من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
صمیم-۲۹و اندی سن!- ۵ ساله ازدواج کرده-همسرشو می پرسته- عاشق تر از اونا کسی هست؟
اسفند 1388
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
یکشنبه 21 مهر 1387
ای زمستون بی ادب!!!

 نتایج مسابقه وبلاگ نویسان برتر خانم اینجاست

 

امروز مراسم تقدیر از وبلاگ های منتخب بانوان وبلاگ نویسه......و شماها اونقدر لطف داشتین به من که این وبلاگ رو در رتبه ششم قرار دادین. .از همه اونایی که اینجا رو میخونن و به من یا  نوشته هام علاقه دارن  چه رای دادن چه ندادن ممنونم..... جدا اتتظار اینهمه نظر مساعد رو نداشتم.... 

در مورد حذف یا  تغییر رتبه بعضی از وبلاگ ها  به مدیریت این برنامه ایمیل زدم و اعتراض شدید خودم رو اعلام کردم...فقط گفتن از نظر محتوایی اون وبلاگ در رده خیلی خوبی قرار گرفته و اعلام میشه... ...پس اونهمه رایش چی شد؟اونهمه بازدید کننده اش ؟ اونهمه دوستانی که بهش رای داده بودن و رتبه خیلی بالا رسونده بودنش چی پس؟.ولی توضیحی برای کارشون باز هم نشنیدم....و متاسف شدم.خیلی .....بگذریم..مثل خیلی چیزای دیگه......ولی کاش یه نفر حداقل پیدا بشه که وقتی روی سن میره (اگه اصلا کسی رو بخوان اون بالا) به این موضوع اشاره کنه....و نذاره بشه روال معمولی و قضیه ای ساده که با سکوت طرف حل شده باشه دیگه.....   

 

********** 

آقا دیشب هوای مشهد خیلی  سرد شده بود اونقدر که ذرات  و ملکول های اکسیژن نیتروژن و ازت  هوای خونه بدون بخاری ما یخ بسته بود و ایضا خودمون هم!!! من هم رگ صرفه جویی انرژیم زده بود بالا و به علی گفتم نمیذارم تو مهر بخاری روشن کنی!! یعنی چی آخه؟!! تموم دنیا توی سرمای معتدل  و بعضا سخت با لباس گرم خودشون رو گرم نگه میدارن و تا حد ممکن انرژی مصرف نمیکنن اونوقت ما یه تیکه مایو  تنمون میکنیم و لخت تو خونه میچرخیم که مثلا دلمون نگیره!!؟ خفه میشیم تو لباس؟ تحمل حجم زیاد لباس رو نداریم؟اینجوری عشقولانه تره؟ ای درد توی عشقولا نه اتون!!!!!!! ای کوفت توی جیگرتون!!!!! خب بپوشین تا عادت کنین .....بیچاره علی نمیدونست من دارم با او حرف میزنم یا با مخاطبین خیالی ام!!! با چشم های گوگولی منگولی نیگاه میکرد و میگفت خب نمیذاریم!!!! باشه نمیذاریم!!! 

ما هم رفتیم و  یک عدد تاپ  دو بنده پوشیدیم!!(خودموم رو واقعا خجالت دادیم  اینهمه لباس تنمون کردیم!!) دیدم نخیر!! پایینمون داره یخ میبنده!! الحمدلله شلوار و دامن بلند و کوتاه و کلا لباس اندام های پایین هم  که نداریم غیر از شلوار اداره و دو تا لی که توش حلقمون هم جر میخوره از تنگی!!!!!و دو سه تا هم شلوار بیرون ساده و کمر دار و دکمه و زیپ که باز هم اگه اونا رو بپوشیم کلا تو خواب خفه میشیم از شدت فشار !!!!!!گشتیم و گشتیم وآخر یه شلوار هر پاچه دو متر!!! پیدا کردم.فک کنم مال موقع های دبیرستانم بود...از این شلوار های مخصوص برق کار ها که دو تا جیب گشاد هم داره روش و پارچش از کلفتی به برزنت میگه زکی!!! و آبی لاجوردیه رنگش.بابا از تو شرکتشون یکی گرفته بود برای خودش و خوب سایز اون موقع  من و بابام یکی بود!!!(چیه؟ خوبه خودم گفته بودم یه زمانی!!!!! چاق بودم من!!!!) خلاصه از تو بغچه مخمل قرمزی جهازم!! اون شلواره رو کشیدم بیرون و پام کردم و اومدم تو هال!! حالا فک کن بالاتنه یه تاپ تنگ و کوتاه و پایین تنه یه شلوار 20 متری با کمر گشاد و دو سه لا تا خورده رو کمر!!!علی انقدر چپ چپ نگام کرد که از رو رفتم و گفتم علی جان!! میشه فردا بریم برای من لباس  زمستونی بخریم!!!!؟ ای کوفتتتتتتتتتتتتتت توی حلق خودت و لباس زمستونیت..این جملات روچشمای علی داشت داد میزد ولی روی لبش لبخند بود از نوع مسخره ایش!!!!خلاصه باز دیدم از لای درز و دورز تاپه هوای سرد قطب داره میزنه تو خونه انگار!!!!! رفتم و یه لباس کاموایی خال خال پشمی  که متعلق به هزاره بیستم قبل از میلاد حضرت آدم!!! بود رو باز کشون کشون از تو بغچه مخمل قرمز جهازم کشیدم بیرون و روی تاپه پوشیدمش.دیگه واقعا قیافه این گداهای سر چهار راه شده بودم...بالاتنه رنگ نخودی و قرمز و پایین تنه هم آبی با جیب های گشاد و پاچه های از بناگوش در رفته!!!!و بعد هم با سلام و صلوات رفتم تو تخت که بخوابیم.علی ایش و ویش کنان یه پنجاه متری اون ور تر روی اون ور تخت خوابید و منم با نیش باز نگاش کردم.....خب چیه مگه گداها دل بوس خواستن  ندارن ؟!!!!با اکراه  و چشم های بسته روی این گدای رنگین کمان!!!! رو بوس کرد  و در همین موقع من احساس کردم کلا از کمر به پایین دارم بیحس  میشم.فک کنم اپیدورالی چیزی به من تزریق کرد  این شوهره...نه اون که جفت دستاش بیرون بود و حرکت مشکوکی هم ازش سر نزد توی این چند ثانیه.....اوییییییییی چقدر یخ کرده کمرم!!!!حالا مگه من شلوار پام نیست؟ پس کمرم دیگه چرا یخ کرد؟!!!! ای خاک بر سرم ..میدونین چی شده بود..این شلواره نکبت از بس پاچه هاش گشاد بود باد سرد و وحشی زوزه کشان از این پاچه اش میرفت داخل و از توی اون یکی پاچه اش خارج میشد و یه حالی به پشت و کمر ما هم میداد این وسط!!!‌دندونای اون گدای بدبخت تیک تیک صدا میکرد و نیش باز شوهره هم جلوی چشمش بازتر میشد ولی موضع خودش رو سفت چسبیده بود( اون موضع  نه ها!!! منظورم موضع حرف و ادعاش بود!!) و وقتی شوهره پرسید بازم میگی بخاری  نذاریم؟  با صدایی که از توش میشد امواج صوتی یخ بسته رو مشاهده کرد گفت نه!!!! لباس گرم میپوشیم.......مگه ما با بقیه مردم دنیا چه فرقی داریم...مگه انرژی برق و گاز از سر راه اومده ...مگه  ما......تالاپ!!!!!!! این آخری صدای افتادن سرش روی متکا وسط سخنرانی بود...از سرما بچمون یخ بست وسط افاضاتش!!!!!

************

رفته بودیم بیرون تا علی برای پروژه عکاسیش چند تا عکس ورزشی بتونه بگیره...تو خیابون ها دنبال این باشگا های لنگ و لقدی بودیم!!(اصطلاح این شوهر ما به ورزش های رزمی!!!) خلاصه رفتیم و من بیرون باشگاه واستادم و یه ده دقیقه بعد علی اومد بیرون از باشگاه و گفت نکبت ها دارن خودشون رو گرم میکنن ..انگار دیگ میخوان گرم کنن!!!!بریم......نمیدونم یهو چی شد که تا گفت بریم احساس کردم جلوی چشمام سیاه شد و درعرض پنج ثانیه فهمیدم اگه تا دو ثانیه دیگه خودم رو  به یه دسشویی نرسونم  رسما وسط خیاتنون میترکم..میدونین از اثرات اون مریضی هفته پیشم بود لا مثب!!! یه نیگا انداختم دور و برم و دیدم یه درمونگاه دو متریمونه..بدو بدو و با سر و قیافه افشون پریشون در حالیکه دیگه هیچی نمیدیدم و همه جا تاریک و سیاه شده بود!!!! به نگهبانه گفتم این سرویس بهداشتی کجاست؟ حالا  مرتیکه هم جونش داره در میاد تا دو کلمه حرف بزنه...وقتی دیگه در چند قدمی تخریب بودم گفت آخر سالن دست راست..منظورش البته از سالن همون حیاط درمونگاه بود.... با درموندگی خودم رو رسوندم و با صف چند تا سبیل کلفت قلچماق و دست به زیپ منتظر خالی شدن دسشویی مواجه شدم....نمی دونم چه کار خیری توی عمرم کرده بودم که  احساس شدید دستشویی رفتنم با دیدن اون آدم ها فروکش کرد و اومدم توی سالن متظر نشستم تا سیبیل ها بیان بیرون از توی حیاط.بعد چند دقیقه حس ششمم گفت یکی از کابین ها!!! خالی شد.واییی منم انقدر از این دسشویی های بیرون متنفرم که حد نداره و کلا غیر از خونه خودمون هیچ جا حتی خونه مامانم اینا هم  راحت نیستم...خلاصه رفتم تو و هنوز کامل  مستقر!!!نشدده بودم که  دیدم مهمون داریم!!!! دارن در میزنن!!!! اول واحد بغلی!! رو زد و یه صدای کلفتی گفت اهنننننننننننننن!!!!! بهد اون یکی رو زد و صدای زدنش دیگه تاپ تاپ شده بودو بنده خدا نمیتونست صبر کنه که باز هم ساکن اون مواحد بغلیه اونم با یخ صدای خراشیده گفت اهههههههنننننننننننننن!!!!!!!! آقا نوبت واحد ما رسید و بنده خدا دیگه دستش رو از رو در بر نمیذداشت و هی گروپ گروپ به در میزد و با نوک پاهاش  لایه آهن روی در رو میخراشید!!!!!منم موندم چی بگم..اهن بهن که اصلا و عمرا...بگم کار دارم!!!! که ضایع است......موندم چی بگم و این بنده خدا هم هی شدت در زدن رو بیشتر میکرد......با صدایی نازک ( در مقایسه با اصوات نخراشیده دستشویی های بغلی!!)  و عشوه ای گفتم... کسی یه!!!!!!!.....kasiyehhhhhhhhh        یدفعگی صدای زرت و زورت اون نوابغ توی دستشویی ها قطع شد و پای یارو هم روی در خشک شد و اصلا فک کن یه آن همه چیز مثل این فیلم ها موشن لس  و بی حرکت شد و فقط انعکاس صدای ریز من هنوز توی گوششون بودو بعد انفجار خنده و هر و کر بقیه بلند شد....و ین وسط از زور خنده یکی دو تا صدای ناهماهنگ هم ازشون در اومد و مگه حالا من روم میشه بیام برون از اون تو..... انقدر طولش دادم تا همه اونایی که در صحنه بودن رفتن پی کارشون و علی هم مثل مرغ سر کنده نگران من بود و نمیدونست توی کدوم دستشویی هستم و موبایلم هم دستم نبود تا ببینه مردم یا زنده ام!!!! و خلاصه خدا قسمت هیچ کس نکنه سرویس بهداشتی مشترک خانوم ها و آقایون رو......از ما که گذشت...شما حداقل با بزرگتری کسی برین تو!!!!!تا بتونین راحت تر بیایین بیرون!!!خیلی بده آدم توی زندون بی پنجره باشه  و  هی به در و دیوار زندان نگاه کنه و در ازادی هم روبروش باشه...ولی زندون رو به این دنیای زمخت  بی ادب!!!! ترجیح بده!!!!!!!هیییییییییی!!!!!


چهارشنبه 17 مهر 1387
آهههههههههه....بدورد ای دنیا

این پست را در حالی مینویسم که دیگر تعلق خاطری به این دنیای بی وفا ندارم!!! و چشمانم آلبالو گیلاس میچیند و فشارم به حد نبوغم رسیده است.(یعنی کلا فشار بی فشار!!!).از شما خواننده احتمالی!!!! در خواست میکنم اگر احیانا با خواندن اینجا اعضا و جوارح داخلی یا خارجی تان دچار جر خوردگی مزمن  شد از زورخنده یا عصبانیت!! مرا حلال و محلول و محلل و حلول کنید.نویسنده این سطور دیروز برای اولین بار در عمر کوتاه 30 ساله اش !!! زیر سرم رفت و آنقدر از خودش ادا و اطوار در آورد که پرستار اورژانس می خواست محتویات سطل پاراوان بغلی را روی وی چپه کند!! حالا از محتویات آن سطل بگذریم چون حاوی مقادیری امعا و احشاء در آمده بود.....راستی صبحانه که میل کرده اید؟ خب پس خیلی حالتان با خواندن محتویات این سطور  روم به دیفالی!!! نمی شود!!! 

باری میگفتیم که این دو سه روز ما یه اتاق خالی!! اجاره کرده بودیم.مبلمان و اثاثیه داخلی اش شامل شلنگ و یک عدد افتابه پلاستیکی  وبود.اجاره ناچیزی داشت و ریاضت و دل گسستن از دنیا و زرق و برقش را تمرین کردیم..ساعتی هفت الی  هشت بار به این  مکان  بی ریا سر میزدیم و فارغ از دنیا و غمش به آخرتمان و توشه ناچیزمان فکر میکردیم.و البته جانمان هم به لبمان می آمد.نمیدانیم چه بر سرمان آمده بود که در خواب هم حس میکردیم الان است که بخیه های جای زشتمان!!! در برود و تخت و ملافه نقاهتمان به گند کشیده شود....نمیدانم تا به حال دچار رقت قلب شده اید؟!!! ما دچار رقت از نوع داخلی و شکمبه ای اش شده بودیم....خلاصه که محلول کنید ما را .....حالمان خراب است و فشارمان روی 8 است......از ترس جانمان سریع آزمایش هم دادیم و فهمیدیم مخلوق بی گناه دیگری هم در کار نیست.....ویروسی شده بود این سیستم بی عرضه مان!!!! 

در پایان این سطور از شما خواهش میکنم دردمندی مان را درک کرده و برای شادی روح تف به گورمان و برای سلامتی از دست رفته مان دست به دعا بردارید.....خدا را چه دیدید.......شاید خوب گشتیم و عقلمان نیز هم......


شنبه 13 مهر 1387
الگوی من....

جونم براتون بگه که این روزهای ما به خوشگذرونی و سپردن کلیه امورات به دست خداوند!! گذشت.فقط نمیدونم بعد از سه روز تعطیلی چرا خدا هیچ فکری به حال این ظرف های تلنبار شده و رخت و لباس های ولو شده کف اتاق نمیکنه و انگار نه انگار که ما بهش توکل کردیم.هییییییییی خدا جون خب میگفتی خودم یه فکری میکردم حداقل. 

میدونین من فردای اون روزی که پست قبلی رو نوشتم از شنگولی رو پا بند نبودم ولی نمیدونم چرا ذات تف تو روی من اصلا به خودش زحمت نداد بنویسه اوکی هست واینقدرم شوما رو خون به جیگر نکنه...خلاصه که حلال کنین از بس من اینجا نشستم و ادای آدم های دل شکسته!!! و بغض الوده  و فوت شده در فراق خانواده رودر آوردموکلی مود ناراحتی توی من پایدار نیس ولی خب تنبلی تا دلتون بخواد....فراووووووووووون..... 

ماه رمضون که تموم شد منم یاد روزهای اولی که عقد بودیم افتادم و کلی لپ هام قرمز شد...خب بابام جان آدم بعد عمری میذاره صاف دو روز مونده به ماه رمضون دختر شوهر میده؟!!!!!نمیگه با مشکلات چجوری باس دست و پنجه نرم کنن این دو تا جوون آخه؟!!! البته ما که از بس دست و پنج ا مون و ایضا دندمون نرم شد که بگم تمومی نداره .ولی کلا خودتون تصور کنین دو تا کبوتر بغبغو کنان دارن برا خودشون یورتمه میرن که یهو تیک تاک..تیک تاک......الله اکبر..الله اکبر..جمع کنین بساطتون رو...بلند میشه و با نیش باز وچشم های  نیم بسته میپرن سر سفره سحری و دو لقمه میخورن و دوباره بغ بغو..بغ بغو.......اصلا شما این قضیه رو ولش کنین هممون راحت تریم به خدا....باز ادم مجبور میشه توضیحات بده و بدتر میشه مساله.....  

والله از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که  من چندین فقره خلاف سبک وسنگین در عنفوان کودکیم انجام دادم که خب سبکش کشیدن سیگار اشنوی بابابزرگم  تو شیش سالگی بود و حد وسطش بلند کردن دو تا لواشک و یه کارت پستال برای دوستم از سوپر کنار مدرسه در سن هشت سالگی بود خلاف سنگینه دید زدن مامان و بابام بود که الهی میمردم وچشمام زیر پتو شیش تا نمیشد از دیدن صور قبیحه و اصوات شنیعه!!!!!!جدا  خدا خواست که محلمون !!!! عوض شد وگرنه الان از بند متاهلین داشتم اینا رو تایپ میکردم...نیدونم چه حکمتی بود که من از تو قنداق هم دنبال رمز و راز همسرداری و زندگی و کانون خانواده و این حرفا بودم....تازه شم هر چی بابام میخواست سرم کلاه بذاره و ردم کنه برم زودتر مدرسه و خلاصه منم نمیرفتم و آرزوی سانفرانسیسکو اون روز به باد میرفت...ای خناق بگیرم من که آبرو برای کسی نمیذارم اینجا...... 

تازه شم میرفتم با آب و تاب دیده ها و شنیده ها م رو برای خاله جونم ه تعریف میکردم ...فقط نمیدونم یه بار چرا الکی!!!! مامان عصبانی شد و آنجنان گوشی پیچوند ازم که توبه کردم حرف های خونوادگی!!!!! رو جایی بزنم بدون اجازه مامانم اینا.تازه نمیدونم یکی دوبار گکه با سرعت نور از روی بابا رد شدم و میدویدم چرا ییهو سیخ نشست و رنگش کبود شد و پیژامه و محتویاتش رو به خودش فشار میدادو زیر لب حرف بی ادبی نثار ما میکرد..بعد میگن چرا این بچه بی ادب شده..خب الگوی کودکیش که آدم رنگ بنفش باشه همینه دیگه..... 

من برم کله سحری به صبحانه خوردنم برسم که داره دیرم میشه...شومام اینار و توی حافظه خارق العادع ائت نگه ندارین بعد شونصد سال بیاین بگین عزیزم خاطره من از تو مربوط میشه به ماجرای پیژامه و  عقیمی اقا جونتون اینا....خب؟


سه شنبه 9 مهر 1387
نشد.....

اومدم عصر دیروز یه پست شاد بذارم از ماجرای خواستگاری این داداش سهیل که کشت ما رو از خنده دو سه شب پیش.... ولی نشد.....

  دوستم زنگ زد پاشو شال و کلاه کن بریم مسجد!! مراسم داداش  دوست مشترکمونه...۲۵ ساله بود...یعنی الان نیست.........سومشه....تصادف جزیی....بدون حتی یه خراش.....رضایت فوری خودش......اومدن خونه...شب خوابیدن....صبح ندیدن....... لخته خون تو مغز....مرگ ارام در خواب.......و بغض خواهرش که  میگفت حتی نمیدونیم کی بوده و چطوری تصادف کرده ...نه کارتی...نه مدرکی...فقط گفته رانندهه تو ماشین زن و بچه داشت..نمیخواستم معطل چک آپ بیمارستان شه...من که حالم خوبه.....و فردا خوب خوب شد...فرداش خوب خوب شد.

چقدر نزدیکه این مرگ......چقدر سریع..... انگار پتوییه که دور آدم پیچیده میشه تا شب سردت نشه.....انگار باد خنک کولره وسط ظهر تابستون که روی پوستت نرم نرم میشینه ....و مادرش که با لبخند به همه دست میداد و خیلی شیک دو قطره اشک میریخت و من میدونستم یک ماه دیگه اون مادر چی قراره بکشه....چون دیده بودم...چون یه روزی ما هم توی این مسجدا مراسم داشتیم..چون یه روزی مامان من هم نمیذاشت کسی توی مسجد گریه کنه و غر میزد به جوونا که پاشین این بساط اشکتون رو جمع کنین و هنوز یادمه چطور غریبه ها با نگاه شماتت بار به مامان نگاه میکردن و حتما توی دلشون میگفتن چه ریلکس!!و باز هم ما بودیم که دیدیم چطور بعد از ۴ سال وقتی مامان کاملا اتفاقی مدارک شناسایی برادرم رو  توی کمد میبینه انقدر اروم و بیصدا همون جا میشینه و لباس های پسر سفر کرده اش رو روی صورتش میذاره و بی صدا گریه میکنه که قندش به شدت افت میکنه و اگه بابا اتفاقی دنبالش نمیگشت شاید..... 

و من باید میرفتم دیدن این دوستم....منی که میدونستم چی میکشه و چی خواهند کشید بعد ها....از حرف مفت اونایی که میگفتن عزیزم همه ما میریم..دیگه گریه نداره که..جای اون الان خوبه ...حرص میخوردم..توی یه فرصت مناسب رفتم پیشش نشستم ..دستاشو گرفتم و گفتم تو که هنوز یادته ؟ نه؟ و با چشم هایی که دیگه نای حتی نگاه کردن نداشت پرسید تو چکار کردی اون موقع صمیم؟ و من بودم که براش حرف میزدم...حرف هایی که خیلی ها تا اون روز از من نشنیده بودن ولی تجربه از سر گذروندن یه اتفاق تلخ و غمگین بود...بهش گفتم که الان وقتشه که گریه کنه...این بغض ها رو قورت نده  و نذاره بعد ها گلوش درد بیاد با یاد اوری  غصه های نداشته امروزش..بهش گفتم تو به نبودنش عادت نمیکنی..به ندیدنش عادت میکنی و  دلتنگش میشی که طبیعیه....بهش گفتم حواسش به مامانش باشه شب های سختی رو در پیش داره چون این گریه های فروخورده توی شک و بهت و ناباوری یه روزی بدجور از پا میندازتش....و گفتم و گفتم و آروم شد و آروم آروم گریه کرد و جلوی چشم های من دوباره خودم تصویر شد ...نشسته توی مسجد...با چادر سیاه روی سر......و نگاه مات به روبرو به عکسی که داشت به همه میخندید و سفره ای که توش پر از اب و گل سفید بود و عکس های کودکی...نوجوونی ..... و نوشکفتگی یه پسر کوچولو جلوم.....و حتی گوشم هم  دیگه صدای ضجه مردم رو نمیشنید و چشمم هم دیگه سایه هایی که جلومون وامیستادن و یه چیزی رو با بغض میگفتن ومیرفتن هم نمی دید....فقط مامان رو میدید که زانوهاش رو بغل کرده بود و هر چند دقیقه بدنش یه تکون سخت میخورد و نگاهش روی شیشه قاب عکس توی سفره گم شده بود...نه گریه ای ..نه اشکی و نه احساسی.... گاهی یه لبخندی میزد  از یاد آوری یه چیزایی توی ذهنش و دوباره چشم هاش توی بهت گم میشد

میدونی دیشب که رفتم اونجا حس کردم لازمه منم از اون اتفاق بنویسم برای خودم..هر چند به قیمت بغض کردن های شما باشه...میدونم بهای گزافیه.و بیرحمانه است برای شماها.....اما از دیشب یه بغض لعنتی این گلوی منو گرفته و حتی نمیتونم جلوی همسرم گریه کنم..مشکل من حضور اون هم نیست....من کلا با این گریه کردن مشکل دارم...نمیتونم ..جلوی بقیه خجالت میکشم...نمیاد لا مصب و بعد ذره ذره  منو خفه میکنه.....مثل الان..که تونستم دوستم رو کمی آروم تر کنم ولی خودم رو ......باد دیشب منو با خودش برد به خیلی جاهای دور....و صدای خنده هایی بچه شیطونی که عادت داشت من بغلش کنم و مثل بزغاله بزنم زیر بغلم و از تو دستم آب بخوره جلوی ظرفشویی و آب بازی کنه همون جا و من هی بگم هوی سپهر!! قلقلکم میاد وقتی از تو دستم آب میخوری!!!   زبونت رو ببر توی دهنت دیگه..انقدر دستم رو قلقلک نده و بعد تر ها پسر بچه ۱۰ ساله ای رو میدیدم که مینشوندمش جلوم و بهش پول میدادم تا بشه معلم قلابی جغرافیم و به کنفرانس من گوش کنه و فقط پفک های جلوش رو بخوره و گاهی سری با تایید فهمیدن!! کنفرانس من تکون بده و آخرش هم بگه بیست !! برو بشین.بچه هابراش دست بزنین خیلی اونفرانسش!!!!! خوب بود. و باز هم خاطره و تصاویر یه پسر نوجوون قد بلند با پوست گندمی تیره که مینشستم کنارش و دست های سفیدم رو میذاشتم کنار دستش و میگفتم ای بیچاره!!! نگاه  کن!! انگار تلویزون سیاه سفید دارم میبینم..تو چرا اینقدر سیاهی بچه !!!! و اونم بگه چیه مثل شبح سرگردان (سفیدی منو میگفت)!!!!! اه  اه  اه  .....و باز هم صدای خنده های چهار تا بچه شیطون توی ظهر تابستون  وقتی که تنشون رو به خنکی آب سرد حوض سپرده بودند و اون کوچولوهه از آب میترسید و بقیه روش آب میریختن و میگفتن بیا ...بیا توی اب...بیا دیگه بچه اینقدر نترس....واون با شلوارک نارنجی و لباس راه راهش فقط لب حوض مینشست و پاهاش رو توی اب تکون می داد....و بعد تر ها صدای غش غش خنده هاش وقتی برای من خواستگار میومد و هزار عیب روش میذاشت ن این دو تا داداش بلا  و منم با چشم های بیچاره فقط نگاشون میکرم و خودمم بیعار باهاشون بعدش میخندیدم .....و اصرارهاش به علی توی محضر  که پسر!!! هنوز وقت داری ها..خودت رو بدبخت نکن...من این جونور رو میشناسم...نهههههههههههه....نگو.......آخ که یه جوون دیگه هم فنا شد و خنده همه با شنیدن این حرفا از زبون پسر نازنینی که دیگه صدای خنده هاش و جاز زدن هاش گوش هیچ کس رو پر نمیکنه...... ولی دلشون رو چرا...... پر از دلتنگی ....پر از خاطره......پر از درد.....


سه شنبه 2 مهر 1387
امشب.....

 

میدونی من ادعای ایمان خلوص قلب ندارم ولی تا حالا هم خدا شرمنده نشده جلوم!!!!(رو رو برم!!) در عین حال به یه چیزایی خیلی اعتقاد دارم مثلا راضی بودن پدر و مادر ....راضی بودن همسرم از من (این یکی به طرز فجیعی در من شدت داره!! و البته به شرطی که منم ازش راضی باشم.!!) و همچنین به قداست ماهی که توش هستیم.یه وقتایی هم بود که نماز روزه هام به درد عمه نداشته ام میخورد...یه وقتایی هم حسابی میزدم به اون درش و ماه به ماه نماز نمیخوندم ولی ناشد بود خدا روم روزمین بندازه...همیشه هم علی رو تحسین میکردم شاید دیر میشد ودیر و زود داشت نمازاش ولی سوخت و سوز نداشت....همیشه نمونه ((رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود ))بود برام....تا اینکه امسال تصمیم گرفم یه ذره آدم تر باشم..و اینطوری بود که اگه تو دلتون نخندین و مسخره نکنین باید بگم تونستم به قولم تا الان وفادار باشم و نذارم نمازام تیر تو پر بشن بخصوص صبح ها...میدونی من پارسال واسه سحر بیدار نمیشدم و خیلی روزها محروم میشدم ازخیلی چیزا ....

همه این ها رو گفتم تا مقدمه باشه واسه این حرفم: ببین! هر کی هستی و هر اعتقادی داری....چه از من بدت میاد و چه دوستم داری.......چه این ماه رو قبول داری و چه این شبا و این روزا تو این مایه ها نیستی....... ازت یه چیز میخوام....فقط یه چیز.....من مثل دو شب دیگه امشب هم درم میرم پیش امام رضا.....میدونی آدم اونجا که هست یه جور دیگه ای میشه...انقدر شلوغ بود شب 21 و اونقدر از همه جای شهر آدم امده بود که از تاکسی که پیاده شدیم مجبور شدیم نیم متر اونطرف تر به زور روی فرش هایی که پهن کردن بشینیم ...ببین یعنی حتی  نمیشد رفت داخل صحن ها...توی خیابون  بودی ولی انگار امام رضا کنارت نشسته بود.....شاید بخندی..شاید مسخره کنی .....شایدم بگی  شما بیچاره ها برین و فک کنین با دو خط دعا خوندن هه گند کاریهتون بخشیده میشه.....ولی میدونی من چی فکر میکنم؟ من مطمئنم همون گند کاری های امثال من تو بزرگی و مهربونی همین خدا گم میشه انگار دو قطره سیاهی و کثیفی رو بریزی توی یه استخر بزرگ...یه دریا..یه اقیانوس..اونوقته که اون دو قطره زلال میشه و پاک. 

امسال انگار این شب ها شب های شماست برام..همش اسم دوستای اینترنتیم میاد تو ذهنم ....دعا که میکنم میگم برای همه اونایی که مجازین برای من و حقیقی هستن برای تو  ای خدا و زیر بال و پر خودت میگیری هممون رو....و بعد همه خوبیهای دنیا رو برای همتون میخوام....سلامتی همتون رو...دل خوش  و شاد بودن همتون ...ایمن بودن از بلاها و پاک بودن و موندن دل همه شماها....واسه اونایی از شما که بچه ندارن و دوست دارن داشته باشن و واسه اونایی که دارن برای هر دو خیر و برکت و سلامتی میخوام....از خدا میخوام این روز و شب ها انقدر محبت بین شوما و شوهرتون زیاد شه و دلتون برای هم در طول همه سال بتپه که هیچ چیزی نتونه مردتون رو به طرف خیانت و شما روبه طرف دلسردی بکشونه...از خدا میخوام زندگی هاتون گرم گرم بمونه و اگه مجردین بهترین باشینبرای یکی و بهترین نصیبتون بشه....از خدا میخوام  اونقدر بهتون بده تا زیر بال و پرتون بگیرین بچه های  بی پناه و بی سرپرست رو ....و هیچ وقت تنتون درد نیاد ...دلتون درد نیاد...قبلتون درد نیاد.....گل سر سبد دعاهای من اینه که گناهی نباشه که کرده باشیم و خدا توی این ماه نبخشیده باشه اون رو..و بعد هم عافیت دنیا و آخرت همهمون رو میخوام.سلامتی و طول عمر همه پدر و مادر هامون.برای همه اعضای وبلاگ عروس هم دعا کردم و میکنم تا رابطه هاشون و نگاهشون به زندگی انقدر قشنگ بشه و قدردان محبت اونا بشن خونواده همسراشون که دیگه جز خوشی و مهربونی از چیز دیگه ای ننویسن...اسم ویولت عزیزم و گیلی خوبم  که میاد همه این دعاها چند برابر میشن انگار....و تا سقف جایی که جا داره ذهنم همه خوبیهای دنیا رو براشون آرزو میکنم...آرامش رر و سلامت رو.....و بعد هم از خدا میخوام همه چیزهای خوب دنیا و ارزوهایی که به ذهنمون هم نمیرسه بهمون بده....و از امام زمان هم میخوام دست محبتش رو روی چشم و سر و دل هممون بذاره و محکم هممون رو توی آغوش حمایت خودش بگیره....میدونی من از این جا از تویی که اینا رو میخونی یه خواهش دارم: میشه امشب که شب 23 میشه  ده تا (فقط 10 تا) صلوات بفرستی برای برآورده شدن آرزوهای قشنگ همه  و جلوتر از همه خودت...و آخرش هم برای سلامتی امام زمان یه صلوات با همه خلوصی که داری و هر چه بیشتر بهتر البته. 

میدونی با این کارت من مدیون خوبی های  تو میشم و تو مدیون همه خوبیهایی که خدا توی دومنت میریزه؟ 

من امشب منتظر تو هستم بعد از نماز مغرب عشا تا هر وقت که دلت خواست..........من توی حرم و تو هر جای دنیای خدا که هستی.... هممون زیر یه سقف..... 

قرارمون یادت نره........


یکشنبه 31 شهریور 1387
تبریک یادتون نره!!!

حالا دست ...دست ...اون عقبی ها بالا بیار دستاتو  ....(آیکون رقص نور!!!) 

حالا واییییییییییییی وایییییییییییییییی وای وای وای واییییییییییییییییی 

حالا واییییییییییی وایییی وای وای وای وای  

آیکون خواننده روی سن: به افتخار صمیم که یکضرب قبول...قبول....شد؟ نه! نشد!!!!!!!!(گریهههههههههههههههه)   قرا فاتحه مع الصلوات!!!!!  

نههههههههههههههههههههههههههههههه 

 

با کله رفتم تو کوزه......................  

کوزه که سر نداره!!!! 

ردی   که عررررررررررر نداره!!!  

این آخری از دیشب توی خونه ما توسط همسری خونده میشه!!!اوج همدردی رو که دارین!!!


جمعه 29 شهریور 1387
انا لله و انا الیه ......

ما در اسرع وقت و بعد از رفتن مهمون های آقا جان اینا که رسما دهن ما رو نمودند!!(سرویس!) خدمت میرسیم.از نوع پایتخت نشینش !!! هستند و ما هم در رکابشان یک شب شام در منزلمان  با دهان ماه رمضان! پتیکو پتیکو کردیم و الان روی تخت بیمارستان افتاده ایم و کلا کمر و اجزای بدنمان نصف شده است.به زودی  که تشریفشان را ببرند سر خانه و زندگیشان و ما را نیاز نباشد هر شب این پارک و اون مهمونی برویم باهاشان!! و از بیمارستان مرخص بشویم خواهیم نوشت آنچه بر ما گذشت......  

  

پ.ن. 

به جان خودم الان خوبم.بیمارستان کدومههههههههههههههههههه؟!!!! چرا حرف تو دهن ملت میذارین شما؟!!(چشمک!!) منظورم این بود که رسما مردم دیگه!!!!فک کن جمعه شب ساعت ۶ صبح خوابیدم !!!و ۸ هم سر کار بودم!!!!! آخرش چشمام قیلی ویلی میدید. 

دارم میام...فقط دعا کنید نتیجه این پیام گور رو بی شرف ها زودتر بدن تا یا بیام و دو حالت داره:  

یا  ضجه مبزنم!!!!!!!! نهههههههههههههههههه!!!!!!!!  

و یا قر میدم این وسط برا همگی!!!!!!!! 

 

 مرسی همگی.


جمعه 22 شهریور 1387
انتخاب  با شماست....

دفعه قبلی که به وبلاگ های برتر رای میدادن  خدا وکیلی روم نشد بخوام برین رای بدین.!!!!!!!( چه کسی!!!)ولی این دفعه دلم میخواد بدونم با وجود این اطلاع رسانی و دعوت  چند نفر  به نظرشون این وبلاگ هم جزو وبلاگ های قابل تامل و وبلاگ نویسش زن قابل رای دادنیه!!!!!! 

اینجا میتونید برید وانتخاب کنید و رای بدین به 5 تا وبلاگ برتر  از نظر خودتون ( از بین نویسندگان خانم  فقط)  

 

ضمنا یه درخواست دیگه هم دارم که از حاج باران عزیز یاد گرفتم. کسانی که این وبلاگ رو میخونن میشه بهم بگن چه خاطره ای از اینجا توی ذهنشون مونده؟ به عبارتی از من و این وبلاگ چه خاطره ای دارن ؟ 

اونایی که مثل خودم آلزایمر دارن!!!!!! و خاطره ماطره یادشون نمیاد هم بهم بگن چه حسی دارن وقتی اینجا رو میخونن.پوزخند میزنن؟ لبخند شیرین میزنن؟ میخندن؟ گریه میکنن؟ فحش میدن؟ ایششششششششش میگن؟ تحسین میکنن؟ میگن دروغه؟ تف میندازن؟!!!! کامنت نمیذارن ومیرن؟!!!! کامنت میذارن و نمیرن؟!!! نمیان و کامنت نمیذارن؟!!!!! میان و کامنت میذارن؟!!!!( دیوانگی که شاخ و دم نداره قربونت!!!  ما هم این مدلی تست کنکوری میدیم ملت!!!) 

قربون همگی.

 پ.ن. 

ممنونم از همهگی که لطف کردین و منو سرشار از حس خوب و آرومی کردین. 

یه ذره روبراه نیستم الان.پاسخ کامنت ها و تایدشون رو سر فرصت انجام میدم.شرمنده.


سه شنبه 19 شهریور 1387
صادقانه پاسخ بده.

 نامه ای به دوست نزدیکم:

آخه تو که تحمل شنیدن حرف حق!! نداری مجبوری اینقدر به این شوهرت سیخ کنی تا اونی که دلت نمیخواد بشنوی؟بعد با چشم های گرد نگاش کنی و بگی چی؟ راست گفتی؟ و انوقت مثل گاو !! بیفتی روی  تخت و از غصه اونی که شنیدی و دروغ و دغل هم نبود زچون راسته کار شوهرت دروغ و دغل نیست گلوت پر از بغض بشه.  مرض داری؟ آره داری. به جان خودم آدم نرمالی نیستی.صد بار اومدی پیشم بهت گفتم زن حسابی! این سوالات مسخره رو از شوهرت نپرس!نذار  ذهنش هزار جا پرواز کنه.اینقدر نشین برا خودت قصه حسین کرد بباف و شب تا صبح با اونچه که فقط مغز فندقی ات تونسته حلاجی کنه بغض کن و بخواب.مگه تو کله تو رفت؟ بوالله نرفت  و نمیره و نخواهد رفت. مرده بیچاره روحش از این سریال های مزخرفی که تو میبینی خبر نداره یهو ورداشتی ازش میپرسی اگه من از گردن به پایین فلج شم و روی تخت بیفتم گوشه خونه تو میری زن میگیری؟!!چکار میکنی ؟بیچاره شوهرت خوب بود دروغ تحویلت میداد و میگفت به مرگ خودم نه! ؟تو تنها زن زندگیمی و اگه از  دماغ به پایین هم فلج شی من خواسته هام رو زیر پا لگدمال میکنم و همش مثل پروانه دورت میچرخم؟ !!!آره دیگه همینو میخواستی!!!!!خب به اون چه که تو منتظر شنیدن غیر واقعیت بودی و هستی؟ بیچاره فقط گفت نمیدونم.چون الان تو اون شرایط نیستم ولی بعید نیست بگیرم.یعنی فک کنم بگیرم.ولی باهاش شرط میکنم تو باید حتما پیشمون بمونی  چون دوستت دارم و نمیخوام از هم دور باشیم..... اگه منم همین بلا سرم اومد تو حق داری  انتخاب دیگه ای داشته بشی و تو زود بهش گفتی با این شرط که یا خدا یا خرما و مثل تو نمیتونم هر دوتاشون رو مستفیض کنم!!!! شوهرت بیچاره نصفه شبی دیگه داشت کفرش در میومد و تو رو کشوند تو بغل خودش و گف حالا این چرت و پرت ها چیه میپرسی و تو هم گفتی نه!!اونی که میخواستم شنیدم و دونستم!! و به حالت قهر خوابیدی و تا خود سحر هی از این دنده به اون دنده شدی و تازه از رو نرفتی و موقع دو لقمه سحری خوردن باز خفتش رو گرفتی که نه! من اگه خیلی مجبور شم و ازت جدا نشم ( چون تا صبح با خودت فکر کردی مگه کسی رو داری که جمعت کنه و تازه تا کی میتونه اینار رو بکنه؟) یه طبقه جدا زندگی میکنم و بعد هم با بغض کوفتیت گفتی من نمیتوم ببینم این تن و هیکل رو کس دیگه ای بغلش بگیره و گرمش کنه!!!!!!و اونوقت بود که شوهرت  یهو پقیییییییی زد زیر خنده و گفت قربون او ن حسودیت بشم که چپر چلاق هم بشی باز دست بر نمیداری از این کارات!!!!

امروز هم که اومدی خونه ما همش بهم میگفتی چکار کنم اگه این اتفاق بیفته برام.من میمیرم و منم هی بهت گفتم دختره دیوانه!!! اینقدر به این چیزا فکر نکن.کسی که وقتایی که زن های دیگه از درد به خودشون میپیچن و شوهراشون تو تخت بی تفاوت نگاشون میکنن ومیگن ووووه!!!! چه خبره.دو قطره خون دیگه این اداها رو داره.؟ شوهر تو بغلت میکنه و نوازشت میکنه و بهت میگه من چکار میتونم بکنم برات تا بهتر شی  گلم؟ اونوقت تو فکر میکنی این مرد آدمیه که تو رو ول کنه  وگیرم که رفت و زن دیگه م گرفت.خب بشینه ور دل تو  خوبه؟ بهتر میشی ؟ فلجیت یادت میره؟ اصلا تو خودت آدمی هستی که دق نکنی از این درد؟ تو فرداش  تو آسمون داری بال بال میزنی و مردی و راحت شدی!!!!!نمیدونی چه ترررررررررری زدی به اعصاب ما دختر!!!! خدا بکشه تو رو که اینقدر لوس و ناز نازی هستی.مردم روز به روز از شوهراشون تو دهنی میخورن و  شب به شب    لبخند دل انگیز تحویلش میدن بعد تو هیچی نشده بغض کردی و میگی چی خاکی تو سرم بریزم؟ برو بابا خدا شفات بده.برو بذار به زندگیمون برسیم......میبینین تروخدا....آدم نمیتونه دو دقیقه با خودش تو آینه حرف بزنه....بعد میگن چر این صمیم یه وقتایی اخماش تو همه.....خب  از دشب داره جون میده از بس  این مکالمه بین خودش  و خودش...تکرار شده.

شما تو این شرایط مریضی قرار بگیرین چکار میکنین؟ شوهرتون چکار میکنه و یا بهتر بگم دوست دارین چکار کنه! بینم چند نفر تون آبی روی دل آتیش گرفته من میریزین!!!!!!ای لعنت به این سریال روز حسرت که  دهن ما رو سرویس کرد!!!!!!


چهارشنبه 13 شهریور 1387
دخترک...

بوی سیب زمینی سرخ کرده و کتلت های داغ و خوشرنگ توی همه خونه پیچیده و سبزی خوردن  با تربچه های قرمز و حلقه حلقه شده روی  اپن داره  چشمک میزنه.تیک تاک...تیک تاک... الله اکبر.......الله اکبر.......صدای اذون که میاد و رنگ آسمون که عوض میشه  زن  پرت میشه به  بیست و چهار سال پیش.....یه تونل با جاذبه قوی  اونو میکشونه طرف شش سالگی...  به خودش که میاد  و موقعیت رو که تشخیص میده دختر بچه ای رو میبینه  جلوش  که رو ایوون خونه نشسته و پاهاش رو بغل کرده و به درخت  های  وسط باغچه نگاه میکنه.... ساعت هفت و نیم شبه.....صدای اذون میخوره تو گوشش و میپیچه توی سرش و نبودن مادر بیشتر  خودش رو نشون میده .وای که چقدر بدش میاد از این لحظه از روز.مامان ساعت هفت باید بیمارستان باشه و امشب هم شیفت مامانه و بابا هم که زودتر از  هشت برنمیگرده خونه.خواهر این دختر کوچولو تو اتاق سرگرم نقاشی و کارهای  خودشه  و دختر بچه همش فکر میکنه چقدر از بیمارستان بدش میاد...بیمارستان مامان های بچه ها رو میبره و تا فردا بهشون پس نمیده و شب های سرد پاییز فقط خاله میمونه که سر میزنه ببینه پتوی روی بچه ها عقب نرفته باشه  و شامشون رو به موقع میده و  میره تو هال آروم  به رادیوش گوش میده.....ولی اون که بوی مامان رو نمیده.... دخترک بوی مامان رو حتی  با اینکه هیچ وقت تو عمرش  عطر استفاده نکرده رو دوست داره  و عاشق اینه که مامان خامه بسته شده روی ماست رو  برداره و بگه دهنت رو باز کن ببینم و بعد با انگشت بذاره  توی دهن دخترک  و با خنده و بازی بهش  ماست بده  و بگه خواهریت ا از بس ماست نخورد  سبزه شد و تو چون ماست دوست داری سفید برفی مامان شدی.و بعد یادش میاد هنوز برای  افطار ماست و خیار مورد علاقه مرد رو درست نکرده  و باز سفیدی ماست پخش میشه تو ذهنش و فکر میکنه......و فکر میکنه.....که  یهو در حیاط باز میشه و باباییش با کیف دستی  که همیشه زیر بغلش میزنه  تو چهارچوب در ظاهر میشه . دخترک اول زود به ابروهای باباییش نگاه میکنه ببینه اوضاع چطوره...نه مثل اینکه خنده تو چشم های بابایی داره موج میزنه و غل میخوره واز روی موزاییک ها میاد تو چشم های دخترک و همونجا میشینه.بابا دو زانو جلوی ایوون میشینه و دستاش رو باز میکنه و چشم هاش رو میبنده و این یعنی  لب های دخترک باید از روی  باد سرد شهریور  پرواز کنه و بشینه روی صورت بابایی و دستاش  حلقه شه دور گردن اون و  تا داخل خونه از بابایی کول بگیره. چند لحظه بعد دخترک چشم هاش رو میبده و دست هایی رو دور گردنش حس میکنه...گرم و مهربون.... و نوازش هایی رو روی گونه اش که میگه دیگه نبینم تو تاریکی بشینی و منتظ من باشی؟ چرا چیزی نخوردی موشی؟  حالا شام چی داریم؟ و دخترک چشم هاش رو روی هم بسشتر فشار میده و لب هاش رو غنچه میکنه و میگه افطار منظورته دیگه؟ و بیشتر در آغوش همسرش فرو میره ...این آغوش گرم به چند ثانیه هم بادهای سرد شهریور رو با خودش میببره و هم تصویر در قهوه ای حیاط و هم  انعکاس  مبهم چشم های  تنهای دخترک رو....و آروم تو گوش  همسرش زمزمه میکنه: امشب بریم خونه مامان اینا؟.....بابایی حتما منتظرمونه..... و به یاد خواهرش که از بس ماست نخورد سبزه شد و حتما الان داره شیفت بیمارستانش رو تحویل میده  لبخندی زد و تو دلش گفت  یادم باشه  شب حتما بهش زنگ بزنم و بگم ماست بخوره تا کمتر تشنه بشه.....شادی  یکمی هم سفید شد...

.

.

.

.

مامان! ممنونم که چند سال بعد تنهایی و غروب های  دلگیر خترک هاتو با حضور همیشگیت توی خونه عوض کردی و  اون همه سابقه رو فقط به خاطر ما گذاشتی پشت در بیمارستان و دیگه پات رو برای یه روز هم اونجا نذاشتی...الان که خودم کار میکنم میفهمم چقدر بزرگ بود این تصمیمت و چقدر حجم کودکی های من پر شد از صدای بودن تو و شادی های من از  گذراندن عصر های پاییزی با تو و خواهرکم و داداشی هام.

بابایی! از تو ممنونم که همیشه بودن گرم و پر رنگت نبودن های مامان رو توی اون سال ها کمرنگ تر میکرد و  قصه هایی که شب ها میگفتی  باعث شد به اندازه تموم شب های سال قصه بلد باشم برای بچه ام بگم.

خواهر نه چندان سیاه من! ازتو هم ممنونم که کودکی های من با تو رنگین کمانی شد که رنگ های شادش هنوز روی لبهام خنده میاره ...هر چند از بیمارستان تو هنوزم بدم میاد و میگم طفلی صبا!!!!!!.....

خاله جون! نیستی دیگه پیشمون ولی مادریهای تو رو هیچ وقت فراموش نکردیم ..نه ما و نه بقیه بچه های  خاله هام که برای همشون مادر بودی و حکم همسر و بچه های نداشته ات رو داشتیم برات.

مرد من! ممنونم ازت که تنهایی های گاه و بیگاه  بزرگسالی منو با خنده ها و سر به سر گذاشتن ها و محکم بین بازوها گرفتن هات  به بادهای سرد  شش سالگی سپردی و و گرما و عشق تو خونه تنهای دخترک آوردی.

و از شما کتلت های برشته و سرخ شده...از  شما هم ممنونم که  خوشمزگی تون  چشم های همسرم رو سرشار از برقی میکنه که همه خستگی هام رو از تنم در میاره....... و میبره به اون دور دورها......اونقدر دور که دیگه دستشون به من نمیرسه.......از همتون سپاسگزارم.


<< 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 633405


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
مرداد   ۸۳ ازدواج کردیم و زیر یه اسمون با هم موندیم برای همیشه و   خرداد 88 شبهای  این اسمون پر از ستاره های الماسی شد و روزهاش گرم از حضور یه خورشیدک کوچولو .....پسرک من که مثل اسمش نعمتی بود از جانب خدا...
اسم این وبلاگ باور قلبی من و همسرمه و توش از تجربیاتم میگم و خاطره  هامون .اینجا فقط حقیقت  میخونید.
شناسنامه کامل من...