X
تبلیغات
رایتل

سلام ...نمیدونم باید  چی بگم و از  کجا بگم ... آدم یاد  حرفای  علی  تو سکانس آخر برف روی  کاج  ها میافته ..نبودم ...خیلی  وقته .برای منی که اینجا و نوشتن و سر زدن و  چک کردن کامنت ها از  حیاتی  ترین کارهای روزانه ام بود  این ننوشتن خیلی سخت گذشت . زندگی  میکردم. بالا و  پایین ...حرفای زیادی  داشتم بنویسم . فکر  کردید دور شدم از  اینجا.؟.دلم نه  ..دستم شاید  .....بچه ها من به شدت کمبود وقت دارم و  یکی از علتهاش  هم حجم زیاد درسامه .و تفکرات ایده آلیستی من که باید همه چیز روبراه و  در شان من و بیست باشه . یک تحقیق و یک ارائه و پرزنتیشن یکی دو  هفته وقت منو گرفت ..جوری  کار  کردم که مطمئنم یک نفر  تو کلاس  اونطوری  کار  نکرد . متاسفانه استاد هم خیلی به این مدل کار  اهمیت نمیده و  من فقط برای  رضایت درونی  خودم  اینطوری  مایه میذارم .همسری  میگه به نظرم اشتباه میکنی .به هر  چیزی به اندازه خودش  بها بده ..من میگم حرفت درسته ولی در  مورد درس  نمیتونم کوتاه بیام . به اندازه شان و  درک و فهم خودم باید بهش بپردازم . چون تو  محیط  کارم دارم میبینم فلان مقاله یا ابسترکت   دکتری  فلان استاد معروف   nسال قبل که انجام شده و یکی از  اولین کاراش  بوده مثلا، و در  کمال بی توجهی و بی دقتی انجامش  داده  الان چطور  مایه آبرو ریزی محسوب  میشه یا متاسف میشم برای  دانشجوهایی که حتی  ده خط  خلاصه فارسی   پروپوزالشون رو نمیتونند بنویسند .  . بعد من برای  دو صفحه فهم یک مطلب ، رفتم سه تا مقاله خوندم . نت برداشتم ..هی  گشتم و گشتم تو نت و بلاخره با هزار زور و زحمت برام جا افتاد منظور  این کتابه چیه  اصلا .. خود  مترجمه حتی  نفهمیده بود به نظرم بس که گند ترجمه کرده بود ..منظورم این نیست که بگم من تاپ و اینطوری و اونطوری  هستم ..نه بابا ..جلوی  بچه های  الان ما  لنگ می اندازیم واقعا ..منظورم اینه که درس  خوندن و کلا یک سری  کارها سن و دوره ای  داره .. منظورم مشغولیت و  دغدغه ذهنی  هست بیشتر ..من تو لبسانس صبح میرفتم دانشگاه تا شب ..نه مسوولیتی ..نه بچه ای ..نه شغل تمام وقتی ..نه  هزار فکر  پس  کله ای!! نه خونواده همسری ..نه انتطارات برآورده شده و  نشده ای!! الان دارم میچرخم رو دور  تند ... بذار  یطوری بگم درک کنی منظورم رو خوب . مثلا مدل سمینار  اینطوریه که استاد  آمیبیان!! میشینه رو صندلی  ردیف اول و   دانشجو  مادرمرده ایان!! باید بره  کل مطلب مورد نظر رو به صورت کاملا مفهوم و قابل درک حتی برای  جلبک های  ته کلاس!! ارائه و درس بده .بعد  وقتی به مشکلی  میخوریم وسط ارائه درس،از استاد می پرسیم ؟!! نه جانممممممممم...  استاد به سلامتی  کلا تو فاز  ترخیصه ..نمیتونه جواب بده و  بدبختی اینکه از  نمره ات کم میکنه که یاد  نداشتی و تحقیق نکردی  در موردش!!! منم شاید  جزو  معدود آدم هایی باشم که از  اظهار  جهلم  سر کلاس  خجالت نمیکشم و واقعا  وقتی  مطلبی برام جا نمی افته  بلند میپرسم از  ایشون و  استاد( این یکی  شانس  ما اینجوریه ..بقیه باز  اوضاعشون بهتره) وقتی  گیر میکنه یا جواب قانع کننده ای  نداره  میزنه تو  جاده خاکی و من باز  برمیگردم سر  جای  اولم ... مشکل دومم اینه که من نمیتونم مطلبی رو بدون درک و فهم کاملش، حفظ  کنم . دیدم دوستانم بعضی  ها  عین روبات یک متن رو از  اول  تا اخر حفظ  میکنند ..متن چند صفحه ای رو ها ..بعد ازش  بپرسی  فلان چیزی که گفتی  یععنی  چی ..؟ نمیدونه ..من سنم الان  مثل بیست سالگی و بچه بازی های  اون موقع  زمان خودم نیست که ..الان هدف  دارم ..از  وقتم و بچه ام و زندگیم ( و وبلاگم) دارم میزنم برای این مدت درس  خوندنم و  دلم نمیخواد  بی سوادتر  از قبل برگردم  خونه ی  اولم ...برای  همین تطبیق  من با این محیط سخته .. همه (جز دوستان نزدیک  خودم در  کلاس) حالشون خوبه و خوشحالن و  میگن میخندن و یک جورایی بی خیالن اصلا  ولی من نمیتونم .. راستش  انگار  مشکل از  منه ..خیلی  جدی  گرفتم  ارشد رو ..یک وقتایی از دست خودم حرص  میخورم ..یک وقتایی  میگم نبر ..تلاش کن ...نتیجه اش رو بعدا میبینی ..خسته تون نکنم....از درس بگذریم . این مدت برای  پدر شوهرم  دو تا عمل اضطراری  پیش  اومد ..برای حدودا یکی  دو هفته بعد  هست ..چشمشون ... برای  خانم برادرم  یک موقعیت خیلی  سخت سلامتی  پیش  اومد و  دیسک کمر  بدجوری گرفتند .. سر زدن به اون و  رسوندن کمک های  اولیه مثل  شام و  ناهار  و اینطور  چیزا هم  ذهنم رو  و هم وقتم رو درگیر  میکنه ...  کوچولوی  خواهرم تجربه بدی رو گذروند ...یکهو  دچار تشنج ناشی از  تب ناگهانی  شد و  این مدت مردیم و زنده شدیم  تا خطر برطرف شد ... صبح ساعت 7 سر  کار بودم و 9 شب برمیگشتم .می موندم به درسام برسم و  سمینار کذایی رو انجام بدم ... 9 که میرسیدم خونه تازه  شام باید آماده میکردم . چقدر  حاضری آخه؟!! تا 10 شام ...چی  مثلا؟ باقالی  پلو با مرغ سرخ شده..خودمم آدمم خو!! بعد  سرماخوردگی  وحشتناکی  گرفتم ..هنوزم دارم .برای  همین نتونستم وقتایی که تلفنی دادم رو  سر وقت اوکی  کنم ... مهمون هم داشتم ..نذری  پزون هم داشتم ...مهمونی  هم باید میرفتم ...ببر و بیرا  پسرک به کلاس هاش هم بود . خلاصههههههههههههههه من میدونم این مدت موقت و گذرا هست ..میدونم همراهی  همسر و پسرک چقدر  کمکم کرد .. با امید به این چیزا باور  کنین خودم رو میکشونم ... بی خبر  بودید از من  چون خبرهای جالبی  نداشتم .. تعریفی هایی  داشتم ها براتون :مثلا روز  عاشورا  سر خوردم کف آشپزخونه و دستم رو به گاز  گرفتم  تا  نیفتم و  داشت تموم غذاهام چپه میشد که دستم رو ول کردم و  با دو زانو و ارنج راستم با تمام قوا  روی  زمین افتادم ..جوری که قشنگ حس کردم قلبم از  جاش  تکون خورد!!! و  تا دو روز  نمیتونستم راه برم و تمام زیر  زانوم کبود شد و  باز  خدا رو شکر به خیر  گذشت ...مامان میگه بس که میای  جلو بقیه  شیرین زبونی  میکنی !! بس که میای از  همه چیزت تعریف میکنی واسه بقیه   مردم میگن این چقدر  جون داره مگه آخه این قدر  کار  میکنه!!!! (شوخی  نمیکرد  ها ..جدی  میگفت تازه نمیدونه وبلاگ دارم!!! ها ها ها ) این بار  اتفاقا  خواستم بنویسم از  زندگی  عادی و  اتفاقاتی که توی  همه خونواده ها میافته تا بدونید من همیشه هم  وسط پنبه نبودم و  آسایش محض  نداشتم ...ناراحت نیستم  از  فشارهای  این مدت . همیشه گفتم دردی که آدم رو نکشه اون رو قوی  تر  میکنه ...دارم یک دوره موقت رو میگذرونم و  چیزی که بیشتر  ناراحتم میکنه اینه که  جلوی  بعضی  ها (از  خواننده هام که وقتشون برای  این مدت بوده  )بد قول  جلوه دادم .یعنی فکر  میکنند فراموششون کردم ..کم اهمیتی  کردم ...باور  کنید اینطور  نبود ..فقط  نوشتم شاید  درک کنید شرایط  این روزهام رو ..خوشبختانه عقلم رو بکار  انداختم وبرای  بقیه  وقت های  مناسب تر  دادم که باز  جای  شکرش باقیه شرمنده اونا  نمیشم . یک جلساتی  هم رفتم که نوشتنی های  خوبی براتون خواهم داشت ... به زودی  انشالله ..فقط  بذارید من بنویسم .. همین ها رو ..تا دوباره دستم گرم شه .. 

  

 این یک بار  تلخ نوشتن رو چشم پوشی  کنید و بهم انرژی بدید ..من میدونم حالم زود  خوب  میشه و  دوباره انقدر  بنویسم که بگید بسه ..چشممون در  اومد ...  

 

مراقب  خودتون باشید ..  

عاشق  همتون ..صمیم

نظرات (48)
سه‌شنبه 10 تیر 1393 ساعت 14:47
جالب بود
امتیاز: 0 0
شنبه 14 دی 1392 ساعت 20:30
سلام صمیم جون خیلى زیاد وبت رو دوس دارم عالیه من عاشقت شدم
یه سؤال من حوصله خورد کردن مواد غذایى از هر نوعش رو ندارم چه واسه سالاد چه چیپس چه واسه خورش چه....یه خورد کن یه وسیله اى چیزى به من معرفى کن خیر ببینى مادر راهنمایى اساسى کن که لنگم حسابى
قیمتش هر چى باشه اکشال نداره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ببین برای خورد کردن پیاز و سیب زمینی و این چیزا که همین میکسر های مثلا 1 و 2 و 3 کار راه انداز هستند .برای سالاد و این جور چیزها که منظم تر و درشت تر میخوای من دیم همین نایسر دایسر اصلش خیلی خوب کارا رو انجام می داد . خرد روندوی تفال (اصل) هم کارایی زیادی داره ..غذا ساز تفال (TEFAL) مدل :
Rondo With boxبه نظرم تو تالارهای گفتگو یک سرچی بکنی بهتر به نظرات خانم ها بر میخوری ..
شنبه 16 آذر 1392 ساعت 10:10
سلام وب روزمرگیتون خوشکله و باحاله یه سر هم به وب عشقی من و همسرم بزنی خوشحال میشم
دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 08:00
اسم استادتو نوشتی؟! دردسر نشه یه وقت... میدونی دانشجوها معمولا اسم استادارو تو نت زیاد سرچ می کنن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آمیب بابا جان ..آمیب ..(با لحن پسرک بخون)
یعنی از جلبک هم اون طرف تر!!!!
شنبه 9 آذر 1392 ساعت 02:18
سلام
صمیم جان دوباره اومدمپیشت با روحیه ایی بد و داغون و حالا با خوندن فقط همین پستت بهترم .. البته این روحیه ی بد هم مال چند ساعته و مثل خودت امیدوارانه عمل میکنم توی زندگی اما دو روزه فشاره بدی روم بوده .. اما واقعا حالا بهترم تو باز هم امید دادی بهم .. ممنونم ازت که انقدر خوبی .. ماشا... هزار ماشا... . چشم نخوری.. اسفند هم دود کن برای خودت عزیزم :)
امتیاز: 0 0
دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 14:21
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
بدو بیا وبمممممممممممممممممممممممممم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 3 آذر 1392 ساعت 00:57
وای چقدر روزای سختی بودهدرکت می کنم.
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 11:33
سلام صمیم مهربون .بابا کجائید انقدر اومدم سرک کشیدم دیدیم چیزی ننوشتید نگران شدم .عزیزمبیشتر مواظب خود باش.اول و مهمتر از هر چیز سلامتیه خودتونه.اشالله همشه صحیح و سلامت باشید.
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 10:02
سلام عزیزم خانوم گل . دلم برای نوشتنت حتی یه خط تنگ شده بود به خدا. شنبه اول صبح اینو خوندم و چقد خوشحال شدم. صمیم اگه نمیشناختمت میگفتم طفلک نمیتونه این همه کارو انجام بده اما مگه تو همون صمیمی نیستی که چند تا دست داره و چند تا مغز و البته یه قلب به بزرگی چندین قلب . پس بازم مثه همیشه صمیم برنده میشه . برات یه عالمه انرژی مثبت و دعا و چیزای خوب میفرستم تا بدونی که اونایی که اینجا رو میخونن واقعا گاهی اگه ننویسی به خاطر این همه مشغله فقط برات دعا میکنن که خوشبخت باشی و سلامت و به کارات برسی . نگران درس هم نباش ولی صمیم به نظرم همسرت درست میگه . میدونم برای دل خودت کار میکنی اما میشه یه تعادلی بینش برقرار کرد که هم تو راضی باشی و هم بیش از درک یه استاد کار نکنی . این نقطه رو پیدا کنی کارت خیلی راحت تر میشه. میدونم که میدونی که خواهر خانومی خودمو خیلی دوست دارم. بوس بوس
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 09:13
سلام صمیم جان خوش اومدی .... اگه بدونی چقد سرک کشیدم ولی خبری ازت نبود میگفتم لابد وقتش دیگه جوابگو وبلاگ نیست چون واقعا درکت میکردم کار - درس ژسری -همسری ووووو واقعا درک می کردم
محکم باش مرحبا که یک آن درجا نمی زنی باید فراتر از زمان باشی فراتر صمیم جان هر چند که خودت استادی.....
تو این زندگی ماشینی و آهنی وو واقعا حوصله میخواهد با خییلی چیزا بسازی و سنگ صبور باشی اینو هم بدون که اگه بنده ای هدف مطلبوبی داشته باشه تمام کائنات خداوند دست به دست هم میدن تا به هدفش برسه.
توکل داشته باش که این نیز بگذرد......
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 09:12
وایییی صمیم صمیم صمیم !!!درکت میکنم با تمام وجود. باز تو خدارو شکر خودت دوست داری درس رو به صورت ایده آل بخونی. من بیچاره این ترم با یه استادی ۲ تا درس برداشتم که یک درسش به تنهایی برای یک ترم کافیه بس که از آدم کار میکشه.یعنی برای یک درس هر هفته پاسخ به سوالات فصل.ارائه مقاله. نقد کتاب. پروژه و ارائه ش...تازه کارهای بقیه درسا به کنار. بعدبدیش اینه که همه مجرد و بیکارن به جز من و یکی دو تا دیگه.بعد تو اداره هم فشار کاری بسیار روی من بالا رفته. از اون طرف هانیا آبله مرغون گرفت از مهد. همین الان که اومدم به جای درس خوندن وبلاگ تورو میخونم از حرصم هست. فردا میان ترم دارم .پس فردا ارائه و مقاله.هرجوری میدوم به هیچکدومش نمیرسم. اینه که بیخیال شدم.ولی دارم از استرس میمیرم . باز خوب شد اومدم اینجا وضع توروهم دیدم.یه کم امیدوار شدم.
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 09:05
صمیم جان
خسته نباشی بانو
من هم این دوره رو گذراندم و متاسفانه همیشه تموم مصیبتها با هم می یاد . خدا کنه موقع امتحانات دورو برت کمتر شلوغ باشه ولی باور کن تو شاگرد اول کلاس می شی اینو از من داشته باش اگه دانشگاه آزادی هستی به خاطر همین شاگرد اولیت تو فوق بدون کنکور می ری دکترا . این یه تجربه اس . من بهش رسیدم . شب امتحان غذای فردا رو داشتم آماده کنم . مهمونی برم . مهمونی بدم و ... اما بالاترین نمره ی کلاسم مال من بود . باور کن
من مطمئنم تو هم همینطوری . تصوری که من از تو دارم یه بانوی قوی و محکمه .
دعا می کنم همه ی مشکلاتت به خوبی و خوشی حل شه و موفق باشی تو همه چی
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 08:58
عزیزم از تو چیزی غیر از این بر نمیاد صمیم پر تلاش ...
صمیم به یاد نداشتی کلمه مشهدی ها که من و برد به خاطراتم با خواستگار مشهدیم
امیدوارم همه چی همونی بشه که میخوای و همه مریضا به زودی خوب شن ...
مراقب خودت باش
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 08:10
سلام صمیم جون قوی و مهربونم
من مطمئنم تو از پس همه کارات به نحو احسن برمیای
منم یه اخلاقی دارم که دست به کاری نمی زنم مگه این که به بهترین شکل ممکن تمومش کنم.
برات از صمیم قلب آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم عزیزم.
امتیاز: 0 0
جمعه 1 آذر 1392 ساعت 21:42
صمیم جان خسته نباشی با ارزوی موفقیت
امتیاز: 0 0
جمعه 1 آذر 1392 ساعت 19:12
دوست مهربونم خوب باش
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 23:31
باران می بارد ،نم نمک ...
ومن با طنین صدای هر قطره اش برایت آرزویی زمزمه میکنم،
که رد پای امیدو آرامش هیچگاه از کوچه های قلبت پاک نشود!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 22:52
سلام صمیم جون،خوبی عزیزم؟دلمون واست تنگ شده بود.
انشاا... همیشه تندرست و پرانرژی وپیش به سوی قله های موفقیت باشی.
امیدوارم یه روز تو این وب از فوق دکتریت بنویسی و ما هم کلی از خوندنش خوشحال و خندون بشیم.
راستی نذرتم قبول باشه دوستم.
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 21:22
سلام عزیزم
خدا قوت
ان شاء الله که در همه ی زمینه های زندگیتون موفق باشید.
منم مثل شما دانشجومو یه جورایی درکتون میکنم
به امید موفقیت های روز افزون
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 19:25
صمصیم جان خوشحالم که دوباره نوشتی
عزیزم من هم خیلی وقتها میگم کاشکی شبانه روز برای من به جای 24 ساعت حداقل 30 ساعت بود . من هم یه مادر و همسرخیلی خیلی خیلی خیلی شاغل هستم و متاسفانه ایده آلیست که نمی تونم کارهام رو سرسری انجام بدم.اما معتقدم همیشه جواب تلاشهام رو خواهم گرفت.
برات تندرستی و آرامش آرزو میکنم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 18:18
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 13:40
"این نیز بگذرد ..."

:)
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 13:15
واقعا خسته نباشی عزیزم هم از لحاظ کاری هم درسی
ایشالا زودتر خوب میشی بیش از پیش به کارهات میرسی
رشتت روانشناسی بود؟
پاسخ:
زبانشناسی
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 11:10
فقط می تونم بگه خدا قوت عزیزم
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 09:13
صمیم جون خیلی خوشحال شدم از اومدنت عزیزم!
شااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد و پرانررررررررررررررررررررژی باشی فدات شم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 08:02
همین که هستی، همین که زنده ای، همین که جون داری این کارها رو بکنی، همین که اینقدر معرفت داری که بیای و یه خبری از خودت به ما بدی همین کافیه.اینها هم میگذره و صمیم خانوم ما میشه همون صمیم سرشار از انرژی( گرچه الانم سرشار از انرژی هستی که این همه کار کردی.بزنم به تخته چشم نخوری.یه اسپند هم برای خودت دود کن)
واقعا نبودن تو و امثال ملودی خیلی سخته.ملودی که نمی دونم سرنوشتش چی شد و خیلی خیلی نگرانشم.حداقل خدا، تو یکی رو از ما نگیره. تنت همیشه سالم باشه و دلت شاد
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 07:55
ایشااله موفق باشی با ابن همه انرژی که تو داری ماشااله بزنیم به تخته حتما از پس همه اینا بر میای . فقط الان اولشه کم کم به این تغییر عادت می کنی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 01:21
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 00:20
سلام دوست عزیز. من هیچوقت حوصله نداشتم یه متن طولانی رو بخونم. اما شما انقدر قشنگ نوشته بودین که تا آخرش خوندم. منم شرایطی مث شما دارم . با این تفاوت که بچه ندارم. امیدوارم که همه ی دنشجوها در انتها به هدفشون از درس خوندن برسن. راستی به وب منم سربزن و دوست داشتی لینکم کن.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 30 آبان 1392 ساعت 00:02
سلام عزیزمممممممممممممم خوش اومدی دلمون برات کلی تنگ شده بود .بابا ایول بچه درسخون .موضوع پروپوزالتو به مام بگو .والا توش موندم تو کلم همه جور فکر و خیال هست الا موضوع تحقیق ....کاملا دارم درکت میکنم زندگی منم شبیه شما شده .همش بدو بدو .اما یه فرق گنده داره من زیاد ارشدو جدی نمیگیرم ////بابا درسته میخوای تاپ باشی اما گلم هدفت لذت بردنه یه ذره اسون بگیرش .....خودت که بهتر بلدی ....بعد دو سال به خاطرا خوشت فکر میکنی ....بابا لذت ببر اسون بگیر .....
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 23:54
صمیم عزیزم انشالا همیشه سالم و سلامت بتونی به کارات ادامه بدی
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 22:49
Salam samime azizam,vasat az tahe delam doa mikonam ke in ruzaye sakht ham begzare,khoda ro shokr ke chantash vasat bekheir gozasht,ishala baghisham hamin jur azizam,vasam doa kon,mano hmsaram montazere ye javab hastim ke tuye zendegimun kheili kheili asar dare,dia kon javabesh kheir beshe
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 20:00
خسته نباشی خانم چقدر این حال امروز تورو می فهمم سال اولی که دانشگاه قبول شدم دخترم سه سالش بود تو اوج بازی و لجبازی وکارهای خونه هم یه طرف ومثل تو می خواستم همه چیز به بهترین نحو انجام بشه با وجود کمکئ های همسرم و مادرم ولی بازهم وقت کم می اوردم و در آخر حرص و استرس سهم من بود جوری که به یک نوع سندروم عصبی عضلات دست وگردن دچار شدم الان دانشگاه تموم شده دخترم بزرگ شده کار هم که نیست ومن موندم و کلی وقت اضافه وعضلاتی مریض مواظب خودت باش این روزها هم می گذرن نذار جسمت مریض بمونه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 18:45
سلام . خدا قوت واقعا. برااولین بار از خاموشی در آمدم.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 17:44
سلام صمیم جان
مدت کمی میشه که با وبتون آشنا شدم این که به شما میگن بمب انرژی واقعا درسته
انشاله که همه روزای زندگیتون پر باشه از سلامتی شادی و خوشبختی.
مطمئنم که این روزای درس و گرفتاری رو با انرژی زیادت با موفقیت کامل پشت سر میذاری واست دعا میکنم عزیزم.
خیلی خیلی خوشحالم از اینکه باهات آشنا شدم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 17:14
تو هر جور بنویسی عزیزی بانو
این روزای سخت هم میگذرن.
مواظب خودت باش
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 16:57
میدونم عزیزم خیلی سخته...وضعیت خودتت رونمی تونی بایه دانشجوی ارشدمجردوبدون شغل مقایسه کنی اصلا....تومسوولیت خونه وزندگی،پخت وپز،پسرک،همسرت،شغلت رو داری ...امابه قول خودت این نیزبگذرد...متاسفانه بعضی وقتهامیبینی که علم توایران کیلویی شده وبرخی اساتید ودانشجویان مسایل روباپول حل میکنن نه باتحقیق وتفحص بیشتر...حالاکه فکرمیکنم می بینمنم اگه دوست دارم ارشدبخونم شایدبیشترواسه کلاسش باشه تاافزایش سوادم.ماشالااینقدرمطالب آموزنده مرتبط هست تواینترنت وe-courseهایی که توسط برترین دانشگاهها برگزارمیشه میتونه جوابم روبده.امامدرک ارشدبرای شرایط کاریم مسلماخیلی بهترجواب میده.
امیدوارم این روزهای سخت وشیرین هم بزودی بگذره ویه نفس راحت بکشی ووقتی پشت سرتونگاه میکنی ازخودت رضایت داشته باشی...دوست دارم.
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 16:48
خدا قوت بانوی نمونه. شاد و سلامت باشی. مراقب خودت باش
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 16:30
خوشحالم که برگشتی، این چند روزه حالم گرفته بود و دلتنگ همسرم بودم هی میومدم اینجا که یه کم دلم باز بشه ولی نبودی، خلاصه که الان بیشتر قدر نوشته هاتو میدونم.ممنون که برامون مینویسی... همیشه شاد باشی و خوشبخت
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 15:45
خیلی دوست دارم خدا قوت صمیم عزیزم یه عمر وجدانت راحته که کاریو که بایدانجام دادی این چیزیه که نمیشه روش قیمت گذاشت صمیم عزیزم
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 14:34
عزیز دلمی صمیم
خوشحالم مراحل سختت گذشته
یه کم هم به چشم نظر اعتقاد داشته باش
اسفند دود کن
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 14:15
سلام صمیم بانو. انشاالله که موفق باشی.تنت از بلاها به دور
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 13:40
خداروشکر صمیم که آسیب جدی ندیدی مامانت راس میگه خوب..مواظب خودت باش عزیزم..
ایشالا همیشه خوش باشی و از خوشی هات بنویسی ولی..زندگی تلخیش هم هست..اینم بنویس..ما شریک همه ی خاطراطتیم دختر..
شاد باشی همیشه:_*
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 13:26
آخی همین الان یک آهی از ته دلم برات کشیدم به خدا راست میگم دلم برات کباب شد
هزار ماشالله مامان راست گفتند حتما برای خودت اسفند دودکن
میگم صمیم خیلی گلی خیلی خوبی خیلی مهربونی که با وجود اینهمه گرفتاری به زن برادر هم میرسی باورت نمیشه
مواظب خودت باش واز خدا برات آرزوی سلامتی دارم ایشالله تن سالم داشته باشی که مهمترین نعمته کار همیشه هست وتمومی نداره و میدونم تو مثل یک شیر زن از پس همه چی برمیای
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 12:54
بابا خدا قوت
ای ول به تو
ای ول و ماشاله به این همه انرژی
مطمئن باشس این روزا زود زود میگذره و دوباره فرصت به اندازه کافی واسه همه چی پیدا می کنی
فقط و فقط و فقط خودتو فراموش نکن
به قول ژیلا صادقی خانوم به خودت برس
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 11:53
صمیم جون خوشحالم که اومدی و از خودت خبر دادی امیدوارم همه ی کارات مخصوصا درسهات به خوبی تموم بشه و مثل همیشه موفق باشی گلم .ایشالله خانم برادرت و پدر شوهرتم سلامتیشونو بدست بیارن.
حتی تو همین نوشته به قول خودت بی انرژی صمیم پر انرژی و همیشگی گوگولی دیده میشه منتظر نوشته هات هستیم تا هر وقت که طول بکشه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 11:44
سلام صمیم جان. بلا به دور. خوشحالم که نوشتی. گرچه خبرهای خوبی نبود. ایشاا.. همه چی زودتر درست می شه. با حرف مامان موافقم. منم وقتی از چیزهای خوب زیاد پیش دیگران می گم یه بلایی سرم میاد!! ولی دست خودم نیست، انگار باید بگم!!! در مورد ارشد هم خوبه که وقت بذاری، ولی احتیاجی نیست خیلی خیلی هم جدی بگیری. بیشتر مواظب خوذت باش
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 29 آبان 1392 ساعت 11:14
سلام.
مطالب وبلاگت رو خوندم و خیلی خوشم اومد با اجازت میخوام وبلاگت رو توی لیست بهترین وبلگ هایی که جمع آوری کردم بذارم.اگه دوست داری به آدرسم بیا و این لیست رو ببین خیلی جالبه
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد