Birthday Tickers from WiddlyTinks.com
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
صمیم-۲۹و اندی سن!- ۵ ساله ازدواج کرده-همسرشو می پرسته- عاشق تر از اونا کسی هست؟
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو

مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 13 بهمن 1388
قول..

 در  این مکان یه پست پنکه دار!!! نصب  خواهد شد  شد.

از  هر گونه توضیح اضافی  فعلا معذوریم. 

روابط  عمومی شرکت های زنجیره ای خاطرات  آبرو محو کن !!! 

 

 ***************************  

چهار ساعت بعد اضافه شد:  (فقط قول رو داشتین که)

این خاطرات ما هم شده مثل این سریال های میخکوب  کننده!!!  ( ارواح عمه  نداشته ام) . شوما هم هی  سیخ کن به ما  تا جو گیر بشیم و هی این یه چوق ذرع!! آبرو رو بریزیم رو دایره و  دورش  بندری برقصیم واسه ملت!! بابا  یه ذره از  اون کامنت های نصیحتانه مادربزرگانه!! یاد بگیرین که منو به راه راست ارشاد میکرد و مشت مشت خاک تو سرم میریخت که چرا از  این حرفا میزنم..بگذریم.حالا شوما خواهر  جان برو اون زنبیل سبزی رو بیار بشینیم رو همین خاک و خول های  سر کوچه یه قیلونی بکشیم و دو پر سبزی  پاک کنیم و  یه کم از  جوونی  هامون!! برا هم حرف بزنیم..باشه که یه ناهاری واسه آقامون درست کرده باشیم و یه صفایی به دلمون داده باشیم..بدو برو قربونت ..زود بیا که از  قصه عقب  نمونی...آآآآآباریکلا..بدو....

.

.

.

اگه کسی از من  بپرسه با  شنیدن این کلمات اولین چیزی که به ذهنت میاد رو بگو  من فک کنم اینجوری  جواب بدم:

کتاب : چراغ خواب

تحصیلات : راهی به سوی  آینده ای بهتر!!!!(اوخ نزن تو سرم!!خب  حالا یه چیی  گفتم دیگه)

غذا :  لذت  آشپزی

اسفند : مهمان های  اقا جان اینا تو راهن!!

یونا : اونقههههههههه!!!!  روغن زیتون من را کشت مادر!!! تو رو روح جدت نده بهم دیگه

 هنر: بارانه علی من ..(مورد داره این )

آبگوشت : در  حسرتش  ثانیه ها رو میشمارم..ای  بمیری  دکتر که قراره من لاغر شم با نخوردن عشقولانه هام !!!

 موسیقی :   آهنگ گلنار  که معرفی و  شنیدنش رو مدیون گیلی هستم.

ترازو : ای بر  پدرش ....صلوات

  چتر :  خونه مامان اینا این روزها

ترس :  عمل پیش رو..همین روزها.....

.

.

 و اگه از  شما بپرسن صمیم ؟

مطمئنم همه میگید خشتک...مدرسه... چشمهای  متعجب  باباش!! ...سوت..ای ین....(سرهم بخونیدش!)..بچه گرد و قمبلی  چمبلی  گومبولی!!!

حالا این بچه گرد و قمببی  چمبولی  گومبولی  در راستای  همون کارهای  محیر  العقولش  یه دسته گل دیگه هم آب داده بود که  هر  وقت یادش  میاد فقط لپ های  قرمز  میمونه روی  صورتش...قضیه از  این قراره که من همون موقع هایی که یازده دوازده ساله بودم واقعا واقعا حجب و حیای  خاصی  داشتم ( به فعلش  خوب  دقت کنید...داشتم...ماضی ساده است فعلش!) و مثلا روم نمیشد به مامانم بگم شلوار  من رو بدوز یا برام فلان چیز رو بگیر و یا بدتر  از  همه  اصلا زبونم نمیچرخید بگم مامان مسواکم کشش خراب شده!!!( شما از  این به بعد به جای  کلمه مسواک بخونین  لباس زیر آستین کوتاه ... همون  آندر ور) .خلاصه ماشالله به جونم باشه  سایز و مایز و اینا هم در  حد 40 ایکس  لارج بود فک کنم به نسبت همسن وسال هام و به همون علتی  که تمبونمون سالم نمی موند به همون دلیل هم بقیه البسه مشابه استهلاک زیادی  داشت و  عمرشون کوتاه مدت بود. آقا یعنی اوضاع تا این حد بیریخت شده بود که من این مسواکه!! رو دو دور دور کمرم میپیچیدم و از   بغل ها گره میزدم بس  که کش هاش  شل شده بود آخه اسلام در  خطر  می افتاد اگه بی خیالش  می شدم. الان که فکر  میکنم میبینم این مامان  ما هم همچی بی خیال ما نبود و  همون موقع جینی  لباس زیر میخرید  و می ذاشت گوشه کمدش ولی  انقدر به کله اش  نمی رسید که به این بچه ماخوذ به حیا خب  بگو مامان جان هر  وقت خواستی و لازم داشتی  از  اینجا میتونی برداری  البسه مورد نیازت رو و من گاگول هم هی  منتظر  میموندم که مامان تعارف  کنه و اونم حتما فک میکرد خب  حتما نیازی  ندارم که چیزی  نمیگم دیگه ..خودتون هم خوب  میدونید که مسواک!! وسیله کاملا شخصی  هست و ادم نمیتونه بره مثلا مسواک باباش یا خواهرش  رو برداره بپوشه..هر  چند خدا وکیلی  یه بار  شیطون رفت زیر جلدم  و مسواک!! باباهه رو برداشتم و  دو روز تو وایتکس  خوابوندم  و  هی  سابیدم و هی بو کردم!!( بینی  من فوق العاده حساسه  و من هنوز هم عادت دارم همه چیز رو  اول بو کنم چه خوراکی  چه لباس  چه  پلاستیک ساده و یا هر چیز دیگه حتی یونا رو!!!) وقتی  مطمئن شدم همه چیز  اوکی  هست یه نصفه روز  مسواک اقا جانمان  !!رو تنم کردم ولی  جون خودم قلبم گرفت اون تو و  اونقدر  این مسواکه طرح و سایزش  غیر  متناسب بود با فرم  هیکل من که درش  آوردم و  انداختمش  توی یه پلاستیک سیاه و گذاشتمش  سر  کوچه آشغالی ببره!!! نه حتما توقع داشتین بدم اقا جانم  بپوشش دوباره!! هی  من میگم من حیا داشتم هی  شماها باور نکنین حالا!!خلاصه یه روز  طبق  معمول که آقا جان ساعت 1.30 میرسید خونه و  ما تا 2 ناهار  میخوردیم  همه سر سفره نشسته بودیم و من هم یه دامن بلند که مربوط  به زمان مجردی  مامانم بود  تنم کرده بودم ..یه دامن بلند بود که کمی  هم ضخیم بود و من چون عشق  بلوری بودن دست و پام رو داشتم و  از همون موقع این پاهای  بیچاره رو سه تیغه میکردم هر روز  و  برای  اینکه  کسی  نبینه من چکار  میکنم دامن بلند میپوشیدم خلاصه نشستیم سر سفره و  یادمه برنج بود با  یه  خورشت خوشمزه...خیلی هم گرسنه ام بود و  داشتم بال بال میزدم برای  غذا. ناهار با حضور  اقا جان شروع شد و  هی  من تو بشقاب  بغل دستی  که یا داداشی بود یا خواهری!!( نه جون من غیر  از  این دو تا گزینه دیگه ای  هم میمونه آخه؟!!!)  انگولک میکردم و  کر و کر با هم میخندیدیم و به چشم غره های مامان هم محل نمیذاشتیم. خلاصه وسط  ناهار بود که اقا جان گفت پووووففف چقدر  هوا گرمه..و به من گفت  ببخشید دخترم  میشه بری  اون پنکه رو روشن کنی و  بذاریش  رو به من تا خنک شم ؟  من هم گفتم چشم و بلند شدم..هنوز  دو سه قدم نرفته بودم که یهو  واستادم..آقا جان با تعجب  نگام کرد و گفت روشنش  کم دیگه!! وای  خدایا خودت به جوونی و آبروم رحم کن و نذار سه بشه..وای  خدایا باور  کن دیگه یواشکی  نمیرم  توی  کمد خواهرم رو نگاه کنم..خدایا خودت بهم رحم کن...خدایا  اگر این بار  به خیر بگذره قول میدم دیگه خوراکی  های  بچه ها رو عادلانه با هم نصف  کنیم!! خدایا....خدایا.... آخه میدونین چی شده بود؟ این گره های مسواک!  دور  کمرم باز شده بود و هر لحظه امکان سقوط  مسواک وسط  هال و جلوی  چشمای  متعجب  آقا جان  و مامان بود. قدم اول رو خیلی با احتیاط برداشتم و  اب  دهنم رو قورت دادم و  قدم دوم رو برداشتم..خب  انگار  دارم به پنکه نزدیک تر میشم.. آقا جان گفت چی شده خوبی؟ گفتم آره فقط  پام خواب رفته نمی تونم تند راه برم...داداشی  از گوشه سفره پقی زد زیر خنده و گفت پاهای  این صمیم هم مثل خودش  خنگه!! نیم ساعته داره راه میره یهو وسط راه پاش  خواب  میره!! و آقا جان انگار چیزی  کشف  کرده باشه باز  هم چشماش  گردتر شد!! خلاصه قدم سوم رو که برداشتم قشنگ با تک تک سلول هام حس کردم گره ها آخرین توانشون رو از دست دادن و باز  شدن و مسواکه تا زانوهام سر خورد و اومد پایین..وایی .وای ..خدایا قول میدم..قول میدم اگه پایین نیفته  دیگه به نوه بلوند و با نمک مستاجر  آقا جان اینا نگاه عشقولانه ای  نکنم..قول میدم دیگه هیچ وقت خوشحال نشم از  اینکه قراره یکسال دیگه خونه ما بمونن.! همینطور که این مسواکه! سر  میخورد و میمومد پایین غلظت این نذر و نیازهای من بیشتر و بیشتر  می شد. خلاصه  قدم آخر رو که برداشتم ت این پنکه لامروت رو روشن کنم تا اقا جان خنکشان بشود یه آن دیدم مسواکه تلپی افتاد روی   پام...گفتم که دامنم بلند بود و  حالا من موندم و مسواکی  که دو تا پام توش  گیر  کرده و  نصفش  از  لای  دامن زده بیرون و  نگاه های  کنجکاو بقیه که این داره چکار  میکنه پشتش به ماست ؟!!! خدا کنه هیچ وقت توی  همچین موقعیت هایی  قرار  نگیره کسی بخصوص اینکه بچه و بدتر  اینکه ماخوذ به حیا هم باشه !!!خلاصه من یه نصفه دور  دور خودم چرخیدم و خم شدم جلو و نیمه نشسته یه پام رو کمی  از زمین بلند کردم و سریع  مسواکه رو از رو زمین برداشتم و چپوندمش  زیر  کش  دامنم!! ته دلم هم گفتم بالا غیرتا  تو یکی  دیگه در  نرو کش دامن عزیز!!! حالا پشتم هم به ملت کردم و آقا جان که منتظره من جون بکنم و یه دکمه رو فشار بدم با  چشم های  گرد داشت میدید که دختر  جانش  دور  خودش  میچرخه و  هی  خم میشه هی راست میشه یه چیزی رو میکنه تو دامنش!! و این دکمه پاور پنکه رو نمیزنه آخر!!! خلاصه درد سرتون ندم بلاخره شر شر و عرق ریزون این پنکه موقعیت نشناس رو روشن کردم و  برگشتم رو به بقیه و  خیلی  طبیعی  رفتم طرف  سفره.هنوز به دو قدمی سفره نرسیده بودم که این داداشی  مسخره پایین دامنم رو کشید و گفت بشین دیگه چقدر لفتش  میدی!!! آقا کشیدن همان و  افتادن مسواک  جلوی  سفره همان!!یه لحظه یخ کرد مغزم...ای نامرد!! یعنی  خدایا یک ذره آبرو برای من نمیشد بذاری!!  آقا جان که مونده بود بین زمینو هوا این مسواک گل منگولی  از کجا پیدا شد و افتاد رو زمین..مامان لقمه توی  دهنش  موند و چشماش خیره به فرش ...داداشی یه تکون دیگه داد به دامنم به این امید که شاید  چند تا مسواک دیگه هم بریزه رو سرش!! و من دیگه نیمدونم چی شد و چطوری خم شدم مسواک بی ابرو روبرداشتم و  بدو بدو رفتم تو  اتاق...نشستم رو تخت و  هی زدم تو صورتم..وای  خدا ..وای  خدا آبرو م رفت..الهی بمیرم  من ...الهی بمیرم....الهی خفه بشی داداشی..الهی  از بیخ و بن بسوزی  ای پنکه!!! الهی کشات در برن و تیکه تیکه شی  ای مسواک خررررررر!!! داداشی یک دقیقه بعد با نیش باز و چشم های شیطون اومد تو اتاق و گفت صمیم ..این چی بود افتاد ؟ آب  دهنم رو قورت دادم و گفتم خره!! فک کردی  چی بود؟ معلومه دیگه..دستمال گردگیر ی بود  لای  پنکه گیر  کرده بود!!! اونم با دهن باز گفت وای....خاک تو سرت..من فک کردم مسواکت بود!!!! منم طبیعی گفتم دیووونه.. لباس آدم  سر سفره چکار میکنه...و  اونم باور  کرد  و رفت.. نفس راحتی  کشیدم که دیدم یه دقیقه بعد  دوباره برگشت و گفت میگم چیزه صمیم!! اگه دستمال گرد گیری بود چرا کرده بودیش  تو دامنت؟!!! ای  نمیری  تو با این سوالات و  کنجکاوی  هات..گفتم خب  حتما انتظار  داشتی  دستمال به اون خاکی رو بیارم سر سفره  تا همه کثیفی  ها و خاکاش بره تو حلقتون ها!!!  داداشی  کوچیکه سرش رو از  لای  در آورد تو اتاق و  گفت  پس چرا دستماله بالاش  گرد بود و  جای دو تا پا داشت !!!! مونده بودم جواب  این وروجک رو چی بدم..گفتم ابله جان!! مامان او نرو  عمدا اونطوری  دوخته تا راحت بشه پره های  پنکه رو باهاش  تمیز  کرد!!! پره ها رو از  لای  اون دو تا به قول تو جاپا رد میکنه و  خوب  میکشه تا همه خاک هاش  در بیاد..چقدر  شما دو تا خنگین بابا!!دوتاییشون به هم نگاه کردن و داداشی  گفت اههه...ببخشید ما فکر دیگه کردیم و رفتن بیرون.. هنوز  اونا نرفته بودن که مامان اومد و گفت صمیم! اون چی بود افتاد  زمین...سرم رو انداختم و گفتم هیچی...چی  میخواستی  باشه..دو تا کش بود... و قرمز شدم و  ماما ن رفت بیرون..

فردا صبح دیدم کنار  کمد لباس  هامون مامان یه بسته  شش تایی مسواک اعلا !!!گذاشته و روش  نوشته...با احتیاط  گردگیری  کنید!!!!

فقط  مردم از خجالت...مردم....

 


دوشنبه 5 بهمن 1388
۵ بهمن ....مادر....

 این نوشته یه درد دل  هست ...یه نوشته برای  مادرم ..اگه امروز  خیلی  خوشحال و شنگولید یه وقت دیگه بخونیدش..نمیخوام شادی  هاتون پرررررررررر!!! 

 

 

 

نمیدونم چطور میشه از  همه کسانی که با تک تک کلمه هاشون  آرامش رو به من برگردوندن تشکر  کنم..نمیدونم چطور  میتونم بگم که این همراهی  ها اونقدر با ارزش  هست برام که هیچی نمیتونه جاش رو پر کنه..ممنونم بچه ها..تو غم و شادی  همیشه کنار  من بودین..مرسی.روزهای  شاد و خنده های  ته دل برای  همتون  ارزو میکنم.

ادامه مطلب ...

پنجشنبه 24 دی 1388
تی شرت و نخ شیرینی

 الوعده وفا....این شما و  اینم خاطره ای که قول داده بودم.

 

خب بلاخره من فرصت کردم یکی دیگه از  این خاطرات آبروبر  بچگی و نوجوونی و دوران بی عقلی!! رو براتون تعریف  کنم.اون قضیه شلواره و خشتک و اینا که هنوز یادتونه؟ مرامی که همکلاسیم گذاشت و به کسی  نگفت؟ خب یکم حال و هواتون رو آماده کنم و برم سر اصل قضیه

خب یادتونه که گفته بودم من تپل مپل و قلقلی بودم توی  همه عمرم!!0 البته الان دارم رژیم مییرم ..نه رژیم داره منو میگیره!!) خلاصه من تا مدت ها یعنی  تا 13 سالگی  اینا با ااینکه با توجه به  وضعیت کپل مپلی بودنم  لازم بود سو.ت.ی..ن    تنم کنم ولی  همش  ازش بدم میومد و  فرار میکردم..راستش  خجالت میکشیدم و  فک میکردم الانه که اونو تنم کنن و فرداش شوهرم بدن!!!خلاصه یه بار مهمون داشتیم و  من کاملا متوجه نگاه های  اقای  مهمون شدم وقتی  داشتم راه میرفتم!!!و البته نمیدونم چرا تا اون موقع متوجه نشده بودم که خب  آقاهه  یا هر کس دیگه حق  داشته و اوضاع ضایع تر  از این چیزا بوده . اون روز  خواهرم هم فهمید و  چپ چپ نگام کرد و وقتی  مهمون ها رفتن منو کشوند تو اتاق و  گفت یالا بالله همین الان باید بپوشی...خجالت داره..ندیدی یارو داشت هی  نگاه میکرد..خب  مثل آدم هم که راه نمیری انگار شتر  داره راه می ره!! خلاصه  از او ن اصرار و از  من انکار و من موفق شدم باز هم از زیرش  در برم و ضمنا کلی هم تو فکر رفتم که چکار کنم که مجبور نباشم اون لباس رو بپوشم.جهت تنویر افکار عممی باید بدونین که اون سال های  جنگ اصلا مثل الان نبود که اینهمه مدل و رنگ و سایزهای  نوجوون و شیک و خوشگل جینگولی باشه.قشنگ یادمه که لباسه آبی فیروزه ای بود و مامانم داده بود  خانم همسایه دوخته بود!!!  چون کاملا نخی بود و ضمنا اونجور که اونا میگفتن و من سر در  نمیاوردم کاسه هاش!!!! رو خیلی خوب برش  میزد بنده خدا!!خلاصه هی  نشستم  هی فک کردم هی راه رفتم هی فک کردم هی  خوردم و باز هم فک کردم تا اینکه یه چراغ تو کله ام روشن شد ..اره خودشه...خود خودشه!! بدو بدو رفتم و یه نخ شیرینی پیدا کردم همین ها که دور  جعبه شیرینی میبندن.حالا فقط  به بقیه اش  گوش  کنین و به  عقل کلی  که داشتم بخندین..نه گریه کینن بهتره...

رفتم جلوی اینه و اول یه زیر پوش پوشیدم...بعد تا جایی که جا داشت این زیر پوشه رو با دستام کشیدم پایین و  بالا تنه رو صاف  صاف  کردم..بیچاره ها  اون اعضا و  جوارح داشتن خفه میشدن بعد این  نخ شیرینی رو محکم دور  کمرم و روی  زیر پوش بستم و  گره کور زدم که باز نشه!!! و نهایتا روش  یه تیشرت پوشیدم..کاملا یادمه یه تی شرت صورتی بود و من عاشقش بودم. خلاصه  هن و هن کنان وقتی  پروژه می می  غیب کنی!!!  تموم شد یه نگاه تو آینه انداختم.به به به!! همه چیز صاف و صوف  شده بود و اصلا هم لازم نبود اون لباس  بی ادبی رو بپوشم...آقا خوش و خندون اومدم راه برم که دیدم انگار دارم خفه میشم..یخده اون لنگر!!!! رو شلش  کردم تا یکم مولکول های  هوا به زیر تی شرت نفوذ کنن و  اعضا و  جوارح!! خفه نشن و سیاه کبود شن و ببرنم از بیخ ببرن برام!!!!خلاصه بابا از سر  کار اومد و  منم رفتم جلو و با سر بالا و  افتخار بهش  سلام کردم دیدم بابا چشماش رو چند بار به هم زد و با تعجب دوباره به تی شرت    و  من نگاه کرد و زل زد توی  چشمام و گفت تو خوبی بابا؟ وااااا چرا بابا اینطوری  نگاه میکنه؟ محل ندادم و رفتم طرف آشپزخونه تا چیزی بخورم  و دیدم داداش کوچیکه تا چشمش به من افتاد زل زد به تی شرته و  بعد چشماش رو چند بار  باز کرد و بست و بعد گفت تو خوبی  صمیم؟  واا چرا همه  امروز  حالم رو میپرسن؟ خب  معلومه که خوبم...یه ذره که گذشت دیدم انگار یه جورایی شده...یه چیزی عادی نبود تو من...رفتم جلوی  اینه و دیدم خاک بر سرررررررررم!!! این نخ شیرینی بیچاره طاقت نیاورده و داشته پاره می شده و یه ور  اعضا و جوارح!!! تونستن خودشون رو از اون زنجیر  ازاد کنن و در بیان و با ملکول های  هوا دست بدن و یه طرف  دیگه بیچاره ها اون تو موندن و دارن دست و پا میزنن..حالا اینا به جهنم!!! چه منظره ای شده بود...یه ور صاف و صوف  و روبراه و  طرف  دیگه قلمبه و بیرون زده و  ضایع!!!! اخخخخخخخ که چقدر  خجالت کشیدم...اخ که داشتم میمردم از زور  حس بیچارگی ...اصلا میخواستم بکنم بندازمشون جلوی سگ!!! دوباره نخ شیرینی رو باز کردم و این بار دولاش  کردم و  محکم تر بستم و  باز خیره خیره از اتاق  اومدم بیرون.. مامان داشت غذا رو می کشید و همه سر سفره نشسته بودن ..تا رسیدم و همین که خم شدم تا بشینم  این نخه گفت جرررررررت و کلا تیشرته هم یهو رفت بالا و  نخه افتاد پایین  و منم همونطور  که دولا بوده  سیخ موندم  و ...فقط  تصور کینن چه صحنه اش شد..بابا که زود به سقثف  نگاه کرد... داداشی  ها پقییییییی زدن زیر خنده...مامان لبش رو گزید و  گفت استغفراللهه باز  این بچه.... .... صبا خواهرم  چشم غره رفت و  ببخشیدی گفت و منو کشون کشون برد تو اتاق!! حالا من میگم نههههههههههه نیمخوام اونو بپوشم..او میگه غلططططططط کردی...یالله همین الان... و  منو چسبوند به دیوار و گفت یا الان پشتم رو میکنم وتو میپوشی  اینو یا  میبرم میدم بابا بیاد تنت کنه چون زورش  بیشتره!!!( الهی بمیرم برای خودم که باور  کردم ) به چیز خوردن افتاده بودم...بهش  گفتم همه  پول تو جیبی های  این ماهم مال تو..نه اصلا هر چقدر بخوای  الاغ سواری  کن روی  پشت من..اصلا  همه خامه های  وسط  شیرینی  ها تا یک ماه مال تو...نخیرررررررررر راضی  نمی شد که نمی شد..خلاصه  مثل عروسی که از  حجله در میاد و همه پشت اتاق  واستادن با لپ های  گلی و کلی  خجالت و عرق  کف  دست!!! با خواهرم از در اتاق اومدیم بیرون...نیش  این داداشی  ها پدر سوخته باز شد ولی  دیدن نه ظاهرن قضیه  حل شده..خلاصه  به ضرب چسبوندن به دیوار و تهدید ناموسی و اینا ما زیر بار رفتیم.جالبه بعدا انقدر  خوشم اومده بود که به زور از م جدا می شد!!!!

چقدر بچگی  هامون ساده و زود باور بودیم. چقدر شرم و حیا از بزرگتر و بابا داشتیم. چقدر خواهر برادرا مراعات حال همو میکردن!!!! یادمه یه بار با سهیل که از  من 4 سال کوچیکتره (داداش بزرگه مثلا) دعوامون شد .اون 10 ساله و قلدر  و  تپلی و منم  کله پر باد و  آبچی بزرگش مثلا!! ( البته من خواهر دومی  هستم) اقا دعوا بالا گرفت و دست به یقه شدیم و من بکش و اون بکش و من بزن و اون بزن و نمیدونم چطور شد  که من موهاش رو گرفتم و با تمام توانم کشیدم که داشت از  درد میمرد ولی  اخ نیمگفت  و اون نامرد هم  این یقه لباس  منو گرفت و  آنچنان کشید که تپ تپ تپ تپ همه دکمه هاش  از بالا تا پایین کنده شد و افتاد زمین و سهیل با چشمای  گرد نگاه کرد به من و  زود پشتش رو کرد و گفت وای  بدو برو لباست رو عوض  کن بیا...جالبه که رفتم و لباسم رو عوض  کردم و اورکت آمریکایی بابا رو تنم کردم و برگشتم و دعوا رو با هم ادامه دادیم....آخرش تو مشت من موهای  اون جا مونده بود و روی شونه و  دست من رد پنگول ها و مشت های  اون.... روزهای بچگی  من اونقدر با سادگی  و معصومیت بچگانه  گذشت که دوست دارم برگردم توی  همون دنیایی که غصه ام دزدیده شدن!!! یه دونه  آلبالو از  درختم بود( توسط  نیروهای خودی)  و  خوشحالی ام چیدن ریحون تازه از  باغچه خونه و دنبال گربه ها کردن توی  حیاط و پخخخخخخ کردنشون روی  دیوار !!!!


یکشنبه 20 دی 1388
باز هم بحث شیرین شکم و  غذا

 وای بچه ها ممنونم از اینهمه نظرات خوب و مفید برای  غذای بچه..خیلی خیلی عالی بود و مرررسی که  مثل همیشه کمکم کردین.واقعا خوشحال شدم از  توجه و محبتی که به من دارین. 

 

سلام سلام من  اومدم...بدو بدو  هم اومدم و خیلی  دلم تنگ شده بود برای  اینجا.. 

راستش  این روزها همش  توی  اشپزخونه ام..آخه جیگر مامانی یونا ببری  خان ( چون وقتی  شیر  میخوره و خیلی  مست میشه و  حالش  خوشه خر خر میکنه برامون!!)دارن هر روز سوپ و فرنی و حریره بادوم میل میکنن...همش  هم باید تازه باشه ..دیگه یه وقتایی  میگم بذار سوپش رو که وقت گیر تره حداقل برای  دو نوبت درست کنم هم برای اون روز و تو خونه اش  و هم برای  فردای  مهش...زندگی  ما الان اینطوریه.: من یونا رو از مهد برمیدارم و حدودا 2.30 خونه هستیم.سریع اول ناهار رو گرم میکنم و در این فاصله حریره یا فرنی برای  عصر  یونا حاضر  میکنم. بعداز ناهار سه تایی  لا لا میکنیم تا عصر ..بعد من تند تند ظرف  ها میشورم و  برای شام همون  شب و ناهار فرداش غدا اماده میکنم و چون رژیمم رو هم از 5 شنبه شروع کردم برای خودم سالاد و ماست و  خیار و شوید و  گوجه کبابی و این قرتی بازی ها رو ردیف  میکنم و  بساط سوپ پسر کوچولوی  200 روزه رو برپا میکنم.بعد  فرنی  پسرک رو بباییش  بهش  میده.کلا وقتی  توی  خونه ایم علی به یونا غدا میده و  شام میخوریم   حتما  ویکتوریا میبینم( چیه؟ خب من دوست دارم و  از  این و  مونس  خوشم میاد!!!!چیه مگه؟!!)!!!!! و بعد دوباره جابجا کردن غذاهای پسرک و اماده کردن ظرف  های  سوپ و حریره برای  توی  مهد و  گذاشتن میوه و  خرما و  ذرت بو داده و شش عدد فندق برای  فردای  خودم سرکار و  ساعت 10.30 هم وقت لالای نی نی  هست و مامانش  البته زودتر از اون غش  مینه و بابایش  هم که کلا از  قبلش  در  حال غش بوده.در  مرود غذای یونا طبق  برنامه غذایی که برای کوچولومون تنظیم کردم خودم!!! هفته اول 7 ماهگی بهش  فرنی دادم  هفته دوم حریره و از هفته سوم ظهره سوپ و بقیه وعده ها فرنی یا حریره ..البته الان شب  هم کمی  سوپ میخوره.یه کوچولو هم بهش  ماست دادم و  خییییییییییییلی  عاشق  ماسته و منو کشت دیشب  که باز  هم بهش بدم..توی  این مدت یه بار هم یه ذره  نارنگی دادم  که ملچ ملوچ آبش  رو خورد توی  دستم و  البته بعدا خوندم که مرکبات خیلی زوده ولی  راستش ته ته دلم میگه که بعضی  چیزها رو مثلا اگه یه هفته زودتر  هم بدم بچم نمیمیره!!و بهتره خیلی روی  تایم ها سر  ثانیه!! حساس نباشم. تا الان تقریبا ۹۵ درصد روی برنامه پیش رفتم. 

اقا من یه سوال دارم..واقعا سوپ بچه ها بی مزه و افتضاحه یا من اینطوری  درست میکنم؟ من برای سوپ یونا  یک سوم هویج + یک تکه ماهیچه+ نصف ق  غذاخوری برنج رو میذارم بپزه و بعد میکس  تقریبا دونه دار  میکنم. روز اول اومدم همه مواد رو ریختم توی یه شیشه و عصاره اش رو مثلا خواستم در بیارم.اقا از  7 صبح گذاشتم تا 2 بعد از ظهر و  مردم تا این گوشتش  نرم شد او نتو..بابا من قبلا از  این مدلی  درست کرده بودم و 5-4 ساعته حاضر  میشد ولی  این بار نمیدونم چطور شد .خلاصه هی بینش  رفتم توی  نت و دویست تا سایت رو باز کردم و خوندم و  یکی  گفت میکس  نکنین بچه  عادت میکنه  به غذای  نرم و بعدش  سخت  و با زور غذای  نیمه جامد رو میخوره..یکی گفت صافش  کن..یکی گفته بود میکسش کن عین حلیم باید بشه ..یکی گفته بود با پشت قاشق  نرمش  کن..اینایی که میگم صاحب نظر بودن ها...وبلاگ نوشته های ننه قلی نبود جان خودم.خلاصه من یه بار سعی  کردم از صافی  رد کنم که هویجش رد نشد!!! با پشت قاشق  هم نشد ..یه جا خوندم که گوشتش رو با کمی  اب گوشتش میکس  کنین تا نرم و  حلیمی بشه و با بقیه مواد قاطی  کنین و بعد با گوشت کوب  بکوبین!! دیدم تا صبح باید مثل اوشین پای  چراغ باشم و دود بخورم..خلاصه که من الان گوشت روبا بقیه مواد میذارم توی  قابلمه کوچولوی پیرکس که هیچ رقمه دیگه توش  بحث نیست در  مورد  از بین بردن خاصیت غذا و یک ساعت بعد که خوب  موادش  نرم شد میکس کوچولو میکنم  و البته بافت برنج و اینا توش  پیدا هست.گوشت رو هم با توصیه یکی از دوستام برای بهتر پخته شدن چرخش  کردم ولی قیافه سوپ رو زشت کرده گوشت چرخ کرده اش و خوشم نیومد..نمک و  ادویه و اینا هم که کلا اصلا نباید استفاده کرد تا یکسالگی.خلاصه که میخواستم از شماها بپرسم راه های  دیگه ای بری  سوپ هست؟  فعلا محدودیت دارم توی  غدا. از  هفته دیگه مدل سوپ رو میشه توع داد.از  8 ماهگی  پوره رو میتونم شروع کنم و بعد هم سبزیجات به سوپ اضافه میشه ..در  مورد اینا خیلی خوندم..الان مشکل من قیافه و روش  سوپ درست کردن هست.راستش  یونا هم مثل حریره که با اشتها و دهن باز میخوره ( نوش  جونش الهی) یه سوپه همچین اون مدلی  علاقه نشون نداد ..البته میخوره ها ولی  خب  نه اونطوری.خلاصه که منتظر  نظراتو راهنماییها هستم. 

راستی  ماست رو خوندم نباید با غدا داد چون آهن غذا رو از بین میبره..پس با سوپ که نمیشه قاطی  کرد و بهتره طعم هر کدوم رو جداگونه بخوره پسرک..در این مورد هم یه نفر  دیدم تیکه های  نون روریخته بود توی ظرف  ماست و بچه اش  میخورد.. 

راستی  یونا  اواخر  5 ماهگی  دندون های  پاینش  دو تا در اومد و الان هم که یه هفته مونده به پایان 7 ماهگی دو تای بالایی  در اومده یعنی  نیش زده و کمی بیرون اومده. طبق برنامه  

بچه ها غذاهای  انگشتی رو کی میخورن؟ نمیترسین بپره توی  گلوشون؟ مثلا هویج یا کدو و اینا رو بدم نوار باریک دستش خب با دندون میکنه و ممکنه قورت بده..اون ها رو کی باید بدم؟  

  

 

 

کلا من الان آماده ام هر کی  هر چی تجربه خوب و مفید در  مورد غذاهای  کودک داره و مواد مقوی  و  خیل توپ برای بدن کوچوها..به من بده و  از تههههههه دلم میخوام این پستم خیلی کامنت داشته باشه لطفا..چون شدیدا نیازمند اطلاعات بیشتر هستم.ای خدا میشه کلی  دستور  غذا و  کلی  نکات تغذیه ای برای  من بیاد بعد از  نوشتن این درخواست؟!! 

بووووووس و  ضمنا در کنار او نقضیه تی شرت و نخ شیرینی  یادم بندازین قضیه پنکه رو ه مبراتون تعریف  کنم...مطمئنم غش  میکنین پشت مونیتور.... 

ممنونم از  محبت هاتون ...


چهارشنبه 9 دی 1388
چلاق شد قلبم...

مریض شدیم ...خیلی بد...من  هفته پیش  و با ورود به محل کارم یک روز بعد سرما خوردم و  یونا هم چند روز بعد از  من گرفت و  خدا میدونه توی  این روزها به من چی  گذشت.... شب قبل از  واکسن شش ماهگی ( که من  تا پنجشنبه ۴ دی  به تاخیرش  انداختم تا به تعطیلات چند روزه بخوره و بتونم از یونا مراقبت کنم) پسرک کمی  تب  کرد .صبح واکسن زدیم و تا ظهر بد نبود...یهو دردهاش  شروع شد و  حتی  کمپرس  آب سرد بلافاصله بعد از  واکسن  مانع درد نشد فقط  کمک کرد  جای  واکسن ورم نکنه و سیاه نشه..اونقدر  پسر کوچولوی  من گریه کرد و  اشک هاش  گر و  گر ریخت روی  گونه هاش  که من داشتم دق  میکردم از  غصه.. دو تا پاهاش  بی  حرکت بود و  تماس  با هوای  اطرافش  هم جیغ بچه رو در  میاورد...شب  که شد  اما داستان عوض  شد... یونا نصفه شب  تب شدید ی کرد حدود ۳۹ درجه و  تا صبح من و  علی  داشتیم پاشویه اش  میکردیم. من همیشه از  تب  بچه ها میترسم و  خیلی  جدی  میگیرم..خلاصه با استامینوفن ۱۲۵ و پاشویه و اینا تب  کنترل شد و الان که میخوام این پست رو از  تو یادداشت های  قبلیم پابلسش  کنم الحمدلله حال یونا بهتره فقط  صداش  خیلی  گرفته است و خودمم تقریبا بهترم..فقط سرفه های  شدید شبانه و  گاهی سردرد اذیت ممیکنه که انشاالهه خوب بشیم دو تایی. 

یونا دیشب  حریره بادومش رو تست کرد و  ظاهرا خوشش  اومده.خدا کنه انشالله همیشه خوش  خوراک و سالم باشن همه بچه ها و در آینده لقمه حلال و با برکت بدست بیارن و بخورن توی زندگی.وقتی یونا مریض بود خیلی برای بچه هایی که مشکلی  دارن و برای پدر  و مادرهاشون دعا کردم...یه تب آدم رو اونقدر  غصه دار میکنه...چه برسه به یه مریضی  و  انتظار و آب شدن بچه جلوی  چشم های  پدر  و مادرها..خدا به همه کوچولوها سلامتی بده انشالله. 

هنوز به میل های  خصوصی وقت نشده پاسخ بدم..ولی یادم نرفته و در اولین فرصت. 


یکشنبه 29 آذر 1388
برگشتم...

امروز برگشتم سر کارم....یونا رو گذاشتم مهد و تا ظهر دلم زیر آوار لبخند توی خواب پسرک جا مونده بود....کاش خدا هم مادر بود....می فهمید......کاش.....کاش می تونستم گریه کنم....

.

.

.

بر میگردم....

شنبه 7 آذر 1388
شلوار

آقا من میخوام یه اعترافی  بکنم...یعنی  نمیدونم چه قضیه ای پیش  اومد من یاد سالهای  مدرسه و دبستانم افتادم..فقط  لطفا با جنبه باشین و این قضیه هم نشه مثل فلان قضیه  که یک میلیون نفر برای هر پستم یه کامنت میذاشتن که چطوری  میز فارتی!!!!! خب!! اگه ببینم خیلی  ظرفیت داشتین ممکنه چیزهای بیشتری  در  مورد من بدونین!!!!


**************

اقا من نمیدونم چطور بگم ولی  تا جایی که یادمه این خشتک ما توی  اکثر سال های تحصیلمون جرررخورده بود!! البته من میدونم علتش  چی بود ..خب  من قبلا بهتون گفته بودم که هیچ وقت لاغری خودم رو به یاد نمی آرم یعنی  از بچگی  تپل  مپلی بودم و رفته رفته کپل  مپلی شدم و بعد هم خرس  و آخرش  هم گامبو و   الان هم گوریل انگوری!!! خلاصه که خواهر یا برادری که شما باشین  این پاها و اطراف و اکناف  چاق  ما  یه فشار دائمی روی  خشتک وارد میکرد و تا یه ذره خم میشدیم یا خشتکه جر میخورد یا کلا شلوار از وسط دو تیکه میشد !!!خب  من هم که روم نمی شد به این مادر  طفلکی  هر روز یه خشتک پاره پوره نشون بدم و بگن مدادم افتاد روی  زمین باز مامان !!و اینطوری شد!! خلاصه که از  همون  عنفوان کودکی  ما  با نخ و سوزن اشنا شدیم منتها چون بلد نبودیم این دو لبه خشتک رو بر  عکس روی  هم میذاشتم و میدوختم..یعنی به جای  اینکه عمودی بدوزم  افقی  میدوختم و فاق شلوار بیچاره می شد یه بند انگشت و تا دو قدم راه نرفتی دوباره جررررررررررتی و روز  از  نو و روزی  از نو....و واقعا هم معضلی شده بود برام..فک کن شلوار لی  با سه سانت قطر پارچه هم دووم نمی آورد  توی  پای ما!!! خلاصه من خیلی  مواظب بودم یه وقت این دکمه های  مانتو کنار نره و با پاهای  همیشه چسبیده به هم خیلی خانمانه آسه میرفتم و آسه می اومدم..بدترین روزهای  عمرم هم زنگ های  ورزش بود که بچه ها باید پشتشون رو به هم میکردن و شلواراشون رو در  می آوردن ( البته مانتو تنشون بود ) و من خیس  عرق  می شدم و اونقدر کشش می دادم تا همه برن بیرون بعد دو تیکه پارچه به اسم خشتک رو میکشیدم پایین و  شلوار ورزشی پام میکردم.. بارها به این فکر افتادم که کاش  می شد به مامانم بگم  دو تا پاچه آماده رو کش  بکشه و بدون خشتک بده من بپوشم و حسنی  هم که داشت این بود که هم هوایی  میخورد به پر و پاچم!! و هم چیزی نبود که هی جر بخوره و من هر روز مدرسه ام بابت خیاطی اجباری دیر بشه...خلاصه یه روز ما ورزش  داشتیم و  معلمه نامرد که خدا ازش  نگذره به حق  همین روز  عزیز!!!( شوخی!) گفت بچه ها امروز  هوا سرده و نمیخواد بریم بیرون  پس  نیازی نیست شلوارهاتون رو عوض  کنین بعد یه تشک آورد وسط  کلاس  پهن کرد و گفت همین جا ازتون امتحان دراز و نشست میگیرم...

یا پیغمبرررررر!!!!!حالا خود دراز و نشست کم مشکلی  بود که تازه با این شلوار  هم باس بریم..اسامی رو هم از روی  لیست الفبایی دفتررش شروع کرد به خوندن...اسم من هم همیشه تقریبا اون اولا بود...هر چقدر  سوره حمد و قل هوالله و ناس  و کوثر و اینا بلد بودم خوندم تا این معلمه یه چیزی بشه و منصرف شه..میدونی باید بچه باشی  اونم 20 سال پیش و بعد حس  منو تجسم کنی..خلاصه که اسم منو خوند و گفت به نفر  بیاد و پاهای  منو بگیره  تا من دراز و نشست برم..به معلمون گفتم اجازه خانم! نمیشه تشک رو از  این وری بذارین؟ یعنی  پشت به بچه ها دراز بکشم..اونم خیره خیره نگام کرد و گفت نخیر..بدو بخواب  که وقت نداریم..  با پاهای  لرزون لرزون رفتم دراز کشیدم روی  تشک ولی  پاهام رو صاف  کذاشتم و عمودی  نذاشتمشون..اون شاگردهه  گفت فلانی باید پاهانو عمود بذاری ..زود باش  الان خانوم عصبانی  میشه... الهی برای  خودم بمیرم .... یه نگا به دور و ورم کردم و دیدم بچه ها مشغول حرف  زدن با هم هستن و کسی  لای  خشتک مارو نمپایه!! بسم الله گویان  چشمامو بستم و  دو تا دراز نشست زورکی  رفتم و در  حالیکه از  خجالت سرخ شده بودم   الکی  گفتم خانوم نمیدونیم چرا نیمتونیم..اون زنیکه  از خدا بی خبر  هم گفت یه ذره اون خیکت رو لاغر کن تا بتونی!!! بچه ها ترکیدن از  خنده و من توی  دلم خدا رو شکر  میکردم که کسی  ندیده اون صحنه رو و حاضر بودم بچه ها به این حرفا بیست بار بخندن ولی  خشتک ما رو نبینن..خلاصه زنگ خورد و من یه نفس  راحت کشیدم و  خواستم از کلاس برم بیرون.. یه دفعه همون دختره که پاهای  منو میگرفت برای  کمک کردن به دراز و نشست اومدئ جلو و گفت فلانی یه دقیقه واسا کارت دارم...  و بعد حرفی بهم زد که تا مدت ها کابوس شب  های  من بود و  نمیدونستم چطوری  میتونم از ذهنم پاکش  کنم..البته الان میخندم به اون حرفا ولی برای  او ن سن یه فاجعه بود..با من و من و  خجالت گفت میخواستم بهت بگم شلوارت خشتکش پاره شده بود و من خیلی سعی کردم جلوت واستم تا کسی نبینه ولی  خب  میدونی یه چیز دیگه هم بود...من اصلا نمی خواستم ببینم ها یعنی  چشمم خودش  افتاد به اون و دید...وقتی رفتی  خونه اون شورتت رو هم بدوز!!!!!!!!!!!!! یا خدا!!!! الهی کوفت بگیری بچه با این ارشاد کردنت..الهی  لال میشدی و نمیگفتی  اون حرفا رو..منم خیلی  فوری خودم رو زدم به او نراه و گفتم آره داشتم می اومدم مدرسه افتادم زمینو دو تاش  با هم پاره شد!!!!!!!!!..مرسی ...راستی به کسی  نگی ها...

اون  همکلاسی با معرفت به هیچ کس  نگفت..البته اگر  هم گفته بود کسی به روم نمی آوردو من اونروز  رفتم خونه و به مامان گفتم تا برام شلوار نو نخری  نیمرم مدرسه و وقتی  مامان شلوار  منو دید گفت خدا مرگم!! چرا این اینطوری شده بچه!!! یعنی  اونقدر  من دوخته بودم که دیگه سوزن توی  پارچه نمیرفت و  تار و پود خشتکم هم کلا به باد رفته بود... مامان  رفت و یه شلوار خشتک در حد کردی!!! برام خرید و  من دو روز بعد رفتم مدرسه...اونقدر  خوشحال بودم که سر زنگ ورزش به معلمه گفتم خانوم! نمیشه دوباره از  ما دراز نشست بگیرین شاید تونستیم. و اون هم گفت  نخیر..وقت اضافی  نداریم...

الان که  سالهای زیادی ااز او نروزها میگذره به سادگی و خنگی  خودم خنده ام میگیره...خب  عزیزم میدادی  مامانت  بدوزه برات یا خواهر بزگترت..دیگه لازم  نبود  اونطوری  خشتک دو سانتی  درست کنی برای  خودت... و بعد از اون روز  بود که مامان با تعجب  می دید دخترک کوچولوش  هر روز شورت های  گل منگولی  خوشگل میپوشه که اگر زد و خشتک اون شلوار شبه کردی!! هم پاره شد حداقل منظره زیری دل گشا باشه و  البته بدون درز!!!


حالا یه چیز دیگه هم بگم و برم ناهار درست کنم...میدونین میخوام بگم من با این حرفام  و خاطراتم مسلما یه قیافه ای  از  خودم توی  ذهن شماها درست کردم دیدنی!!! اگه کسی  منو از  نزدیک ببینه  بخصوص وقتایی که خیلی باشخصیت و  خانم هستم!! محاله بتونه تصویر  نویسنده این حرفا رو روی  اون خانم محترمه بندازه و تطبیقشون بده...حالا خیلی هم خوشگل و قیافه دار و اینا نیستم ها..ولی  خب  در کل  اونقدر  بعضی  وقت ها رسمی  هستم که کسی  جرات نمیکنه شوخی زیادی  چیزی  بکنه ..تازه همین الانشم هستن کسانی که منو بیرون میشناسن و  خیلی  هم باهاشون رسمی  هستم و اینجا رو هم میخونن ..فقط  خنده دارش  اینه که مثلا من خیلی  جدی دارم یه صحبتی  میکنم بعد توی  ذهن اینا یه خانومه میاد که شلوارش  از  وسط   خرررررررچی دو تیکه شده و  داره دراز نشست میره!!!!!


نکته اجتماعی این پست هم اینه که خانوم ها ...آقایون..اینقدر  نگین حجاب  اسلامی بده..آخه عزیزم اگه مانتو نبود  کسی  مثل من میتونست استتار کنه؟ اصلا میتونست تو ی جامعه زندگی  کنه؟ و تازه اعتماد به نفسش  هم بشه در  حد تانک....؟!!!!


اگه باز  هم از  این دست  پست ها خواستین کافیه بهم یادآوری  کنین تی شرت و نخ شیرینی!!!!! اون که در  نوع خودش  نمونه کامل کارهای یه بچه چاق بی مغزه!! که الان برای  خودش  خانمی شده با کمالاتتتتتتتتتتتت!!!!



اضافه شده در  ۱۸ آذر....

من ممنون همه دوستای  گلی  هستم که همیشه حال یونا رو میپرسن..خوبه شکر  خدا و  شیطون و بلا شده ...واقعا شرمنده ام که به تک تک کامنت ها فرصت نیست جواب بدم.. چند تا میل خصوصی داشتم که به زودی  پاسخ میدم...فراموش  نکردم..نا امید نشین لطفا..خلاصه که دلم قیلی ویلی میره از  اینهمه تعریفی که ازم میکنین...مرسی از  محبت همگی. بوس. ( فقط  برای خانوم ها..آقایون لطفا برن اون ور سالن واستن بوس  ها کمونه نکنه بیاد طرفشون...)


پنجشنبه 28 آبان 1388
وقتی مادر  میشی...
(اقا پاراگراف اول رو خیلی وقت پیش نوشتم که تو درفت موند و فرصت پابلیش  پیدا نشد.. تو ی یه خط چقدر  خارجکی شد!!!)


بسم اله الرحمن ارحیم...

بسم الرب الشهدا  ....الذین نامشون  لا وجود فی  الاسامی  الوبلاگیون البرتر و انا ساری  و الاعتراض به کل السیستوم المسابقه!!! هذه الخبر  لا اشتیاق فی  قلبی.. . انا خواهان  التساوی و المساوات و العدالت... و  انا الاعتراف  (انی  وی)  ممنون و مشکور   لمحبتکم!!

اهم..اهم....سرفه...سرفه... سرفه ...تا حد سیاهی  و کبودی و زرد شدن ته لوزالمعده!!! ( آقا اون  حلق  صاب مرده رو از تو میکروفون جم کن )

ممنونم از دوستان خوبی که به من رای دادن توی  نظر سنجی  وبلاگ های برتر..راستش  خیلی  غافلگیر شدم ...اصلا انتظار نداشتم بدون اینکه دعوت کنم از کسی اینطوری بهم محبت کنین. ولی دلم میخواد بگم از نظر من خیلی وبلاگ های دیگه هم هستن که مسلما محبوبیت و  زیبایی شون بیشتر از نوشته های  منه...من  نوشته های  مرجان و گیلاسی رو خیلی دوست دارم  و  از  نظر من دو تاییشون در  حد مدال طلا بودن توی  این مسابقه. البته اینم بگم بعضی از این وبلاگ های  معرفی شده رو حتی  تا حالا نخونده بودم..به هر حال مرسی و  امیدوارم بتونم  با این نیم بند نوشته هام دل هاتون رو گرم و خوشحال کنم ...

یکی به من دستمال کاغذی بده این شر شر عرق رو پاک کنم....


توی  پرانتز اینو بگم که ای بسوزه پدر این بی  عقلی...برای نوشین یکی از دوستام بیست بار هی  دو خط  دو خط میل نوشتم و توی  درفت ذخیره کردم دیروز اومدم سندش  کنم علی  داد زد بدو صبحانه دیر شد منم از  هول این خیک لا مصب اشتباهی همه رو فرستادم تو هوا...انقدررررررررر دلم سوخت که حد نداشت..از  همین جا میگم نوش  نوش   جون..مرجان جون...ملودی  جون... سارا جون .. باور  کنین  در بدر  وقت نوشتن برای  ایمیل میگردم براتون..ترو خدا  بازم منتظر باشین و  نگین ای گوووووووور اون روحت صمیم  که هی ما رو منتظر  میذاری..


*****************

وقتی  مادر میشی و یه گربه چاق و خپل میبینی به احترام اینکه شاید  حامله!! باشه حالا چه از ازدواج دائم و چه از یه صیغه  دو ساعته ..به احترامش..نه بابا کلاهتو که بر نمیداری..بلکه با محبت نگاش  میکنی و  توی  دلت حتی  میلی به پخخخخخخخخ کردن و  جیغ کشیدن براش  پیدا نمیشه.. این یعنی  سندروم گربه ترسونی  که داشتی به برکت وجود این بچه  الحمدلله داره رو  به بهبودی  میره!!!! خدا هم همریض ها رو شفا بده علی  الخصوص  چاله سیاه دارها توی روان و روح رو....


وقتی  مادر میشی  دیگه یادت میره که چقدر  از گذاشتن بچه روی  میز رستوران بدت می اومد..حالا برای  اینکه بتونی با بچه خوابیده دو لقمه غذا بخوری مجبوری پسرکت رو روی  میز بخوابونی و به نگاه های چپ چپ  مسوول سالن هم اهمیت ندی چون خواب راحت پسرک روی  میز برات مهم تر  از  کلا س  رستورانه!! البته این تصمیم رو وقتی  گرفتی  که دو سه قاشق پلو روی  سر و صورت بچه بخت برگشته ( از اون لحاظ  که توی  این دنیای بزرگ بین اینهمه خانم مهربون و متشخی هم عدل تو شدی ننش!!) ریختی و  توی  دلت گفتی  ای تو روحت که باز باس  لباس  بشورم فردا!!!


وقتی  مادر  میشی   دیگه شب ها مثل آدمیزاد میخوابی و لنگ و  پاچت توی  حلق و دهن و راست روده شوهرت نمیره چون یه فرشته کوچولو کنارت خوابیده که تا غیژ و غیژ کنی روی  تخت آنچنان زندگی رو نصف شب به کامت شیرین میکنه که قابل توصیف  نیس ...(آیکون گوله گوله اشک توی  چشم)


وقتی  مادر  میشی  و کمک نداری و  چیزی به ظهر نمونده   بایه دست پیاز داغ رو هم میزنی و  با دست دیگه روی  پاهای  پسرک که بغلته رو میپوشونی و حاضری  روغن داغ بره توی  چشم هات ولی خال روی  پای پسرکت نیفته و همزمان با دست های دیگه ای  که بعد از بچه دار شدن یهو.وووو روییدن روی  بدنت  ادویه رو از تو کابینت در میاری و برای ظهر مهربون همسرت قیمه درست میکنی  از  نوع لیمو دارش...


وقتی مادر  میشی   یه وقتایی وسط  هال روی  زمین میخوابی و  با یک دست سر پسرک رو نوازش  میدی و با دست دیگه لابلای  موهای پسرک بزرگترت رو نوازش  میکنی و  به این دو تا مرد که نگاه میکنی  دلت سر می ره( به قول آزیتا مامان سوشیانس) از اینهمه خوشبختی... و  دست هات آروم آرو م میان روی  صورت  و گردن پسر بزرگتر خونه و  بازوهاش رو که داری  نوازش  میکنی  میبینی  دوتاییشون چشم هاشون رو بستن و  خرررررررررو  پفففففففف  و تو می مونی و یه دل سوووووخته!!!!! از  اینهمه عشق !!( آره ارواح عمت)


وقتی  مادر  می شی  و مثل همین دو دقیقه قبل میری  سراغ پسرک و  در حالیکه روی  زمین خوابیده سرت رو میبری جلوی صورتش و با تموم عشقی  که میشه تصور کرد میای دهنت رو باز کنی و بگی  هلوووی مامان! قررررررررررربون اون شکلت بشم  که یکدفعه پسرک چشماش رو باز میکنه و  یه نگاه شیطانی  بهت میکنه و هنوز لب هات به لپ هاش  نرسیده آنچنان لگدی  میزنه زیر گلوت که تا ته هال پرت میشی و  در  حال پرت شدن داد میزنی  بیییییییییییی لیاقت!!!!! اینجا دیگه درد اونقدر  زیاده که مادر بودن یا نبودنت هیچ تاثیری  نداره !!!!!!!


وقتی  مادر  میشی  نصفه شب  ها یکی  بادست های  کوچولوش  میزنه به پهلوت  و این یعنی  من گرسنه ام مامانی! اون وقته که فیلمی  داری سر پیدا کردن دهن کوچولوش  برای می  می دادن بهش...چون تو  توی  نور نمیتونی بخوابی و  باید همه  اتاق  تاریک باشه و  نصفه شب  ممه رو دستت میگیری و  با انگشتت دنبال دهن پسرک میگردی و تجسم سه بعدیت هم عالی  !!! ...البته منهای  وقتایی که  ممه رو میذاری  توی  دهنش و یک دقیقه بعد یکی داد میزنه   اوههههههههههه مامانننننننننننن!!!! مگه کوری؟!!!!!! البته بچه ما هنوز به حرف  نیومده ولی  اگه نصف شب  توی  دماغ شما هم ممه بکنن احتمالن دو ماهگی به حرف  میایین!!!


وقتی  مادر  میشی  بوی  خوش  پمپرز بچه ات هیج تداخلی  توی  اشتهات موقع غذا خوردن نداره فقط  نمیدونی  چرا به لقمه دوم نرسیده آقای  همسر بلند میشه و بچه رو توی  کوچه میذاره و به ناهارش  ادامه میده!!!!اون وقت عشق مادرونه قل قل میکنه در این حد که بهش میگی وای خاک عالم..بچه رو آشغالی نبره یه وقت....


و نهایتا وقتی مادر  میشی  دو روز مونده به  پایان ۵ ماهگی  کوچولوت ( دقیقا ساعت ۱۹.۱۰ روز سه شنبه ۲۶ آبان ۸۸ ) دو تا  مروارید کوچولو میان زیر دستات و  انقدرررررررر ذوق  میکنی که حد نداره..اونوقته که میگی الهی حاضرم تا بیست سال هر شب شیر بدم و نخوابم... و   همسری   هم یه آمین بلند میگه چون مطمئنه هیچ بچه ای  تا ۲۰ سالگی شیر نخورده ولی بعضی  باباها تا پای  گور  هم  داشتن می می  میخوردن و پریده توی  گلوشون و همونطوری  با فک قفل شده!!!!!چالشون کردن!! فک کن!!!




سه شنبه 5 آبان 1388
این هم عکس...

هفته ای دو سه روز  یونا رو میبرم خونه مامان اینا تا علیا حضرت و  جناب پادشاه !!نوه اشون رو رویت کنند و دستی به سر و گوشش بکشن و خاش خاشان خوشان خاشان!!خشین خوشان خاش  خاش خوشون!!( بابا از خودش  شعر در  میاره میخونه برای  بچه!!) کنن براش  و مامان هر  نیم ساعت یک بار  از ذوق  دیدن سر و ک...ن بچه بره بشورتش و هووجور  وسط گل قالی  بدون زیر انداز مخصوص تعویض  بخوابونتش ...من هم تو دلم و گاهی بلند میگم ای  خدا میشه این بچه روی  فرش  شوما یه ابیاری حسابی  بکنه بلکم ملتفت شین این تشکچه تعویض برا سوسول بازی  نیست و به خدا کاربرد خاص داره !!

مامان خانوم کلا به سبک خودشون بچه میپرورونن ....البته اگه  خدایی نکرده من بالا سرش نباشم.  مثلا یونا رو میذاره روی پاش  تا وقت ناهار  من هم بتونم مثل آدمیزاد ناهار بخورم. بعد این دستش رو  میزنه توی  ماست ها و هی  قایم میکنه  و منتظر فرصته تا بزنه به لب  یونا!! و من نبینم و  منم فقط چشم غره میرم بهش...فقط  کافیه یه دقه ازش  غافل شی...فک کنم اشکنه دوغ !!!! یا مثلا ماست و خیار با چیپس و  خوراک جگر  هم به این بچه بده ..البته  از حق  نگذریم فقط  دوست داره و تا حالا عملی  نکرده و بهش  توضیح دادم تا ۶ ماهگی  این چیزا  و خیلی چیزا کلا قدغنه چون سیستم گوارش  بچه  کامل نیست و  نمیتونه اینا رو قبول کنه و از شیر خوردن می افته ها!!! از او نطرف  بابا که کلا آدم رو دیوونه میکنه!! مثلا تاصدای  اوک و اوک اول گریه یونا در میاد هول میشه و میپره وسط هال و  میزنه توی سرش و میگه پاشو..پاشو..بچه سیاه شد!!!! از بس  گریه کرد...تازه  تا وقتی  یونا خوش و  خندونه هی بغلش  میکنه و وقتی  خسته میشه خودش و  میخواد نوه هه رو دک!! کنه میگه بابا جون بیا این بچه رو بگیر نیاز به تعویض داره!!! حالا مثلا دو دقیقه قبلش  مامان جلوی  چشم خودش  عوض کرده بچه رو ها!!!! منم  مثلا به روی  خودم نمیارم و  میگم اوا راس  میگین..باشه اومدم..

 کلا بابا مدلش  اینطوریه که خواسته هاش رو از دهن بقیه بیان میکنه..مثلا  وسط  مهمونی خودش  شر و شر داره عرق  میریزه  بعد اشاره میکنه به بغل دستیش  که داره از تب و لرز تیک و تیک دندوناش  اونور خونه هم میاد   میگه آقای  فلانی..میشه کولر رو بزنین... فک کنم  آقای  تب و لرزیان خیلی گرمشونه..یا مثلا گرسنه اش  میشه و میاد وسط  آشپزخونه به مامان غر میزنه و میگه این بچه( منو میگه ها!!)  مرد از گرسنگی آخه بی  انصاف!!! یه چیزی بیار بخوره!! و  ما میفهمیم منظورش  اینه که من مردم از  گرسنگی  اون ناهار  رو بیار  زننن!!!

یا مثلا دارم خونه مامان اینا ناهار سفارشی  درست میکنم براشون و قبلش به بابا و مامان نفری یه لیوان بزرگ آب  عدس  آبلیمو زده و نمک دار دادم خوردن و به قول بابا  این معجون از بس سنگین بود تاساعت سه اصلا اسم نهار  رو نیاری  ها!!! بعد من  دارم با خیال راحت برا خودم آشپزی  میکنم و  یهو بابا از تو هال صداش  میاد که داره با خدش  غر میزنه و  میگه ساعت دو شد ( تازه هنوز  مثلا ساهت ۱.۳۰ هست ) و  از  گرسنگی  معده امون داغون شد!! هییییییییییییییی خدا..شکرت!!!! و این خدایا شکرت  آخری منو آتیش  میزنه دیگه!!

 میخواد تلویزیون نگاه کنه میگه بزن کانال سه مامانت این سریاله رو دوست داره( و همه هم میدونیم که مثلا مامان از  همون سریاله حتی پنج دقه اش رو هم ندیده تو عمرش!!!) خلاصه که عالمی  داریم با این مامان و بابا... خیلی دوست داشتنی  هستند و  این کارها هم اگه یک گوشت رو در کنی و کی رو دروازه خیلی  ناراحت کننده نمیشن برات...

مامان جون ( مامان علی ) خودشون میان خونمون برا دیدن یونا و من تا حالا ۵- ۴ بار بیشتر یونا رو نبردم خونشون. علت اصلیش  اینه که همش  فک میکن مبا خودم یه آدم وسواسی  شاید دوست نداشته باشه  توی  همون سینکی  که صورت میشوره و مسواک میزنه  زیر و بالای بچه من هم شسته شده باشه!! یعنی راستش  چون خودم خوشم نمیاد کسی توی  خونه ام پوشک کثیف بچه اش رو بندازه توی سطل  حموم و یا سینک رو برای اون مورد استفاده کنه برا همین سخت میگیرم به خودم... تازه علت اصلی و  عمده اش رو هنوز نگفتم... گوشتون رو بیارین جلو.. این علی یه دادش داره که از بس  این مامان جو ن قربون آدم میشه  همچین حساس شده و یه وقتایی  سلام و علیک سردی  میکنه با آدم..علی  هم به م نتوصیه کرد  اگر بهت سلام  کرد  که کرد وگرنه خودت رو بیخودی  سبک نکن و سنگین رنگین برو و بیا... و  وقتی  گفتم نههههههههههههههه خدا مرگم مگه آدم میتونه با خونواده این کارو بکنه گفت تو گوش  کن به من!! داداش منه و قلقش رو من بهتر از   تو میدونم....دست بالا بگیری  زود خلع سلاح میشه و پس  میکشه.. خلاصه ما هم  سنگین و رنگین شدیم مثلا و  اگه ون وارد جمعی  که م نهم بودم میشد و سلام میکرد جواب  میدادم وگرنه اول من سلام و علیک و چاق  سلامتی  نمیکردم!! نتیجه اش  عالی شد!!!( ای تف تو روحت علی!!)  الان که یونا وارد  ۵ ماهگی شده این عمو جونش  که عشق بچه اش  جهانی بود و همه میدونستن که چقدر بچه دوست داره حتی یه نیگا نکرده به روی  پسرک و  من هم کماکان سفت و سخت  سنگر رو حفظ کردم و اصلا محل نمیدم ..ولی به مامان جون گفتم اگه نمیام خونتون برا اینه که نمیخوام ناراحت بشم... و شما لطف  کنین بیایین دیدن یونا و اون هم گفت صمیم جان!! خونه زندگی  مال منه و صاحب  داره.. هر وقت فلانی  ازدواج کرد و رفت خونه خودش  تو پا نذار تو خونش  ولی  خواهش  میکنم  ازش ناراحت نشو..و بیا همیشه خونه ما ... قبول کرده که  اگر  هم من میرم خونشون به هیچ عنوان اجازه ندم عمو جان!!! پسرک شیرین رو ببینه تا قند توی  دلش  آب شه..چون  نگاه های زیر زیرکی  میندازه به یونا وو من میفهمم که بدش  نمیاد بدیم بغلش..ولی  اول مادر بچه و بعد  خود بچه... مگه نه؟!!! به علی  هم گفتم دیگه به حرف  تو توی  اینجور چیزا گوش  نمیکنم...چون برام سخته کسی بهم بی  محلی  کنه  و واقعیتش  اینه که در  این جور  مواقع خب  خود علی ککش  هم نمیگزه ولی  من دوست ندارم به پسرم و خودم بکم محلی بشه...خلاصه اینم از زندگی این روزهای  ما...


این روزها یونا به شدت وقتی  ذوق  میکنه پاهاش رو به هم میماله..بعد یه جا بودیم که من رودرواسی  داشتم باهاشون. یهو بابا با یونا شروع کردن  به غش  غش  خندیدن و  اونم از ذوق  تند تند پاهاش رو به هم می مالید ..منم گفتم مامان ...مگه تو مگسی  که اینجوری  میکنی  آخه!!؟  مامان خانوم هم نه گذاشت نه برداشت  فورا جلوی   اونهمه آدم گفت .: اگه یونا مگسه حتما تو هم خرمگسی!!!!! فک کن!!!! این دهنم تا چند ثانیه نمیدونسا چطوری  باید بسته بشه و صفت زیبای خر مگس همراه با هر هر خنده بقیه  بوممم بوممم توی کله ام میخورد... خب  مادر  من!! حالا عرق مامان بزرگیت گل کرد دیگه چرا منو  تبدیل به ذرات اتم میکنی  جلو جمع!!!؟


جمعه اول آبان سالگرد  عقد منو علی بود..وارد هفتمین سال  شدیم با هم...هنوز  فرصت نشده بریم برای  هم چیزی بخریم!! ولی  تجدید  خاطره اوهههه تا دلت بخواد ...... میگم این شربت استامینوفنی  که بچه ها موقع واکسن باید مصرف  کنن چه چیز خوبیه!! چون یونا کمی  درد داشت و بهش  دادیم و  بچه کلا چند ساعتی  غش  کرد  و منو علی  هم کلی  آلبوم دیدیم با هم !!( یادتونه قضیه آلبومه رو؟)البته  مدل  خاطراتش  مربوط به یکسال بعد ش  میشد..ولی  خاطر خاطره است دیگه..لامصب  زمان و مکان  یادش  نیست که!!!!



این هم عکس

 عکس ها برداشته شد.


عکاس: باباییش

 بعدی ها ..به زودی...


جمعه 1 آبان 1388
پخخخخخخخ

پخخخخخخخخ!! من اومدم!!

قربون شکل ماهتون بشم! دارم  بابا و بچه بزرگ میکنم... میدونین یعنی چی؟!!!!( نیییش!!)

 خب اگه این بچه دو دقیقه بخوابه یا من رو به حال خودش بذاره   به نظرتون به امورات جاری و ساری زندگی دو نفره قبلیمون رسیدن بهتره یا دو خط اینجا نوشتن؟!! نه ترو خدا خودتون بگین!!!

به زودی  با عکس  های  پسرک بر میگردم. پست قبلی  هم چهار  ماهگی یونا بود که میخوام براش  بنویسم و فقط  خواستم همون تاریخ یه پستی ثبت بشه تا بعدا کاملش  کنم.. همین..به خدا اهل اذیت و آزار روحی  روانی به دیگران!! نیستم پدر  جان.




1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 601323


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
مرداد   ۸۳ ازدواج کردیم و زیر یه اسمون با هم موندیم برای همیشه و   خرداد 88 شبهای  این اسمون پر از ستاره های الماسی شد و روزهاش گرم از حضور یه خورشیدک کوچولو .....پسرک من که مثل اسمش نعمتی بود از جانب خدا...
اسم این وبلاگ باور قلبی من و همسرمه و توش از تجربیاتم میگم و خاطره  هامون .اینجا فقط حقیقت  میخونید.
شناسنامه کامل من...
Photo Albums at WiddlyTinks.com
Photo Tinks by WiddlyTinks.com