X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

خب بریم سراغ ماجراهای  شما بگو :ملاقات با طوطی .. ملاقات را رابینسون .ملاقات با دختر  آتیش  پاره ..با یک عدد   برنزه ی  داف!  البته ایشون لطف  کرد  چند روزی  منتظر شد  بلکه من شروع کنم!!!( صمیم  در  توهم ) وقت نکردم حالا از زبون من بخونیدش .

  

آقا این دختره زنگ زد به ما و  گفت فلان وقت مشهدم ..میخوام ببینمت . دختره کیه .؟ مشدی مهرسای  خودمون دیگه .  پیتیکو پیتیکو  کوبیده اومده مشهد در  جوار  خانواده و  قبلا یک قراری با هم داشتیم و  اومده بود  قرار رو جفت و جورش  کنه .آقو  ما رو میگی ؟  بساط  طرح ضیافت  هنوز پهن ..  ما هم به سلامتی  تو ده روز  مسافرت و سه هفته مهمون داری  یک چیزی در حد  و ابعاد ماموت شده بودیم .هی تو دلم لعنتش  میکنم که تو  کدوم  آبادی  ای !!! بودی  وقتی من از  لاغری  هر روز  خودم رو زارت و زارت  تو آیینه نگاه میکردم  اکککههه هی!!  دقیقا  موقعی که دو برابر شدم امدی با  دهن گشادت!! میگی  منننننننن رسییییییییییییدم  هانی!! هانی و   هاندونه سفید!!! خلاصه ایشون  مهمونی  های فشرده فامیلی  شون رو به رخ ما کشیدند و  تو چشم ما کردند که آره ظهر  یک جا دعوتم ..عصر  عصرونه یک جا ..شب  یک جای  دیگه ..آخرشب  یک جا ..نصفه شب یک جا ( خاک  عالم!! بی حیان چقدر  مردم!!) هر روز  میان دنبالمون میبرنم بیرون ..گردش ... بهم غذاهای  جور  واجور  میدن!! آدم یاد این ننه پیرزن کدوی  قلقله زن می افتاد با  تصور  بخور  بخورهای این بچه شیکمو ..خلاصه بعد از دو سه بار  عوض  کردن تایم قرار ، من بلاخره مجبوووووووووووور شدم قبول  کنم که از  محل  کارم برم ملاقات نامبرده !! آقو فکر  کنید یک ماهه آرایشگاه نرفتم بعد  هیکل  هم که اون طوری .. قیافه از بس  کمبود خواب  دارم سفید یخچالی  مدل 78 و  اینا  هممممممممه به کنار ..با مانتو و مقنعه و  ریخت سر  کارم میخوام برم ..یعنی  موندم این بچه این قدر  از  من تعریف کرد برای شماها که نههههههههههههه صمیم  خوشگله بابا!!  الکی  خودش رو لوس  میکنه میگه زشتم..چاقم ..بعد ملت میان انگشت میکنندتو چش و چالش  میگن تو مطمئنی  عکس های  خود واقعی  صمیم رو دیدی ؟!!! این از  اوناهاشه ها!!!!( من تا کمر  جلوی  این همه محبت دوستان خم میشم ..)اون وقت  ایشون الان باید  منو در  این هیات رویت کنند ؟  او نوقت  چون جدیدا روی  اهمیت  به خودم کار  میکنم و  واقعا  دارم درس های  سنگین (برده حرف مردم نبودن) رو میگذرونم و  پدر  من رو در اورده این درس ها و تمرین ها ..خلاصه گفتیم اوکی ..فلان ساعت ..بیا ..فکر  میکنید ساعت چند بود ؟  مثل احمق  ها ساعت 3 ظهر  وسط  جزززززززززززز  گرما رو انتخاب  کرده بودیم ..البته من که نه ..  مهرسا  رو میگم .چون در  مورد من نباید گفت مثل  احمق ها .. باید گفت خود  خود  احمق . اینا هنوز  هیچی  نیست ...  تازه میرسیم سر  اصل ماجرا ..روز قبلش  این مهمون های  ما موقع دیدن عکس های من بهم گفتند  وای  صمیم چقدر  موهات وقتی  کوتاهه بهت میاد ..جلوی  موی  کوتاه  اصلا کلی  جوون ترت کرده . من هم رفتم تو تفکر  عمیق ..یک چیزی تو مایه های  خلسه ..!! بعد  عصرش رفتم جلوی آیینه و  قاراچ!! یک دسته  گنده از  موهام رو لای   دستام گرفتم و  قیچی کردمشون..با خنده به  عکس  خودم تو آیینه نگاه کردم ..یا مرتضی  علی!!  این وحشی جنگلی  کیه دیگه ..موهای  توی  دستم این هوا .موهای  روی  کله ام  اندازه نیم سانت!! یعنی  باز  اشتباه محاسباتی  و  حالا نه میشه  موهام رو بزنم یک طرف ..نه چتری ..نه بسته ..نه تل .. هیچ غلطی  نمیشد  کرد ... دیدم مهرسا قالتاق  تر از  اینه که باز بتونم قرار رو عوض کنم ... از  اتاق  اومدم بیرون .. ملت تا منو  دیدن اول یک ذره یک وری  نگام کردند ..بعد  لپ هاشون باد کرد ..بعد  به سمت جلو خم شدند و  یکی  یکی  شاتالاپ مردند از  دیدن این صحنه فجیع ..عینهو این خل و چل ها شده بودم ..فک کن صورت گرد .. تازگی  لپام هم آویزون ..بعد این  موها هم دیگه من رو لعبتی  کرده بود . خدا قسمت نکنه ..انگار اره کرده باشن  یک جای  آدم .نه راه پس  داری نه راه پیش .. فکر  کردید  هنرهام به همین جا  ختم شد .نخیییییییییر ..بنده شب  داشتم برای  بچه مهمونمون که عششششششششششق  خاله هست  تعریف میکردم  و  دیدم دلم بار  نمیده! گفتم بلند شم همچین  عملی  نشونش بدم که چطوری  این بلا سرم اومد ..نشستم روی  دو  پا گفتم علی  جان ...خاله جان .. من اینطوری  موهام رو گرفتم تو دستم و  یوهویی  با قیچییییییییییی ..آخخخخخخخخخخ ..سوختم .سوختم .. دماغم.. مردم!! بله به سلامتی  انقدر  تو حس بازیگری  رفته بودم که تیزی  ناخن شستم قشنگ یک خط  گنده روی  دماغم انداخت ..داشتم با دستم مسیر  رد شدن قیچی رو نشون میدادم بی صاحاب  جو گیر شد  وسط راه با مانع بزرگی به نام دماغ نگو بگو   چنبر خیار!!! مواجه شد و  سوژه متوقف شد ..آقا سوخت ..سوخت .. خون اومد  .. گوشتش  اصلا کنده شده بود ..زدم توی سرم .. اون از  موهام .این از  دماغم . مهرسا  خدا بکشه تورو درسته   که هنوز  نیومد ی اینطوری  چشمم کردی!!!!!بله دیگه فکر  کردید این اخر  ماجرا بود .. خیر ..به اواسط  ماجرا  خوش  آمدید !! صبح گفتم بذار  امروز  که با این بچه حیوونی  قرار  دارم کفش  واکس زده های  خوشگلم رو بپوشم ...روش  بند میخوره  و  آدم یاد بچه هفت ساله ها می افته! خلاصه کفشام که تازگی  همسری  داده بود  خوشگل دور  دوزی  کنند رو پوشیدم  اواسط روز دیدم هی  بندش  از  چسبش  جدا میشه  نگو  پلو  ملوها تو پاهام  صندوق  ذخیره چربی  درست کرده بودند  لا مصبا!!! خلاصه  چند دقیقه مونده به قرارمون من  زاررت با قیچی  بند کفشم رو کندم ..حالا واستادم دارم نگاه میکنم به دسته گل جدیدم ..  خاک عالم . حالا کفشه از  پام در  میاد و ثابت وا نمیسته .. نگو نقش  بندینکه فقط  خوشکلی  نبوده  پا تو کفش  نگه دار  هم بوده ..آقا  بخش  تیکه غلفتی  کنده شده رو خیلی شیک گذاشتم تو کمدم  و  اون یکی رو ناز  کردم و  قیچی  نکردم  در  حالی که یک کفشم بند  داشت یکی  نداشت .. موهام مثل  خل مشنگ ها  سیخ سیخ از  زیر  مقنعه در  اومده بود بیرون و  رد  خراش  عمیق و  قرمزی  هم روی  دماغم افتاده بود  سوت زنان اومدم بیرون و به سمت قرار  راه افتادم ..فک کن چه لعبتی شده بودم! اصن هلو ..همه با تعجب  نگام میکردن ...بعد  دیدم  آرایش  ندارم که .. اومدم رژ لبم رو دستم گرفتم از  جلوی  نگهبانی رد شدم و  منتظر  شدم یک جا بتونم تند تند  مثلا رنگ بدم به ماست و خیار ( ماست که رنگ صورتم بود از بس  کم خواب بودم..خیار  هم که  دماغ تیکه شده شرحه شرحه شد بود!) آقا  پریدم تو آسانسور  بیرون اداره و دید کسی  نیست .. خدا رو شکر زود رژ لبم رو از  حفظ!  مالیدم به خودم و  خیلی  جدی ایستادم ..اسانسور  متوقف شد و یا پیغمبر  اعظم!! دو تا از  همکارهام که فقط  نوک دماغشون از زیر  چادر  پیدا میشه سوار شدن ..من اول به سقف  نگاه کردم ..اونام با تعجب  به من و  لب  های رژ مزی  و گفتند به به سلاممممممممممم خانم فلانی .. عین حمق  ها ادای  کسانی رو در  آوردم که مثلا ندیم شما رو .. اعععععععععع شمایید ؟ سلام .خسته نباشید  عزیزم .. و باز به سقف  نیگا کردم ..تو روحت شانس ..با این وقت نشناسیت ..بعد امدم بیرون و  بدو بدو  جلوتر  رفتم اینا  نبینند منو با این اوضاع ..آخه واقعا بدون ارایش میریم سر  کار  و  ضایع شد خیلی  ..وقتی به محل قرار  رسیدم دیدم یک گوشه دو نفر  انسان ایستاده اند .مهرسا رو با یک نگاه شناختم .. همون آدم وبلاگش ..منتهی  خیلی آدم تر  و  خانم تر  و  کلاسیک تر!! والله من موندم این چرا خودش رو اونطوری  نشون میده  همه فکر  میکنند  این  بچه فقط  دنبال  گربه بلده بکنه و  پخخخخخخخخ کنه و  از روی  جوب آدم بپره و  گیو طفلک رو.  حرص بده.. آروم نزدیک شدم و   زیر  چشمی  نگاه کردم .همراه مهرسا  متوجه من شده بود  خیلی زود و  فهمید  خودم باید باشم .. یکهو  اسمو موشن بخونید ..من و مهرسا به طرف  هم دوون دوون   اومدیم ..من بغلم باز .. مهرسا  آغوشش  دراز!! فاصله کم و  کمتر  شد و  از بغل هم رد شدیم و  دو تاییمون درخت چنار  قدیمی  بغل خیابون رو بغل کردیم .میخوام بگم همین قدر  هیجان داشت  دیدنمون .. چند دقیقه ای  نگذشته بود که من خودم رو ..موهام رو ..دماغم رو .. بند  کفشم رو .. ماجرای  خانم همکار رو ..خلاصه زندگی  نامه ام رو ریختم رو دوری(سینی 9 و جلوی  مهرسا رقض شمالی کردم با آبروی  نداشته ام ..این بچه بدبخت فقط  مونده بود  بخنده //گریه کنه ..بزنه تو سرش .. بشینه رو زمین ... بعد یک جا  من عینکم رو برمیداشتم با مهرسا  آی  کانتکت داشته باشم موقع حرف زدن این عینکش روی  چممش وبد ..من میذاشتم روی  چشمم این بچه عینکش رو می داد بالا .. اصن یکی  ما رو می دید  میگفت اینا از تیم  نابینایان و ناشنوایان  اومدن  اینجا!! بس که بلند بلند حرف میزدیم ..نکته اندوه بارش  اینجاست که مهرسا دست کرد تو بقچه اش!! و یک چیزی له و  لورده شده در آورد  تقدیم  من کرد  دو دستی ... این چیه ؟  چرا زحمت کشیدی ؟ سوغات شهرتون  هست ..ای وای  عزیمز .چرا منو شرمنده کردی !!! ؟  آقا  مهرسا هم یکی زد  پس  کله ام که از  تو  توهم در بیام گفت بگیرررررررر...اینم جایزه نفر  اول شدنت ..یک برگه بود لوله شده دورش  روبان پیچ ..در  غایت شیکی و زیبایی!!  له و  کج و  کوله شده .. اصلاروزنامه شیشه شوری از  این بهتر بود ..بهش  میگم این چیه بچه ؟ چرا اینطوری ؟  میگه ته بارمون بود  له شد  از  تهران تا اینجا ....میخواستم محکم بغلش  کنم ماچش  کنم بگم  منطور  از  بار  نشیمن گاه نیست که احیانا ..اینی  که من میبینم فیل روش  نشسته تا  این که زیر  بار  ته ساک مونده باشه ... خلاصه این ذوق  ما   کور شد اساسی ... از بقیه اش  نمیگم که اینا به مورچه روی  زمین می خندیدند ..الکی  ها ..من واقعا جدی و   با وقار بودم اینا  نمیدونم چشون شده بود!!!! بعد رفتیم اب  میوه ای  چیزی بخوریم  من در  حال مردن بودم از  گشنگی .. والله بابا رسم اینه که  شما خرید میکنید بعد  حساب  می کنید ..من هنوز  داشتم سفارش   می دادم دختر  خل  مدنگ پریده رفته اون طرف  کانتر  تو حلق و ریش  و پشم فروشنده بینوا و  کیفش رو گرفته جلوی  روی اون  طفل  معصوم  تند تند میپرسه چند شد  چقدر بدم !!  اصن آبرویی  از  من برد  که حد نداشت .. هر  چی بهش  میگم عزیزم .گلم .. نفهم ...بی ادبیات ... من بزرگترم ( چند ماه!!!!! معععععععععع) من میزبانم ..ادب  رو  پایمال نکن .. خودت رو چهار  پا  نکن این وسط .. نچ ..به گوشش  نرفت که نرفت ..خوب  که پول من رو از آقاهه گرفت و برگردوند و  مثلا خودش  حساب  کرد زدم روی  زانوم که ای  داد .کاش  بهتر و بیشتر سفارش  می دادم ... خلاصه  از  ما  که گذشت ..یکی  این بچه رو توجیه کنه شما خودت رو کنترل  کن عزیزم موقع پرداخت این چیزها ..بذار دنیا روی  نظم خودش  بچرخه اینقدر  چوب  لای  چرخ ما نکن!! خلاصه مراسم وداع با اصرارهای زیاد  مهرسا که تو رو خدا نرو صمیم .. مرگ من نرو ..بیا بریم حرم .. همراه شد .. پای  این بچه نمی کشید بره ..هی برمیگشت منو ناز  میکرد وسط   چهار راه هی  میگفت  عزییم .نرووووووووووووو...خواهششششششششش ... بمون .. یعنی الان که فکر  میکنم میبینم   یک چیزهای  تازه ای  یادم میاد ..هی  مهرسا هلم می داد وسط  چهار راه میگفت برو  دیگه کصافط!!  دیرم شد ..برو  نمیرسم برم حرم ..هی من  بهش لبخند میزدم و  دلم  مونده بود  نمی رفتم .. خلاصه مهرسا و  همراه  داف ترش!! پریدند  تو یه ماشینه مدل 50 بود فکر  کنم و درا رو بستند و  گفتند آقاو گاز بده ..گاز بده ..فقط  برووو ...من دنبال ماشین میدویدم داد میزدم  نههههههههههههههه منو  ببر .. کجا رفتی  خاک بر سر!!! اینطور ی خدافسی  میکنند با میزبان ..ای ادبیاتت  تو حلقم!! و  آروم اروم برگشتم سمت خونه ... 

اینایی که دارید میخونید  بخش هایی  از  ملاقات من با داف   مشدی مهرسا بود  و میدونم که خودش  هم میدونه چقدر  من خانمم و  خوبم و زیبام و شرایط به هر  حال طوری بود که من نتونستم درون زیبامرو در  کنار بیرون زیباترم!!! نشونش بدم ..مثل دو تا ادم عقب فتاده نه من چیزی به اون دادم نه اون به من ..قفط  میخوام از  این تریبون اعلام کنه مظنه بازار  چهارصد هست  دخترم!!! مراقبخوودت و  خودش و  اوشون باش!! البته نیت من یک سرویس  جواهر بود  در  دلم که بهش  بدم که الانسان بانیات ..دیگه انشالله که بهش رسیده باشه همین نیت  قلبی  من ...در  ادامه به همه اظهار  می دارم تا اطلاع ثانوی و شاید  هرگز   از  هر  گونه ملاقات بااشخاص  داخل و خارج ( با شما خانوم غربزده هم هستم ها ..خودش  میدونه کی رو میگم ) معذورم ..لطفا  اگر  خیلی  هدیه خریدید برام  اول یک تماس  بگیرید  باایمیلم شاید  نظرم عوض شد  اون موقع!!!!  

 مهرسا خودش  میدونه چقدر برای  من عزیزه ...از  همین جا عذر  میخوام اگه صفات واقعیش رو در  اینجا رک و  عیان نشون دوستان دادم!!!! و براش ارزوی  خوشبختی  می کنم ... 

فقط  دختر مهربونم  تو این چند روز  لهجه مشهدی  گرفته بود نصفه لهجه اش  مشهدی..نصف  تهرونی ..نصف  ولایت خودشون!! اصن یه وضعی ..خوشحالم دیدارمون همون یک ساعت بیشتر نشد  و  من به  کنه ذات اصلیت بیشتر  پی نبردم و  دوستی مون حفظ شد برای  بعدا هم ... 

   

نظرات (82)
یکشنبه 21 مهر 1392 ساعت 15:40
امتیاز: 0 0
یکشنبه 7 مهر 1392 ساعت 01:48
یه دنیا بوس به این خانم مهربونننننن. بعضی مهمونا که خورد و خوراک رو سخت نمیگیرن خیلی آدم بااوشن راحته و خوش میگذرونه.
پاسخ:
مرسی عزیزم
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 17:25
سلام عزیزم .زودی بیا بنویس دلمون برات تنگ شده .راستی اون یکی وبلاگتو همش خوندم اما تا سال ۸۶ بود یهو پرید سال ۹۲ .بقیش چی؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
بقیه اش اینجاست دیگه عزیزم ...از 86 تا الان .
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 16:58
سلام.
دوستای صمیم برام دعا کنین بهترین تصمیم که به صلاحمه بگیرم. تصمیم دارم برم پیش مشاور.
دعام کنین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کار خوبی میکنی .انشالله
چهارشنبه 3 مهر 1392 ساعت 08:29
آقا ما حاضر و آماده به یاری رساندن به شما دوست عزیز هستیم. خب از کجا شروع کنیم ؟ تو میتونی گلم بوس بوس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 19:52
سلام صمیم.. اون نمیخاسته خیانت کنه فقط باهام لجبازی کرده..میدونم رفتارش ناپخته و بچه گانه هست اما موندم با احساسم و حرفاش و رفتارش چیکارکنم...اخه بعضی وقتا یه کارایی واسم کرده از خواسته ها و علایقش گذشته که موندم باهاش باشم یا برم...اون خیلی سادست...دلم میخاس یکی بهم بگه باهاش بمون اما با احتیاط با مشاوره برو جلو..از تنهایی میترسم..میخام یکیو عاشقانه دوس داشته باشم..دیروز تولدم بود و اون یه جشن کوچیکو قشنگ واسم گرفت و واقعا از تو چشاش و سادگیش فهمیدم که واقعا دوسم داره اما محبتی ازم ندیده که رفته پی این کار...خیلی داغونم... خیلی.
واسم دعا کنین بهترین مصلحتو خیریت این ماجرا نصیبم بشه...خیلی داغونم
امتیاز: 1 0
پاسخ:
مهتاب تو دنبال تایید تصمیم خودت هستی به نظرم نه نگاه یک نفر از بیرون به قضیه . مراقب باش در مورد تو هم همین فکرو نکنند بقیه که این مهتاب خیلی آدم ساده ای هست ... تو رابطه ها بیشتر از اینکه از تنهایی بترسی از وابستگی های بعد و دل شکستگی های بعدترش بترس ..برات تصمیم درست و عاقلانه ارزو میکنم . تو رابطه ای که این همه دغدغه برات ایجاد میکنه و ذهنت همش درگیره اصل دوست داشتن هست خیلی با احتیاط برو جلو یا اصلا نرو ..باز هم خودت میدونی صلاحت چیه . من نتاسفانه نخواستم برای خوشایند تو بگم اره عزیزم ..پشیمونه ..برو تو آغوش محبتش ..نه من بهت هشدار میدم کماکان که مراقب خودت باشی و در رابطه ای نامتوازن نمونی ..موفق باشی .
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 19:35
انقدر مهمون داشتی . من یکی که خسته شدم. بابا بگو بهشون رحم کنید. مگه شما چقدر درامد دارین . چقدر اعصاب دارین. واسه همینه مشهدیا اغلب با فامیلاشون زیاد ارتباط برقرار نمیکنن و دوستاشونم زیاد تحویل نمیگیرن . البته شما جز استثنا هستیدا. خدا بهت قوت، نعمت، رحمت بده. امام هشتم بهت سلامتی بده که زائرانش رو خوشحال میکنی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم من بعداز ده سال خونه داری دارم پذیرایی میکنم .وقت های دیگه اینا یا میرفتند هتل یا منزل مادر شوهرم که الان با توجه به رفت و آمدهای بیشتر و سن و سال جوون ماها ترجیح میدن جایی باشند که همسن ها و همپای های خودشونند .. خدا رو شکر من به چشم برکت به مهمان نگاه میکنم ..خدا رو شکر صاحب خونه مون آدم های فهمیده و با درکی هستند و مهمان ها و ما تا حد زیادی رعایت حالشون رو میکردیم .. ما تو مشهد از طرف همسری هیچ فامیلی نداریم ..دلم نمیخواد چند سال بعد ما بشه این روزهای مادر شوهرم اینا که نه میرن جایی نه کسی میاد ... چون مهمون داری رو کلا سخت میگیرند ..چون روی تمیزی وسواس دارند ..چون نگران خرج و مخارجش میشن .. البته با احترام فراوان برای اون ها .. چون مدل زندگی کردن هر کس به خودش مربوطه و من حق ندارم بگم خوبه یا بد .. ولی در کل متفاوت از خونواده ما هستند در مهمان داری و خوشبختانه من و همسری در عین تفاهم در این مورد .. مرسی با یادمی .. فدات شم .
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 09:31
وای عزیزم خیلی خسته میشی .ولی در کنارش بهت خوش بگذره انشالله
پاسخ:
ممنونم فدات شم .
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 09:07
خدا قوت ننه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هیییییییییییییییی مادر ...
امروز داشتم بهت فکر میکردم که چه عالی دوره های خود آرایی رو گذروندی ..منم یکی از کارهای مورد علاقه و منتظر فرصت مقتضی هست ..
بوووووووووووووووووس
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 22:24
سلام صمیم جان,من تازه با وبلاگت اشنا شدم و چقدر از خوندنش لذت میبرم
اولا که خیلی دختر ماهی هستی مثل دسته گل میمونی عزیزم,بعد من کلی با حرفات میخندم و شاد میشم و از خوندن افکار جالبت کیف میکنم
راستی عااااشق اون صلوات شمار پایین وبلاگت هستم انگار که همینجوری نمیشه صلوات بفرستم نمیدونم چرا اینقدر این صلواتها به من میچسبه
امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی سمانه جان
لطف داری به من . خوشحالم باعث شادمانی و حال خوبت میشم ..
خدا ازت قبول کنه انشالله و نگهدارت باشه .
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 18:28
سلام. صمیم جان، اون مرد کسی هست که قرار بود باهاش ازدواج کنم و منتظر بودم تا خانوادشو برای ازدواجمون راضی کنه اون چند ماهی همراه با این که با من در ارتباط بود با دخترا تو نت چت میکرده و ازشون میخاسته فقط واسش دوس دختر پیداکنه، به بعضی هاشونم از این که با من درارتباطه و منو دوس داره و میخادمم حرف زده اما الان پشیمونه و میگه توبه کرده گریه میکنه و واقعا پشیمونی رو تو رفتاراش میبینی اما میترسم تو زندگی با من اینکارو کنه هرچند خودش میگه نت بوده و نه تو دنیای واقعی، الان موندم سردوراهی که دوباره بهش اعتماد کنم و باهاش بمونم تا خانوادش راضی بشن یا واسه همیشه ازش جدا بشم هرچند اون اصلا ول کنم نیست...
موندم سر دوراهی موندنو رفتن...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
والله خیلی هم دو راهی نیست مهتاب .. تقریبا مشخصه
1- خونواده اش هنوز راضی نیستند
2- خودش ظاهرا تلاشی نمیکنه برای رضایتشون چون سرش گرمه و فرصت های طلایی!! رو تز خودش نمیگیره!!
3- تعهد فقط یک معنی داره .. حقیقی و مجازی و نتی و حضوری و این حرفا فقط توجیه هست .. خودتم میدونی ..
4- گریه چه صیغه ایه ؟ طرف حالش رو برده تو رو تو نم گذاشته بعد توبه ؟!!
5- چه تضمینی چه تعهد تازه ای قراره در دلش ایجاد بشه ؟ تو باید به این فکر کنی و جوابش رو به خودت بدی ... میتونی اعتماد کنی یا نه ؟
6- من به کسی که از بقیه دوس دختر تقاضا میکنه اعتمادی ندارم . بچه است .. هنوز تو حال و هوای نوجوونی مونده ..این کارش اینا رو نشون میده ..والله آدم عاقل و بالغ حتی اگر بخواد خیانت کنه اینطوری دیگه ندیدیم ..
7- نه جانم ...از تو ساده تر پیدا نمیکنه ..علت ول نکردنش شاید همین باشه ..
8- مراقب باش ..در تماس زیاد نباش .. فوقش بگو هر وقت خونواده اش راضی شدند(ببین چقدر کوچیکت میکنه با این حرف ؟ ) بعد بیاد جلو .. من از حروم شدن عاطفه و دلشکستگی های بعدیت بیشتر میترسم ... مراقب خودت باش ..با سر بالا و غرور کافی وارد رابطه شو..
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 13:36
صمیم جووون هر کاری میکنم نمیتونم وارد بلاگ دست نوشته ها شم شما نمیدونی از چه طریقی میشه وارد شد ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه ظاهرا خودشون برداشتند .
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 08:17
صمیمممم جووووون خواستم بپرسم از بلاگ دست نوشته های یک جادوگر خبری نداری ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه عزیزم .
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 08:16
سلام صمیمم جون جزو خوانندگان خاموش بود که چندی است روشن شدم واقعا از نوشته هات لذت میبرم . چون خیلی زنده ان و بکر .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نظر لطف شماست .
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 01:50
سلام و درود بر شما
غرض از مزاحمت خدمت رسیدم عرض کنم به همت چند دکتر دامپزشک و بنده مهندس کامپیوتر وبلاگ کلینیک آهو آغاز به کار کرده است برای در اند اختن طرحی نو و خدمت رسانی به حیوانات نیاز مند
بی صبرانه منتظر حضور گرم و نظر سبز شما هستیم
باشد سر آغازی برای همکاریهای مداوم و مستدام
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 23:21
الان ای نظر برای پست بالاییه
میگم چقدر سرتون شلوغه خواهر
گناه دارین خوب
کمی استراحت به خودتون بدید
مهمان ها هم فی امان الله
پاسخ:
انشالله به زودی همه ی این کارها تیک بخوره ..
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 19:53
خسته نباشی عزیزکممممممممممممممم...ماشالابه این همه انرژی!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربونت رسپینا جان
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 09:44
صمیم عزیزم
هفته پیش جشن عروسیم رو برگزار کردم و خدا می دونه که چقدر استرس داشتم
باورت نمی شه شب قبل از عروسی به وبلاگت سر زدم و اونقدر روحیه ام از خوندن مطالبت که مثل همیشه با ظرافت خاص خودت بیان کرده بودی شاد شد که انگار یه باری از روی سینه ام برداشتن
آخه تو بدترین اتفاقات رو به شیرین ترین ها تبدیل می کنی
همیشه باش
همیشه شاد باش
آرزوم بهترین ها برای خانواده گرم و عاشقته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تبریک میگم ومبارک باشه الهی شروع جدیدتون

مرسی
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 09:02
سلام صمیم جان. خسته نباشی خانوم. یه سوال داشتم شما از ملودی وبلاگ اتفاقهای روزانه خبری ندارین؟؟ با اینکه نزدیک به یک ساله چیزی ننوشته ولی هر روز به وبلاگش سر میزنم شاید بیاد.
نمیدونید مشکل از وبلاگشه یا کلا نمیخواد بنویسه؟ ممنون میشم اگه خبری دارین بهم بگین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه جدیدا خبری ندارم .
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 16:24
سلام صمیم جون. ممنون، من و پسرم خوندیم و کلی خندیدیم. آخه پسرم حوصله ش سر رفته بود داشت غر میزد، منم داشتم اینو میخوندم و در عین حالی که سعی میکردم قیافه م همدردی با پسرم نشون بده، هر از گاهی میخندیدم. بعد دیگه با هم خوندیم و روحیه ش برای دقایقی عوض شد. واقعا مرسی. البته الان دوباره داره غر میزنه!
پاسخ:
عزیزم ..راستی چقدر وبلاگت رو دوست داشتم ..خیلی قشنگ و با مزه بود . مشتری شدیم خانوم .
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 14:17
سلااااااام بر صمیم جان
من چند ساله که خوانندتم. و تا آپ میکنی سرررریع میام و میخونمت. این پست اخیرت هم همون روز اول خوندم .
راستش یه چیزی رو میخوام بهت بگم ولی میترسم فکر کنی که از روی قصد و غرض میگم ! یا شایدم مرض !
آخه بعضیا تا یکی بهشون انتقاد میکنه فکر میکنن باهاشون خصومت شخصی !!! داره یا اینکه داره بهشون حسودی میکنه ! جلل خالق!از این توهم حسادت که توی خانوما موووج میزنه !
حالا از اینا بگذریم ... احساس میکنم توی پست هات (حالا منظورم این پست ملاقات نیستا) مخصوصا چند ماه اخیر خییییلی سعی میکنی از خودت تعریف کنی ! و خودتو بامزه نشون بدی.
آدم تک بعدی نیست که ! هست ؟ !
یه خواننده هم دوست داره از همه ابعاد که نه !ولی حداقل از دو بعد شخصیت نویسنده بدونه ! نه فقط تک بعدی !
من خیلی خوبم .. من خیلی مدیرم... من خیلی بامزه ام .. من خییییییلی ...
یه موقع آدم اینجوری میشه

بازم خود دانی .. ما که قرار نیست حرص بخوریم مثلا از نحوه نوشتن صمیم !! فقط به عنوان یه خواننده نظرمون رو میدیم .. البته که شاید نظر خیلیا باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خب ظاهرا مژی از نظر و دل بقیه هم خبر دار هست ..((البته که نظر خیلی ها هم هست)) .. خب خودشون بیان مطرح کنند نظرشون رو تا فید بک کافی به من بدن از خوندن اینجا و بهانه برای حرف های دل برخی نشن ..
...
بریم سراغ نظر خودت ..من تا حالا صمیم غمگین ..شاد ..شیطون .. ساده دل .. مادر .. همسر .. مهمون نواز .. بی حوصله .. خسته .. پر انرژی ...با محبت ... خشمگین .. مهربون .. ورزشکار .. تنبل ..آشپز ... ساکت ..شلوغ ..بریده...(بازم بگم ؟ ) و .. های دیگه بودم تو این پست هام .. نمیدونم منظورت از این تک بعدی های اخیر چیه ؟ توضیحاتت بیشتر از اینکه سازنده باشه حالت عصبانیت داره (مثل آیکون حالت تهوع !!وسط حرف های به ظاهر در صلاح من از طرف کسی که اولش با صمیم جون شروع کرده )

نه عزیزم خیلی وقت ها توهم نیست افکار نویسنده ها .. برآورد حرکات وکلمات خواننده این رو القاء میکنه .

بهت توصیه میکنم جایی که اینطوری حالت رو خراب میکنه و گلاب به رو میشی رو نخون .این خیلی ساده تر از بحث و مجاب کردن و تغییر دادن من و سبک نوشتن و مدل زندگیمه ... نه ؟
پنج‌شنبه 28 شهریور 1392 ساعت 23:33
سلام صمیم عزیزممممممم دلم واست . اینقده شده صمیم لطفا به اونایی که اذیت میکنن جواب نده من موندم کسی که دوست نداره خوب نخونه اجباری که نیست چه کاریه خوب.من که به شخصه درسهای زیادی ازت راجع به زندگی شخصی و خیلی چیزهای دیگه یاد گرفتم و همیشه هر وقت خوندمت طرز نگرشم به بیشتر موضوعات عوض شده حیف نیست از این تجربه ها استفاده نکنی؟ممنون صمیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بوووووووس

پنج‌شنبه 28 شهریور 1392 ساعت 11:16
اوه اوه صمیم بمیرم برات خواهر . چه خواننده های بی اعصاب و مودبی داری . مواظب خودت باش جیگر. همه تو زندگیشون غم هست مشکل هست درد هست اما گاهی وقتا بهتره آدم با روحیه و دیدن نیمه پر لیوان حال خودش و بقیه رو خوب کنه. سرسری ۲ تا پست از یه وبلاگ رو خوندم انقد غم داشت که دیگه سراغش نرفتم. وقتی اینجا رو میخونم میدونم که صمیم یه زندگی و کار داره با شوهر و یه بچه که هر کدوم از این مسائل طبیعتا مشکلاتی به همراه داره زندگی تو این زمونه راحت نیست اما همش بیاد غمنامه بنویسه خوبه . به خدا خیلی وقتا برات دعا کردم و آرزوی خوشبختی که این همه حداقل دل من یکی رو تو خیلی اوقات که سرخوش نیودم شاد کردی. به خاطر همین چیزا دوست دارم جیگر و متاسفانه یه واقعیتی هست که بعضی ها وقتی خوشی بقیه یا شادابی اونا رو میبینن زیاد راضی نیستن بیشتر حال میکنن درد ببینن و اندوه. نییدونم چرا ؟ ما که مخلصیم آبجی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همین طوره . من هم بخوام از غصه هام بگم والله وقت کم میارم ...
من کلا اهمیتی به این حرفا نمیدم چند تا رو هم محض نمونه میذارم که طرف روشن شه تا حدی!!
محبت توست .. جدی نگیر بعضی آدم رو ها .. کلا شوخی آفرینش هستند ..
چهارشنبه 27 شهریور 1392 ساعت 13:35
دوتاییتون بمب انرژی هستید .. ترکیدم از خنده ...
همیشه شاد باشی صمیم جان ...
رفتی زیارت منم دعا کن .. خیلی نیاز دارم
به مهرسا گفتم .. نمیدونم کامنتم رسید بهش یا نه ... اما خب شما جورشو بکش دیگه ... قلفونت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مهرسا واقعا واقعا بامزه و دوست داشتنی هست ..
قرونت .. چشم .
چهارشنبه 27 شهریور 1392 ساعت 13:09
بعد از سه سال خواندن وبلاگتان اولین باره که مینویسم، آخه من خجالتی ام دیر خودم و نشان میدم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم اومدی جلوتر ..
بیا ببوسمت .
چهارشنبه 27 شهریور 1392 ساعت 07:33
ممنون که مارودرشادیهات سهیم میکنی عزیزدلم.
صمیم جون میشه یه اتلیه خوب وقیمت مناسب برای کودک معرفی کنی.البته بجزروناک.مرسی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بهم ایمیل بده رسپینا لطفا . کارت دارم .
در مورد کامنت خصوصی هم بهم اونجا بگو دوباره . حرف میزنیم با هم .
والله آتلیه کودک ...برای پسرک خود همسری ازش عکس میگیره ..نمیدونم نوید کار کودک یکنه یا نه ..باید بپرسی...
چهارشنبه 27 شهریور 1392 ساعت 01:18
چه ملاقات خوووووبی خیلیییی باحال مینویسیییید عاشق مطالبتونم و همیشه میخونمتون تازه وبلاگ درس کردم خواستید یه سریم به من بزنید ممنون
دوستون دارم....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به به تبریک ..به سلامتی ...
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 19:27
سلام. میشه به مردی که خیانت کرده و پشیمونه دوباره اعتماد کرد؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تا مردش کی باشه و خط ترمزش تا کجا کشیده شده باشه و پشیمونیش چه نفعی براش داشته باشه و دریافتی ها و پرداختی های عاطفی طرفین این زندگی چقدر باشه ...
بدون اینا که آدم نمیتونه نظری بده ...
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 16:42
صمیم خانوم شما اطلاعی از موسسه زبان حافظ مشهد دارین اگه میدونین به نظرتون خوبه یا نه از نظر آموزشی و مدرکاش؟؟؟
التماس دعا دارم ازتون پیش اقا...
پاسخ:
من سفیر تو سه راه خیام رو توصیه میکنم .. حافظ هم جزو موسسه ای خوب هست . کادر اموزشیش اش هم میدونم سخت گیرانه انتخاب میشن حداقل دو تا از مدرس هاش الان مربی ساعتی هستنددر دانشگاه .
حاجت روا بشی الهی
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 14:52
احساس موذیانه ای که منم بهش دچارم در وبلاگ تو هم به چشم میخوره و اون احساس خوب و ماه بودن خودمونه .
البته منصفانه اینه که بگم مطالب خوب از وبلاگت زیاد یاد گرفتم و بسیاری زمانها شور و انرژی مثبت ازت گرفتم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
لطف شماست .
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 14:50
هرکی که از با مزه بودن شما تعریف کرده با خوشحالی و خوشرویی جوابشو دادین هرکس که انتقاد کرده از اینکه دیگه زیادی تعریف با مزه بازیهای خودتو میکنی مسخره اش کردی و گفتی مرسی بابت تفریحم شدی و به عنوان یه آدم درجه پایین بهش نگاه کردی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه عزیزم ولی مثل این که شما فقط پاسخ من رو خوندی نه توضیحات ایشون رو

من که خودم رو در حد این جور آدم ها سخیف نمی کنم و تربیت خودم رو پایین نمیارم ولی بله .در ذهن من آدمی که نتونه دو کلمه درست با کسی که ندیده و نمی شناسه درست و روی اصول انسانی و اجتماعی حرف بزنه از نظر من درجه تربیتش پایینه .

مرسی از این که نظرت رو با نام و نشونی نوشتی .. تفاوت تو با خیلی ها همینه .
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 14:24
سلام. واقعا الان خانم مهرسا باید چه عکس العملی نشون بده با خوندن اینا؟!!!! الحق جنبه می خواد! من که کف کردم از این ملاقات. البته منم این تجربه رو دارم. ولی طرف من خانم متشخص و شاعری بودن. الان هم رابطه داریم با هم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
متوجه اون (ولی ) در جمله ات:طرف من خانم متشخص وشاعری بودند نشدم ..مگر من جز شوخی هایی که دارم اینجا با دوست صمیمی وبلاگیم .جایی اشاره کردم که ایشون متشخص نیستند ؟
عکس العملش هم فقط خنده های خاص خودش بود .. دوستی من با مخاطبم در این پست قدمت خاص خودش رو داره ..
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 10:40
سلام صمصیم جونم. حدود یه ماهه که دارم بخ وبلاگت سر میزنم. همه آرشیوت هم خوندم. خیلی ازت خوشم اموده. فقط تو رو خودا بهم بگو چیکار میکنی که خسنه نمیشی. منم شاغلم تا ساعت ۶. یه جوجه ۴ ساله ام دارم. ولی وقتی میرسم خونه جنازه ام. اصلاْ حوصله بچه و مخصصصصصصصصصصصصصصصصصصوصاْ شوهری رو ندارم. خودمم که ول کردم. میرم ورزش بچه میمونه. حتی تمیتونم یه مسلفرت درست درمون برم. تو رابطه با همسرم به مشکل جدی خوردم علتش هم خستگی منه. آزمایشات هم دادم. سالم بودم . تو رو خدا بهم بگو . حتی آشژزی هم نمیتونم بکنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خب چه کاریه این کار کردنی که زندگی اصلی آدم رو ازش بگیره ..یک ذره فکر کن فائزه ..گاهی کمی شجاعت لازمه ...
وقتی بعد از 10 سال که خوابش رو هم نمی دیدم یک ترم کلاس زبان برندارم یکدفعه تمام تدریس و اموزشگاه رو گذاشتم کنار فهمیدم چه لطف بزگی به جوونی و زندگی خودم و همسرم کردم .. من عاشق تدریس بودم و هستم .ولی بهاش داشت جیب های سال های زندگیم رو خالی میکرد ..
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 09:58
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 02:43
صمیم عزیزم امروز تولد امام رضای عزیزمونه
اگه رفتی حرم از قول من خیلییییییی سلام برسون و بگو که شدیدا محتاج نگاهشم.فقط برام خیلی دعا کن .خود بزرگوارش می دونه
مرسیییییییییییییییییییییی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بهار جان من دیشب از طرف همه شماها زیارت خاص امام رضا رو خوندم همراه با خیل جمعیتی که زمزمه هاشون اشک می آورد تو چشم هر کسی .. حرم دیشب شاهد شب خاص و عجیبی بود .
سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ساعت 01:00
گاهی آدم وقت دیدن یه دوست می شه به خودش لعن و نفرین میکنه چرا قبول کردم. سخت بود اما ممکن بود. واسم جالبه اگه یه دوست وبلاگیمو ببینم چه حرفایی دارم باهاش بزنم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه من چون خیلی راحت تر از این حرفام با مهرسا قبول کردم همون ریختی ببینمش ..وگرنه محال بود قبول کنم ...
اوه انقدرررررررررررررر حرف هست که باید با کتک از هم جداتون کنند برید خونه خودتون ..!!
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 21:17
سلام با اینکه خیلی ناراحت بودم واقعا از ته دلم خندیدم
پاسخ:
غم از وجودت دور باشه الهی همیشه .
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 19:04
اگه امروز رفتی حرم برای من و بقیه دعا کن مرسی عزیزم ما که تهران نگاهمون از حرم دوره اما دلمون نه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای هم هی اونایی که التماس دعا داشتند ..برای بچه های اینجا .همه و همه دیشب دعا کردم در حرم امام ..اصلا یک شب خاصی بود ..خیلی خاص ..
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 18:05
ای جاااااااااااان به این میگن ملاقات
خدا نصیب ما هم بکنه از این داف ها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بلند بگو انشالهههههههههههه
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 15:33
چشمت بی بلا عزیزم
هرچه من میپرسم شما نه میگید اشکال نداره یه موقع فک نکنی فضولیه نبخداااااااااا؟
چون خودم شاغل بودم گفتم شاید شما.....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخی .. نه این حرفا چیه ؟
خب منم شاغلم دیگه . تفاهم داریم با هم ..
بووووووووووووس عزیز دلم
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 14:16
صمیم جان
فردا سالگرد ازدواجمونه مصادف با میلاد شمس الشموس امام رضا
(ع) اگه یادت بود و رفتی حرم برام دعا کن دعا های قشنگ قشنگ.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشششششششششششم ..به سلامتی و عاقبت و سرانجام خیر و خوب ..
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 14:02
صمیم حقیقتا دلم نمیخواد بهت بربخوره
ولی برای من که سالهاست میخونمت (از 84 از همون روزای اول که شروع کردی)، سطح نوشته هات خیلی پایین اومده
صرفا تعریف کردن اتفاقایی که افتاده با پررنگ کردن نقش خودت و بامزگیهات داره وبلاگتو شدیدا عامیانه میکنه و فکر نمیکنم اینو بخوای. واسه همینه که دارم مینویسم و به قول خیلیا اون ضربدرو نمیزنم و نمیرم پی کارم...
زیاد شدن بازدیدها لزوما خوب نیست خودتم میدونی. محبوبیت خیلی وقتا علامت سطح پایین مطالبه. البته از اول هم ادعای روشنفکری و مطالب خیلی جدی نداشتی ولی دیگه اینطوری هم نبودی! متاسفم که رک بودم!
و یک مساله آزاردهنده دیگه این تصویر دائما خوب و کاردرستیه که از خودت میدی. بابا هرجا و واسه هر کی هم که بنویسی این تصویر واقعی نیست و بهتره قشر زنهای خواننده تو بدونن که کجا اشتباه میکنی و کجا میمونی تو کارت و اینکه تحمل رفتار بقیه تو فکر وزندگی هر آدمی آسون نیست گاهی... گفتنش به تو اضافه میکنه و برای خیلیها هم الهام بخش خواهد بود...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگه بدونی بعد از 10 ساعت سخت کاری چقدر باعث تفریح من شدی .... مرسی از بودنت ..بازم بنویس اینجا برامون ... ترو خدا!
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 11:32
خب خدا رو شکر که تو رو اینجوری دیده خیال منم راحت شد. منو بگو می خواستم برم برای احتیاط بینی مو عمل کنم.
خب آخه جایزه منم دستشه . حالا هر وقت بخوام برم دیدنش زیاد نگران وضعیت ظاهری ام نیستم . هر مدلی برم و هر رفتاری نشون بدم از این وضعیتی که تو گفتی بهتر خواهم بود قطعا ! والا به خدا !حداقل حرمت نفر اول شدنت رو نگه می داشتی خب!
پاسخ:
ای جونم صحرا .. توکه دماغت خوبه بچه ..عمل چرا ؟!!
دوشنبه 25 شهریور 1392 ساعت 11:26
بنظر من ادب هر کس نشون دهنده کلاس و اتیکتشه.اینو به مهرسا هم گفتم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الان شما میزان دقیق سطح ادب ایشون یا من رو از روی چهار خط نشوته ظنز من چطوری تخمین زدی ایا ؟!!!!

حالا خیلی حرف قشنگی زدی به ایشون !! که گزارش کار هم میدی ..
لا اله الا الله ...
یکشنبه 24 شهریور 1392 ساعت 10:33
در و تخته خوب جور شده بوده شکر خدا
پاسخ:
ببین منو .ما هر کدوم جدا جدا خیلی با شخصیت و با وقار میتونیم باشیم ها!!!
قربونت .
یکشنبه 24 شهریور 1392 ساعت 09:49
من واسه مهرسا نوشتم خیلی بی کلاسی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
میترسم چیزی بگم از سطح کلاس و ادبیاتت خیلی بیشتر باشه فشار بیاد روت عزیزم ..
همون مرسی .. دستت درد نکنه!!!!
یکشنبه 24 شهریور 1392 ساعت 09:01
صبحت بخیر وقندو عسل
صمیم جان کجایی؟
خونه ی مجازی منم سر بزن چشم انتظارتم دوست خوبم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلاممممممممممم
همین دور وبرا...
شنبه 23 شهریور 1392 ساعت 23:14

عزیز دلم
با اون تعریف کردنت!!
به قاراچ که رسیدم پکی زدم زیر خنده! بلند بلند! اصن صدای قیچیتو سه بعدی شنیدم! یه بارم من همین کارو کردم البته فجیع تر! خواستم چتری درست کنم واسه خودم موهه رو گرفتم کشیدم تا زیر زانوم پایین! زورم میزدم همچین! هیچی دیگه به قسمت قاراچ که رسیدم پن شیش رج از موهای جلوی کله م سفید شده بود عین هندونه! دیگه هم پا نگرفت هیچ وخ! این دقیقن دوره ی حجاب مندی من بود!مدیونی اگه فک کنی روسریمو فقط به خاطر هندونه ی سفید سرم میکشیدم جلو!

+ حسودیم شد به مهرسا...
کاش منم میومدم مشهد میدیدمت صمیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای کووووووووووووفتت نگیره .. دیووونه ی خل منی دیگه ..بعد میگه چرا من میخوام لپای نداشتت ات رو بکشم ...
عزیزم ..تو رو هم دوست دارم ...خیلیییییییییییییی ...

به جان خودم همین راه دور ذهنیتت از من پروانه ای تر ه...
شنبه 23 شهریور 1392 ساعت 18:08
هر دو بسیار لوس هستین و الکی احساس با نمک بودن دارین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخ خوشم میاد جیییگر نمیبینم برا نوشتن حتی یک اسم الکی ...
خدایا شکر برای این جبروت و اینا ی این مهرسای عششششششق من
شنبه 23 شهریور 1392 ساعت 14:41
چی بگم به تو آخه صمیم؟
مردم اینجا از خنده! آبرو برام نموند تو سر و همسر!!!!!!!!!
خیلی با مزه بود
کشته مرده نحوه تعریف کردنتم. حاضرم براش پول خرج کنم ... راست می گمااااا
فکر نکنی الان جو گیرم....می گم تو ماجراهاتو می خوای تعریف کنی قبلش یه شماره حساب بده کلی کاسبی می کنی براش ...والا
به امتحانش می ارزه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا وسوسه
شدم پول خرج کنی برام.
دیووونه .... واقعا این مدلی دوست داری ؟ میخوای قبل از پابلیش پست ها برای تو ایمیل کنم و شماره حساب بدم ... حس اشرافیت داره حتما برات!!

قرررررررررررربونت بشم اینقدر تشویقم میکنی .
شنبه 23 شهریور 1392 ساعت 13:20
سلام صمیم خانم
خیلی وقتا توی شادی شما شریک بودم خواستم اینبار شمارو تو شادی خودم شریک کنم
شب میلاد امام رضا مراسم نامزدی منه
نمیدونم چرا شاید چون شما مشهدی هستین من دوست داشتم حتما بهتون بگم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وایییییییییییییی مبارکه عزیز دلم ...
امشب میرم حرم .. به یاد همتون هستم ..قربونت بشم
جمعه 22 شهریور 1392 ساعت 22:31
سلام
ممنونم از متون زیباتون
به کلبه عاشقونه منم بیان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 22 شهریور 1392 ساعت 21:58
صمیم جان خوبی؟؟یونا جان خوبه ؟؟
عصر جمعه ی خیلی دلم گرفته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبیم عزیزکم ..
آخییییییی
جمعه 22 شهریور 1392 ساعت 21:17
سلام عزیزم .منم اومدم ولایت شما ولی از این جینگولک بازیا در نیاوردم .اگه فهمیده بودم یه قرار گذاشته بودم .اما اونجا به جان خودم خیلی به فکرت بودم .ینی شاید تمام ادمای مشهدو حفظ کردم .اخه خلتر از منم هست؟ کسی رو که نیدی چجوری میخوای پیدا کنی .اصلا یه وضی ....
پاسخ:
قرررررررررررربون ذوق وشوقت بشم ...

قرار !!!؟؟ اوممممممممممم .. با کی اون وقت ؟!!!! (سوت ؟!!)
جمعه 22 شهریور 1392 ساعت 02:13
صمیم جووووووووووووووووون کنسرت امشب خیلی یادت بودم عاااااااااااااااااااااااااالی بود یعنی الان صدام گرفته و بی خوابی زده به سرم ساعت و نگاه کن یگانه محشررررررر بود سالن..نظمش جاش افرادی که بودن نی*رو*ی انت*ظا*می همه چی عایللللللللللللللی بود جات خالی دوستم
*البته این و بگم من همچنان طرفدار فرزاد فرزینم و بازم میگم کنسرتش یک سر و گردن بالاتر از همه بوده
راستی قراره همایون شجریان بیاد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه عالی و خوب ...
منم عاشق این برنامه هام .. انشالهه از خزاین لبریز و غیب خدا هزینه هاش هم فراهم بشه .
جمعه 22 شهریور 1392 ساعت 01:48
سلام صمیم جون.من اولین باریه که واست نظر میذارم.ولی خیلی وقته که نوشته هاتو میخونم.یکبار دیگه هم میخواستم نظر بدم که خطا میداد.در هر صورت خوشحالم که باهات آشنا شدم.چند نوشته ی آخرت واقعا عالی بودن.من که مردم از بس خندیدم.یعنی در حد چهن شدن رو زمین بودماااا.موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم که اینقدر خوشت اومده ..لطف داری عزیزم .
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 22:47
وای چقدر خندیدم
توصیفت عاااالیه!
زنده باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 22:13
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 21:07
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییی صمیم نمیری الهی اینقدر

خندیدم که نگو.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ببین این نمییییییییییییییری الهی ..منو یاد مدل حرف زدن عزت السلطنه به اسدالله خان تو دایی جان ناپلئون می اندازه .. قاه قاه می خندم وقتی میخونمش .. وسطاشم هنوز .
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 11:17
خدا تورو نکشته صمیم تو دیگه کی هستی بابا؛ مردم از خنده خیلی خیلی باحالی .
ما هم تو دوران دانشجویی یه بار اومدیم مشهد اردو با 5 نفر از بچه ها باهم بودیم یکیشون از بس ما رو میخندوند که یه بار کف اسانسور 4نفریمون نشسته وداشتیم غلت میخوردیم از خنده بعدش یهو در اسانسور باز شد اونم تو هتل دانشگاه ومسئولمون مارو تو اون وضیت دید واون دوستمون خدا بگم چیکارش کنه سریع دگمه رو زد ودر بسته شد یعنی ابروی 4 سالمون که اینهمه سنگین رفتار کرده بودیم وجزء بچه های درسخون وفعال بودیم رفت یعنی فکر کن هر کی ما5نفر رو باهم میدید تو دلش می گفت ارازل ووباش دارن میان از بس تو سالن غذا خوری مارو میخندوند وهمه مارو نگاه میکردن
یادش بخیر بهترین سفرمشهدم بود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عععععععععععع چه ضایع!! من تو عمرم یک جلافت این مدلی نکردم!!( چیزه !!دراززززززز شد چرا این دماغه ؟)
پنج‌شنبه 21 شهریور 1392 ساعت 10:34
صمیم جان
چرا منی که این همه مدته وبلاگت رو بیشتر خاموش میخونم نمیدونستم تو مشهدی؟ ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر میکردم تهرانی
چرا اخه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چون زیرا برای این که ....

بابا من همین طوری تابلو ام ..هی بخوام آدرس و اینا بدم تو تعریفام زودتر از موعد! لو میرم .
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 19:05
سلام صمیم جان
من چند ماهی میشه که وبلاگت رو میخونم اما همیشه خواننده ی خاموش بودم!
حدود 2 هفته پیش از طریق لینک های وبلاگت با وبلاگ دست نوشته های یک جادوگر آشنا شدم، من تا جلسه ی 9 با این وبلاگ پیش رفتم و واقعا به نظرم درس هاشون و تمریناتی که داده بودن فوق العاده بود اما چند روزی میشه که دیگه آرشیو وبلاگ فعال نیست و وقتی به سایت دست نوشته های یک جادوگر رفتم دیدم خانوم بهار به دلایلی وبلاگشون رو حذف کردن و توی سایتشون هم اون دروس رو برداشتن و وبلاگی که الان با این نام هست رو کس دیگه ای برای سو استفاده زده...ببخشید این همه حرف زدم قصدم این بود که از شما بپریم که آیا مطالب و دروس وبلاگ دستنوشته ها رو دارید؟ ممنون می شم جوابم رو بدی صمیم جان...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من دارم الهه جان .ولی اجازه بهار رو ندارم .
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 15:14
خدا را شکر که دیدارتون به سلامت انجام شد اگر دیرتر مهرسا را می دیدی فک کنم یه بلایی سر خودت می آوردی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 13:28
سلام
من الان سرکارم و دارم وبلاگتو می خوننم
بابا به ما رم کن انقدر خندیدم که همه در فکر اخراج من افتادن!!!!!!!!!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اون رم کردنم تو حلقم ...
قررررررررررررررررربونت ..
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 12:19
راستی صمیم جان تو نوشته هات از یک مهد کودک خیلی تعریف کرده بودی...میشه بگی کجاست واسمش چی؟؟دخترم دو سالشه
ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بهم ایمیل زن ..من الان دیگه اونجا نیستم ولی شماره اش رو بهت میدم اگر مدیریت قبلیش بود اول برو ببین بعد در موردش حرف میزنیم ..
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 11:46
خداییییییییییییییییییییی من چقدر خندیدم.......صمیم جان یکی باید 24 ساعته مراقبه تو باشه خانوم.......عاشقه کودکه درونتم با اون موهای سیخ سیخی واون کفشای قشنگت
قدر خودت وخوبی هات بدون...........علی اقا با داشتنه تو پیر نمیشه..همشهریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اون بدبخ نمی فهمه منو باید جمع کنه یا بچه اش رو ؟!!
فدات شم ...
همشهریییییییییییییییی ... عشقی ...
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 11:11
سلام گلم. نوشته های مهرسا رو گاهی میخونم و تقریبا میدونم که ملاقاتتون چه جوری بوده. قیافه رهگذران
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مارییییییییییییی!!!!
از خداشونم باشه .
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 11:08
واااای صمیم
خسته و گیج شدم با این نوشتنت مهرسا کیه؟؟؟ تو که گفتی بودی بهم ملاقات با کسی نداری پس چطور شد؟؟؟؟؟؟؟؟
این داف یعنی چه هر چه گشتم تو فرهنگ لغت ذهنم چیزی پیدا نشد!!!!!
میتونم بپرسم کجا کار می کنی؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای ددم وای ... با اجازه بزگترها نععععععععععععععع
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 09:11
وای من که فقط اینا رو خوندم مردم از خنده .خیلی باحال بود .خوش باشید عزیزم
پاسخ:
فدات افسی جون
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 09:07
صمیم جان
چند روزه نخوندمت و دلم برات خیلی تنگ شده بود . الان وسط ثبت نام ارشد و دکترا و انتخاب واحد دانشجویان و حرف های بی ربط همکارم و سئوالهای متعدد دانشجویان و مراجعه کنندگان و تلفن های مکرر پستتو خوندم . البته از اول تا آخرش نیشم باز بود و هی خودمو کنترل می کردم که قهقهه نزنم البته توی تموم این مدت حواسم فقط به پست تو بود و نه به اطرافم . خدا به خیر کنه . فقط می تونم بگم از صمیم قلب دلم می خواست من جای مهرسا بودم و دعا می کنم یه روز این اتفاق بیفته گر چه اونوقت منم که از خجالت باید آب بشم به خاطر ظاهرم صمیم نازنین خوشگل مهربونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آرزو مگه میتونی وسط این همه کار به اینا هم برسی ..

از من ضایع تر که نیستی عزیز دل برادر ..
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 08:59
خیلی بامزه تعریف میکنید این روحیه ی شما واقعا ستودنیست.منم خیلی دلم میخاد از نزدیک ببینمتون و یه دیدار داشته باشیم گرچه شما اعلام کردین از ملاقات معذورین اما من از راه دور میبوسمتون و ممنون که اینقدر نوشته هاتون انرژی مثبت داره. بوس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنوم از این همه درک و معرفتت ..
خوش باشی عزیزم ..
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 08:52
خدا منو له کنه اگه دیگه ازاداره و با سیستمش بیام تو وبت . آقا عین این خل مشنگ ها می خندیدم و اشک از چشام روون . انگ گیجیکم بودحالا انگ خلیهم به من می چسبونن این جماعت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امان از دست تو ...
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 08:42
صمیم من الان این پستو خوندم میتونم شهادت بدم که تو از اوناییی بودی که توی مدرسه ناظمه رو دق میدادی و مدرسه خراب کن بودی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 20 شهریور 1392 ساعت 00:06
Samim jun hamishe shad bashi.
man ke hardafe matlabeto mikhunam rise miram az khande,in yeki aliy bud.

salamat bashi o shad dar kenare 2marde khunatun:*
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزززززززززززززم ...
سه‌شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 21:47
هردوتون خیلی دوست داشتنی و پرانرژی هستین. ایشاا.. همیشه شاد و سلامت باشین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم عزیزم ... مهرسا واقعا هاله نور داره دور وبرش ...
سه‌شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 20:58
از دست توصمیم

خیلی با حالی

آیکون بوس نداری؟(بوووس)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه ولی آیکون بغل داریم ..
بوووووووووووووووووس
سه‌شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 20:45
صمیم الکی نگو میدونم خیلی نازی

تازه با این چتری که الانم خیلی مد شده دیگه زیباییت صد چندان شده
ایشالله یک روز من بتونم تورو از نزدیک ببینم
خوشحال میشم بیای بندر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
محبت درای بهم باران ..ولی جان خودم هفته قبل عروسی بودم اینقدررررررررررررررر ازم تعریف کردند و به به گفتند به موهای کوتاه شرابی و چتری هام که من چند کیلو چاق شدم اصن ..

بووووووووووووووس
سه‌شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 19:15
چه دیدار رمانتیکی
پاسخ:
چه آدم های لطیفی ..
سه‌شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 18:53
خدا نکشه تو و مهرسا رو با این تعریف کردناتون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این مهرسا خیلی ترمز کشید که همه چیز رو نگفت ..تازه منم که ریز به ریزش رو تعریف نکردم .. احتمالا اصل کاری هاش رو بعدا رمزی بذارم .
سه‌شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 16:24

من برم پست مهرسا رو هم بخونم،بامزه ست ماجرا رو از دیدگاه هر دوتون خوندن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میبکنم .
سه‌شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 16:15
نمیری که من با خوندن پستت فقط خندیدم و لرزیدم تو تاکسی و همه نگام کردن تا جونشون در اومد!!!

خیلی خیلی روز خوبی بود٬ ایشالا بیای تهران من میزبانت باشم یه کم رسم میزبانی بیاموزی از من!!!
صمیم عزیز و مهربونم٬ میدونی که به شدت عاشقتم و جدای همه این شوخیایی که با هم کردیم مثل قدیم اسطوره منی و از داشتن دوست گلی مثل تو بسیار خوشحالم و دلم گرمه...
پاسخ:
میگم مهرسا چرا اینا فکر میکنند ما همه چیز رو میا ییم اینجا براشون تعریف میکنیم .. اینا نصف نصفش هم نبود که .. میگم خیلی بلایی ..خیلیییییییییییییییییییییییی رذلی .. عاشقتم ..باور نمیکردم این همه پتانسیل محبت داشته باشی ...بعد چرا کسی نیمدونه ما خیلی ساله با هم دوستیم اینجا تازه رو نمایی کردیم ؟!!!
سه‌شنبه 19 شهریور 1392 ساعت 16:04
الان دقیقا تونستم هم شمارو هم مهرسارو تصور کنم و حسابس فیض ببرم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عجب تصور خوفناکی بوده حتما ..
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد