باغچه ..و هی به تلی از برف  و  نرگس های زیر اون نگاه میکردم و  میگفتم انشالله سبز میشید دوباره .آقا یک ذره که پارو کردم برف ها رو  رفتم در  حیاط رو باز  کردم  و به کوچه نگاهی  انداختم ..در  سکوت و آرامش و فقط  ته کوچه دو نفر  داشتند برف  های  جلوی  گاراژ رو تمیز میکردند ..من دفعه قبل که برف اومد  خیلی اذیت شدم یعنی   تا مدت ها شاید نزدیک یک ماه به علت این که رفت و آمد  در  خیابون ما کمتر  هست و  تقریبا فرعی  حساب  میشه این یخ های  ضخیم و افتاب نخورده حرکت رو سخت میکردند برامون .با پارو و بارونی قرمز و شال صورتی و دمپایی  مردونه سفید!! بدون جوراب  رفتم وسط کوچه و شروع کردم به برف پارو کردن ..جلوی  خونه خودمون . .و  ۵۰متر  سمت راست و سمت چپ  و  جلوی  خونه همسایه کناری  که یک پیرمرد مهربونی  هست که همسرشون سال گذشته فوت کرده و  حتما براش سخت هست پارو کردن ...و وسط  خیابون رو ه میک راه درست کردم و  دیگه همین طور  عرق میریختم ..آقا ساعت ۱۰ هم باشگاه داشتم ... هی  حساب  میکردم خب  اینطوری  کمی ورزش هم کردم ..مف دستم می سوخت ..یه چیزی شبیه تاول داشت میزد و  وقتی اومدم تو خونه و  حیاط به اون بزرگی رو پر از برف  دیدم یا علی گفتم و  از  روی  تراس  خانم سرهنگ و پله هاشون شروع کردم به سمت راه میانی به وسط  حیاط . برف ها  زیاد بودند و من هر بار  هی ..هی  می گفتم و  از  یک متری برف ها رو پرتاب  میکردم به سمت باغچه ..صدای  خانوم سرهنگ اومد که میگفت صمیم خانوم ..نکن عزیزم ..سرهنگ میاد پارو میکنه ..گفتم به ...سر و مر و گنده  ما هستیم بعد سرهنگ بنده خدا بیاد ..آقا  وسط های کار  حس  کردم کمرم خیلی راحت صاف  نمیشه!!! میدونین با خودم گفتم این برف  ادامه داره و ممکنه اصلا کسی نبینه که خیابون کمی  تمیز شده ولی  مهم اینه که من امروز  پنجشنبه این هدیه رو  با پست اکسپرس  فرستادم برای  تمام رفتگان و درگذشتگان مون ...بر گ سبزی است تحفه ی  درویش ...چه کند بی نوا ندارد بیش ...خلاصه نیمی از  حیاط که تمیز شد و یرگشتم بیام روی  تراس  خودمون رو هم  تمیز کنم دیدم روی  پله ها اونقدر برف  نشسته که انگار  نه انگار  من همین چند دقیقه قبل  تمیز کردم ..خندیدم و گفتم  خب  حالا برف کمتری رو باید تمیز کنم تا برف اون موقع صبح ..بالا که ر سیدم دیگه به سختی  راه می رفتم ..دستم خشک شده بود ..سریع اومدم داخل و یک چای  دارچین  داغ برای خودم درست کردم و   دیدم ...وای  خدای من ساعت ۱۱  شده!!!  یعنی به عمرم این همه برف پارو می کنیم ..نشده بودم ...کلاسم !! ای  داد ...جستجوهای  بعدی من نشون داد  برف پارو کردن حدودا ساعتی  ۳۰۰ یا ۳۵۰ کالری  می سوزونه  و من چیزی  حدود ۷۰۰ کالری سوزونده بودم  مجانی!! دستم رو با اب  گرم ماساژ دادم و  دیدم نمی تونم اصلا کار بکنم و  خونه تکونی  کیلویی  چنده!! برای  مامانم که تعریف کردم میگه غیرتت به خودم رفته!!  میگم آخییییییییی!! پس  چرا بچگی  هام که یادمه  به ما دونه ای  یک تومن میدادی آجرهای   بیرون خونه  رو بیاریم توی  حیاط برای بنایی سر کار  عالی!!   غیرت!!!؟  میخنده و میگه اون برای  این بود که مزد مجانی  از کسی  نگیرید و یادتون باشه پول در آوردن راحت هم  نیست  همین طوری!! مرسی  واقعا ! 

ظهر  هم برای  ناهار آش  رشته درست کردم که جای  همهگی   خالی!! از بس  شور شده بود   نفری یک پیاله خوردیم و در  سکوت  عمیق همه به چشم های  من نگاه کردند!! همسری و پسرک ...جاتون بیشتر  خالی  هیییییچ چیز  آماده دیگه ای  جز  نون پنیر  هم نداشتیم !   همه لذت بردند!.من هم تا قبل از  ناهار   و در  تنهایی برای  این که از نبودن پسرک عذاب وجدان نگیرم  رفتم اتاق  خودم و خودش رو مرتب  کردم و اتاق کار رو هم دسته گل کردم .بعد جاروب رقی  کشیدم مرتب و خوشگل و یک پرده سفید هم زدم جلوی جاکمدی!! ته اتاق که وسایل کامپیوتری  اقای  همسر  همیشه  از دور  تو چشم میزد .شام هم به جبران ناهار شور  ظهر یک لازانیای خوشمزه درست کردم و وسط هاش یادم اومد ای  داد بیداد!! همسری که لازانیا رو غذا نیمدونه وس یر  نمیشه اصلا!! بعد با خنده و  کمی  شیرین کردنچشم ها و لبخندهای  درون چشم ها!! رفتم کنارش و گفتم قربونت بشم لازانیا  درست کردم آههه ..انگشت هات رو هم میخوری ..اگر  دوست نداری  بگو شام چی برای  تو فقط!!  درست کنم ؟!!  نگاه (خودتی !!) بهم انداختند و یک برش لازانیا نوش جان کردند و  پسرک هم یک برش و  صمیم جان چون رژیم دارند و  از طرفی  به شعور سلولی بدنشون هم مطمئن هستند سه برش  کامل !! همش هم تو دلم میگفتم من خیلی  خوشبخت و  خاص  هستم که هر چی  میخوام میخورم و  یک ذره هم سایزم عوض نمیشه ...مرسی  بدن مهربونم ..مرسی  لازانیای  خوشمره که اومدی  توی  ذهنم ..مرسی  خونه ی  تمیز که نگات می کنم کیف می کنم..مرسی آشپزخونه ی  صبور که  منتظری  اولین فرصت  تمیزتر بشی ... بعد هم ساعت نه و نیم شب  غش  کرده و  سه نفری  دراز به دراز روی  تخت خوابیدیم و کسی نبود بچه را ببرد اتاق  خودش  و  ایشون هم تا  یک ساعت بعد کیف کردند از  حضور در  کنار   والدین محرتم و بعد هم به تخت خود منتقل شده و تا صبح کله ی  سحر ساعت هفت صبح خوابیدیم .. 

روز  جمعه  هم  با صدای  قوقولی قوقوی  پسرک از  خواب  بیدار شدیم .وقت هایی که بچه زودتر  از  ما بیدار میشه میاد و صدای  خروس  در  میاره میگه بلند شین ..افتاب  اومده ..وقت کار و  گندم کاشتنه ..وقت درو هست!!! ما هم بیدار  شدیم و بنده بساط صبحانه رو آماده کردم و  ظهر هم رفتیم خونه ی  مامان دعوت بودیم برای  ناهار ..پسرو و دختر  خاله به  حدی  بازی و شادی  کردند که این بچه دقیقه ای  چشم روی  هم نذاشت ...عصر هم همون جا بردمش  حمام و ساعت حدودا هشت بود که می خواستیم برگردیم خونه و  آقا کوچولو هم بعد از سه بار  عصرونه خوردن در   حال غش کردن بودند که یکهو رو به من میگه مامان پلو میخوام ..شام نخوردم که!!! یا خدا! حتی یک دونه برنج هم نمونده بود تو قابلمه چون به عنوان عصرونه تناول کرده بودند مادر و بچه!! مامان اینا هم تا حد ممکن شام سبک میخورند ..به مامان با گردن کج میگم چیزه ..ماکارونی  داری مامان ؟ میگه آره یک مشت  پیچ پیچی  مونده ..من هم سریع شروع کردم به درست کردن شام آقای  محترم !! و به مامان میگم برای شام  شما چی درست کنم مامان جان!!خیلی  خونسرد میگه هیچی!! ما شام نمی خوریم که!! خب  معلومه مامان از بس  خسته شده از  دست این بچه ها امروز که داره ثانیه شماری  میکنه بچه ها جمع کنند برن  دیگه بابا مردیم از  دست شما!!!! از اون طرف  می دونم که بابا بعدا غر میزنه چرا بچه ها شام نخوردند و از  همه مهم تر من الان این وقت شب با یک عدد همسر  گرسنه و یک قابلمه اش  شور  چی خاکی به سرم بکنم!!؟ هیچی دیگه سریع سیب زمینی  سرخ کردم بارب   روش هم تخم مرغ زدم و  اونقدر  خوشگل شده بود ..اوردم همسری و بابایی و بچه خوش خوراک میل کردند و بقیه ماکارونی ا رو هم برای ناهار فردای پسرک آوردم خونه ... مامان اصلا تعارف  نداره با آدم و  جالبه وقتی  دید من ممکنه ناراحت بشم اومد و شام خورد و من هم گفتم بذار یک ذره از شعوور سلولیم یاد بگیرم!! و من هم شام نخوردم و مراعات کردم چون عصرش  ته دیگ برنجی با خورشت قورمه سبزی روش!! خورده بودم و  سیر بودم شکر  خدا ...توی راه برگشت هم آقای راننده آژانس  یک  ماشین خیلی  خوشگل به پسرک هدیه داد به پاس  قرآن هایی که دفعه قبل براش  خونده بود و قولش رو بهش داده   بود : حمد و قول هوالله و   کوثر و ناس  . آخی ..چقدر  مهربون بود ...بچه داشت از  ذوق غش میکرد و ایضا از  خواب  هم . ساعت نه و نیم پسرک خوابید ( یعنی از  ۷ صبح که بیدار شده بود  چشم روی  هم نذاشته بود تا نه و  نیم شب!! انگار  شکنجه اش  میدن میگن بخواب!! والله ما شنیده بودیم نوزادها  ۲۰ ساعت خوابند بچه ما همون موقعش هم ۲۰ ساعتش رو بیدار بود  ۴ ساعت دیگه اش رو چرت میزد!!! کروکودیلن اینا یا بچه!!؟) من هم دوش گرفتم چون بوی آشپزی و سرخ کردنی  گرفته بودم حالا دارم یک وری  و  تلو تلو  خوران میرم سمت  اتاق که بخوابم همسری  متکا گذاشته با پتو  جلوی  تی  وی  و  میگه بیا یک فیلم ببینیم حالا ..نخواب !! خواهش  می کنم!! میگم انسانی  تو  آیا ؟  میگه خب  دلم فیلم میخواد ..آنا کارنینا نامزد ۴ اسکار  در  سال ۲۰۱۳ شاید فیلم خیلی  با شکوه و  روایتگر طبقه اشراف روسیه در قرن نوزدهم باشه و برای  دیدن دو نفره در  سکوت و آرامش مناسب ..ولی  مسلما برای  صمیمی که نصفه نیمه با چشم های  خسته خوابیده جلوی  تی  وی و  هی با خودش  میگه چرا اینقدر  اینا انگلیسی رو این طوری  نامفهوم حرف می زنند  گزینه مناسبی  نبود ...بیست دقیقه بعد   تی  وی  خاموش و  همسر صمیم رو به خوابیدن مثل بچه ادم در  اتاق آدمیزاد و نه وسط  هال دعوت کرد ..نرسیده به متکا  نصفه خواب شبم رو هم دیده بودم ...!!!  

اوه تازه خوب  شد فیلمه رو کامل ندیدیم ها ..بی خودی  حروم میشد وگرنه . الان در  موردش  که خوندم  ظاهرا سرشار  از صحنه های خصوصی آنا و  آلکسی  هست ...حداقل دیدن این فیلم به افراد  خواب آلوده توصیه نمی شود ...باید مشتاق و بیدار و  با حوصله بود . فضای  فیلم ..حرکت دوربین و  ابهت تصاویر و شکوه رنگ ها  همان چند دقیقه هم فرامو شنشدنی بود . دوست داشتم سبک فیلم را .باید کامل ببینم .

 

پ.ن. 

دو شب  پیش  خواب  دیدم وارد حرم امام رضا شدم ..رفتم جلوی  مهمان سرای  حضرت ..حس  می کنم چادر هم سرم بود ..به درب سالن نگاه میکردم ..کسی نبود ..چشم هام لبریز از اشک بود و یادم هست  گریه میکردم ..یک نفر اومد بیرون ..یک ظرف   غذا داد و رفت داخل ..برگشتم و  چند ثانیه بعد دوباره خودم رو دیدم که  جلوی  در  ایستادم و  اشک از  چشم هام میاد بیرون ..دوباره یک آقای  دیگه اومد وو یک ظرف   غذا داد و رفت ..من  غذا نمی خواستم..چرا این رو متوجه نمیشه کسی ؟‌چند بار  تکرار شد ...و هر بار من غذا رو گرفتم از دست کسی که از  داخل  مهمانسرا می اومد بیرون و دوباره بر میگشتم طرف درب و به داخل نگاه میکردم... از خواب بیدار شدم ...یک حسی  بود ..شیرین و غمگین ...ما مشهدی  ها جیره خور  آقا هستیم ..به قول پدر بزرگم سر سفره ی ولی  نعمتون روزی  خوردیم ... ولی  چرا هر بار برای من غذا داده می شد و من باز هم برمیگشتم و نمی رفتم ؟  خواسته ی  من چی بود ؟ چرا من رو رد نمیکردند ؟ چرا اون همه لطف  خوشحالم نکرد ؟ چی  بود  خواسته ی  من مگر ؟ ... همسایه ی  بی معرفتی هستم. ...قبول ..این که انقدر  واضح است که خواب  دین نمی خواهد  دیگر ...بعضی ها آدم رو در  خواب  هم غرق شرمندگی  می کنند ...شاید هم صمیم مشتاق  دیدار  درونم بوده که هی  تلنگرم میزند بیایم به آستانه ی  مهر و  ماه شما ...می آیم ..همین روزها ... همین هفته انشالله .  

نظرات (37)
سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 14:30
همین مدل شما رو منم تجربه کردم. اولش کاملا مجهز شروع به پاک کردن برف روی ماشینمون کردم که یخ نزنه فرداش. بعد راه باز کردم از دم خونمون. جلو خونه ی همسایه مون که یه زن بیوه ی مسنه رو هم پارو کردم. تازه نصفه شب ساعت یازده دوازده!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای جانم ..افرین پری ..آفرین ..
سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 13:35
عزیز دلم مرسی بهم سر زدی .ببین من الان این جوریم از ذوق زدگی

خوب چی کار کنم صمیم جون، منم و یه نفس خان دیگهههههههه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 13:22
اونقد هول خربزه داشتم که اسمم رو اشتباهی صمیم نوشتم! من بیتا هستم اما وبلاگم رو که میبینی پرستو هست بیشتر برا رد گم کردنه! خیلی حیف شد که نمیتونم عید خربزه پیدا کنم! تو دنیا هیچ لذتی بالاتر از خوردن خربزه نیست! امتحان کن شاید دوره آلرژیت تموم شده باشه.
سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 12:26
صمییییییییییییییییییییییییییم! (الان منو با لب و لوچه آویزون تصور کن)
شاکی ام ازت!!!!
تو وبلاگ مهرسا خوندم عکستو بهش نشون دادی...منم میییییییخوام
چرا گذاشتی ما فکر کنیم تو خیلی گنده ای؟؟؟؟
من میدونستم خیییییلی خوشگلی اما نه تا این اندازه که مهرسا نوشته دلمونو برده...
تصورم ازت یه خانوم قدبلند سفید چهارشونه با سایز در نوسان بین46-48 بود...دستهات هم تو نطرم خیییلی قشنگن...انگشتهای هنرمندی طریف با کمی پف زیبا وناخن های کشیده...
راستی برا اولین بار رفتم موهامو یه کاری کردم...مش پلاتینه...حالا دیگه واقعا بلژیکی شدم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا مهرسا غلو کرده ..شما به دل نگیر حالا ..
قروبنت بشم .مبارکه موهات ..بهت باید بیاد حتما ..خوشم میاد از این رنگ .
سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 10:41
من دیدم سپیدان رد پارو مونده رو برفها!! نگو صمیم کنتراتی از حیاط خونه شون رد برف گرفته و پارو کرده تا رسیده به استان فارس و سپیدان!!
خخخخخخ
امتیاز: 0 0
پاسخ:

خدمتتون خواهم رسید بانو جان!!!!
خعععععععععلی ...
سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 09:31
سلام صمیم جون
دلم برات تنگ شده بود گفتم سلامی عرض کنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واییییییییییییی میفا ..چه کردی با این نفسیت !!! نکن این عشقولانه ها رو ..نکن .بذار مام اینجا آروم سر جامون بشینیم!!
بووووووووووس
سه‌شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 00:50
صمیم چند روز پیش به این فکر میکردم که شما میرید زیارت امام رضا؟؟مثلا چند به چند وقت میرین؟ بعد این سوال هی توی ذهنم بود چند روزه..حالا امروز خوندم خوابت رو..و برام جالب بود..صمیم دعا کن امسال عید بدون هیچ مشکلی بیام مشهد بیایم زیارت..یعنی دلم پرمیکشه برا زیارت
راستی یادته یه بار میخواستم بیام و برات بنویسم که صمیم برام دعا کن که بیام مشهد بعد یه صفحه ای کاملا اتفاقی باز شد که نوشته بود نیازی به این کارا نیس امام رضا خیلی نزدیکه بهت و اینا...
بعد صمیم یه چی دیگه..من یه انرزی ای دارم میدونی... خاصه..من راجع به هرکی هرچی فک میکنم اون اتفاق می افته..مثلا اگه هی فک کنم که مثلا داداشم الان تو راهه و داره میاد خونمون اون اتفاق می افته..درحالیکه داداشم کلی کار داره و امکان اومدنش نیست اصلا..این کوچیکترین اتفاق بود برا مثال گفتم..99درصد خوابهایی که میبینم درست درمیاد(انگار تخم مرغ شانسیه:دی)
انرزی منفی و مثبت هایی که بقیه میدن رو سریع میگیرم گاهی حس میکنم خیلی آدم عجیبیم صمیم!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه این خیلی ه خوبه ..تو با یک نیروی مغناطیسی قوی که اطرافت داری و در واقع با هاله بزرگت مثل یک گردباد مفید و سازنده همه چیز رو به طرف خودت میکشه ذهنت ..میدونی ما ادم ها همه مون این پتانسیل رو داریم ولی خیلی هامون ازش استفاده نمی کنیم ..شنیدی میگن وقتی فرد روحش ازاد میشه کافیه فکر کنه به چیزی یا جایی و در چشم به هم زدنی اونجا باشه ؟ خب چون چیزی به نام حجاب تن نیست این میان و روح بی واسطه به خواسته ذهن میرسه ..تو هم الان این خصوصیت فوق العاده رو داری ..قثط یادت باشه باید سعی کنی هاله دفاعی دورت رو حتما قوی کنی ..بشین حالت دعا ..یوگای نشسته بعد دست هات رو بذار روی زانوت و انگشت هات به سمت اسمون .حالت دقیقا دعای بعد از نماز ...اون وقت فکر کن یک نوری سفید میاد دورت و مثل یک ژوسته تخم مرغ بزرگ و قوی و محکم تورو احاطه میکنه ..بهش فکر کن ..این سپر ورحی تو خواهد بود و نمی ذاره ا هر انرژی منفی یا مثبتی جذبت بشه ...فقط باعث جذب نرژی های هم فرکانس با انرژی های روحی یا ذهنی تو خواهد شد . باید بتونی خودت رو از شر ادم ها و افکاری که از شارز روح تو تغذیه می کنند و خستگی و کسلی رو به جاش بهت میدند (مثل انگل تا حدی ی مونند) دوری کنی .آگاهانه ..مسلما خودت همه ی این ها رو میدونی ..مراقب این نیروی فوق العاده مفیدت باید باشیم و و از قدرت ذهنمون همیشه برای جذب خوب و خیر استفاده کنیم که انشالله بهتر و قوی تر و زیباترش بهمون برگرده ...
دوشنبه 21 اسفند 1391 ساعت 16:12
شاد باشی همیشه صمیم جونم.
میگم من چطور و با چه لحنی با بدنم صحبت کنم که هرچی میخورم بهش نچسبه؟
آخه میام مث تو حرف بزنم ته دلم احساس میکنم الانه که چاق شم!!
چطور حس هامو به درون دلم بببرم؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باید خودت حرفات رو بتونی بارو کنی .. چیزی مانع نباشه سر راهت ..مثلا بگو من این هفته یک کیلو کم شده وزنم( مثلا هنوز قراره کم کنی ) بعد اگه میبینی باور خودت نمیشه بگو نیم کیلو تو یک هفته ..اگه باز باورت نشد و یک چیزی ته دلت گفت برو بابا!! بگو ۴۰۰ گرم ..سیصد گرم..خلاصه یک جایی هنت میگه اوکی ..میتونم اینو ..بعد کم کم هفته به هفته دوز این تصمیم ها و تلقین ها رو ببر بالاتر ..بدنت اعتماد میکنه به حرفت ..چون ذهنت بهش میگه ببین من بهت میگم تو میتونی .پس میتونی ...
دوشنبه 21 اسفند 1391 ساعت 14:53
سلام صمیم خانم
شما خسته نشید یک روزه اینهمه کار انجام دادید تازه آشپزی هم کردید اونم چی آش!!!! واقعا که احسنت بر شما ولی این همه سختی دادن به خودتون شما رو از پا در میاره بیشتر به فکر خودتون باشید
پاسخ:
چشم..ممنونم .
دوشنبه 21 اسفند 1391 ساعت 11:09
سلام عزیزم یه سوال خیلی حیاتی دارم ازت و ممنون میشم که حتمن جواب بدی! من عید اگه خدا بخواد مشهد هستم و تو بارگاه امام رضا سالمون رو تحویل میکنم. خوووووب تا اینجاش که خوبه اما سوال حیاتی من اینه که آیا عید میتونم جایی خربزه مشهد پیدا کنم؟! هر قدرم گرون باشه مهم نیست! آخه خودم نمیخوام که این بچه هوس کرده! خوب چی کار کنم؟!
یه خواهش هم ازت دارم! اگه تونستی و وقت کردی یه پست بذار جاهای خیلی خاص مشهد رو برامون معرفی کن جاهایی که معمولا هیچ جا ازش ننوشته باشن! البته اگه تونستی.
پاسخ:
پرستو جان یک لحظه فکر کردم اسم خودت صمیم هست ...
والله من خودم چیزی مثل آلرژی دارم و م دت هاست یعنی سال هاست خربزه نمی خورم ولی میدونم که لذیذترین خربزه های ایران مال همین مشهد هست ..عزیزم فصلش اینجا تو شهریوره ..حتی گلخونه ای ها رو هم فکر نکنم تو ایام عید بفروشند ..

باشه حتما عزیزم .
دوشنبه 21 اسفند 1391 ساعت 08:22
سلام در کل چند کیلو توی چه مدتی امسال آب کردی ؟
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 اسفند 1391 ساعت 08:19
سلام صمیم عزیز
چند وقتیه(نزیدیک به ۳ سال) که وبلاگنو می خونم. واقعا همیشه انرزی مثبت می گیرم. خدا نگهدارت باشه و همیشه دلت شاد باشه
کاش منم می تونستم مثل تو بی چشمداشت محبت کنم و راحت باشم.
رفتی حرم تو رو خدا ما رو هم یاد کن. ۲ سالی هست نشده بیاییم مشهد.
قربانت
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 22:16
سلام صمیم جون.چند وقت بود نیومده بودم اینجا خیلی دلم برات تنگ شده بود.چندتا پست اخرو با هم خوندم کلی انرژی گرفتم.نمیدونم چه جوریاس که هر وقت دلم گرفته یه دفعه اینجا پیدام میشه و تو هم یه عالمه حرفای قشنگ قشنگ داری و من کلا یادم میره واس چی ناراحت بودم.دوست دارم و مرسی از اینکه هستی...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 20:53
سلام صمیم جون
خیلی وقته که وبلاگتو می خونم شاید از همون اولش. هر روزم به وبلاگت سرمی زنم از نوشته هات لذت می برم بعضی وقت ها اونقدر به شیرین کاریات می خندم . یجوری معتاد وبلاگتم ولی راستشو بخوای هیچوقت برات نظر نذاشتم نمی دونم چرا ولی امروز هوس کردم , دوست داشتم ناخوداگاه خواستم که اونچه تودلم رو بنویسم واقعا دوستت دارم باهات احساس همزاد ÷نداری میکنم . یکجورایی تورو شبیه خودم میدونم .
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 19:53
خسته نباشی خانم اکتیو انرژی مثبت
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 16:51
خسته نباشی از این همه برف روبی صمیم جان،اگر قسمت شد و رفتی حرم از طرف ما هم نایب الزیاره باش ،دلم لک زده برای حرم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 15:01
یعنی همچین جونی داری شما؟؟ برف پارو کردی اونم بدون جوراب؟؟
ووییی با خوندنش هم پاهام یخ زد.
خسته نباشی مامان صمیم شاد و مهربون
رفتی التماس دعا
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 14:47
صمیم جان..چه حرفای خوبی توی پستات نوشتی...چه حسهای خوبی بهم دست داد مثل همیشه .... از این همه انرژی مثبت و راحتی ممنونم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 14:24
اووووه همه ی همه اش رو خوندم.... شاد باشی گوله انرژی من
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 14:10
سلام صمیم جان خوبی ؟
من هم حسابی از این برفی که گذشت استفاده کردم و خوش گذشت ...
قشنگترش این است که هوای الان گویی خود عیده
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 14:10
سلام صمیم عزیزم

چند روز پیش داشتم به بدنم نگاه میکردم و از اینکه کمی لاغر شده بودم کلی خوشحال بودم برای اولینمبار یهو شروع کردم تند تند با مهربونی با همه چربی های اضافه حرف زدن و قول گرفتن ازشون که زودتر آب بشن ..بعد یهو آخرش گفتم صمیم مهربونم مرسی تو چقدر خوبی خیلی دوست دارم.انقدر جدی و بلند گفتم که انگار روبروم وایستاده بودی .. .
خوابتو خوندم.گریه کردم .. پدر بزرگم عاشق امام رضا بود .. من با اسم امام رضا بزرگ شدم ..پدرم هم مارو مشهد زیاد میبرد .. اونم امام رضا رو خیلی دوست داشت .. خوابتو که خوندم یاد آرامش حرم افتادم ..اون موقع ها زیاد اونجا می اومدیم. حالا نه بابام هست نه بابا بزرگم .. منم دیگه انگار مثه اون موقع ها نیستم..
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 13:48
سلام صمیم عزیزم.
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید. من حودود دو ماهی میشه که از اول شروع به خوندن وبلاگ شما کردم تا اینکه امروز دیگه به روز شدم و رسیدم به سال 91!!!
واقعا خیلی انرژی مثبت گرفتم از شما. دستتون درد نکنه.
تا حالا نظر نذاشته بودم. از امروز منم بزارید جزء دوستاتون.
موفق باشید.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 13:32
التماس دعا
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 11:47
فدای دل مهربونت...بااون برف پاروکردنت عزیز.
راستی رفتی حرم التماس دعا
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 10:58
صمیم جان رفتی حرم سلام مخصوص منم به آقا برسون و بگو خیلی دلش میخواد بیاد ما آبان اونجا بودیم به همسری میگم دلم زیارت آقا رو میخواد میگه تازه اونجا بودی به آقا بگو ما رو بزودی بطلبه ممنونم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 10:55
الهی بگردم که اینقدر خوبی صمیم.خدا چه پاداشی به اون دستها و پاهای قرمز شده و یخ زده عطا میکنه در آخرت انشاله
بعد یک سوال : چرا آقای همسر لازانیا رو غذا نمیدونن؟؟ آخه خیلی غذای مفصل و سنگینیه به نظر ما!!
حرم امام مهربونمون رفتی خیلی التماس دعا ازت دارم.خواهشا منو یادت نره با اون دل پاکت دعا کنی عزیزم.
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 08:43
ایشالا همیشه خوشبخت باشین
صمیم جان حرم رفتی برا منم دعا کن
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 اسفند 1391 ساعت 08:33
چه جالب
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 21:04
صمیم خیلى ماهى
واقعا این همه برف پارو کردى؟ به جان خودم همش منتظر بودم بگى خواب میدیدم
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 21:02
سلااام
چقد دوستون دارم من
همیشه نوشته هاتونو میخونم همش احساس میکنم خییلییی باید مهربون باشین
و در ضمن مثل خودم سرشااار از انرژی مثبت!
اصلا ادم نوشته هاتونو میخونه حسش به زندگی خوب میشه!
خیلی حس خوبی داری
به آقای همسریتون از طرف من بگین بهتون افتخار کنه و اینقد هم بخاطر غذا به شما گیر نده
شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 17:09
سلام صمیم جون عاشقتم ممنون بابت پست قشنگت ممنون واسه این همه انرژی مثبت عزیزم
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 15:00
صمیم جان لطفا وقتی رفتی به اون آقا سلام برسون و بگو من سه بار اومدم که بیماری ام اس من شفا داده بشه و نشد و حاجات دیگه هم مونده
حالا پس حداقل یه دختر خوب قسمت داداشم بشه بحق حضرت زهرا
متشکرم و امیدوارم یادت بمونه
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 13:42
صمیم جون زیارتت قبول. از طرف ما هم سلام کن به آقا...
یه چیزی این روزها خیلی به دلم نشسته :
"دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است : سلام آقا ."
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 13:22
سلام صمیم عزیز...وقتی رفتی سلام و ارادت من رو هم برسون.
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 13:08
سلام
من تازه تازه اتفاقی وب سایتتو دیدم
ادم باحال و خوبی هستی.حرفات به دلم میشینه
دوست دارم باهات دوست باشم میای باهم دوست بشیم؟اگه موافقی بهم میل بزن
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 12:00
سلام صمیم جان
خییییلی دوست دارم
تو چقدر خوبی
آرزو داشتم یه دوست مثه تو داشته باشم
آفرین به تو
عید امسال خیلی غیرمنتظره تصمیم گرفتیم بیاییم مشهد
سالهاست نیامدم...
حاجت دارم از آقا
برام دعا کن
پ.ن:وای که چقدر این آشپزی معضله.منم دقیقا دیشب مونده بودم با خستگی وگشنگی چی بپزم.آخرشم هیچی!کالباس شد!
ولی بازم بتو که همیه غذاهای safe ! خانگی میخوری
امتیاز: 0 0
شنبه 19 اسفند 1391 ساعت 11:50
صمیم جان فقط دلم خواست بگم که یکی از وبلاگهایی که همیشه خنده میاره رو لبام اینجاست. امیدوارم که همیشه زندگیتون همین جوری شاد و خوش و پر خنده باشه عزیزم.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد