X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

 

آدم باید  گاهی! با چشم های ریز شده و دقیق ، به  واقعیت های  زندگیش نگاه   کنه  و بین انتخاب هایی که داره : قهر ..خود خوری ..خشم ..حس  ناسپاسی ... حس  کم اهمیت بودن..حس بی تفاوتی ..شونه بالا انداختن ولی  اون ته ته ها یک چیزی  دلش رو خراش  دادن ..بین همه ی  این ها بگرده و یک  حس  رنگ و جون دار و بی ازار  رو پیدا کنه و مثل یک پازل تیکه تیکه حس های خوب رو به هم بچسبونه و بعد  خودش رو با شرایط  وفق بده ..شرایط رو  کوتاه بلند و بالا پایین کنه و خودش رو هم ...یعنی  انقدر   مانور بده و   پیچ و  خم  بده به خودش  تا تیزی  اون موقعیت  ازار دهنده ! آزار دهنده نباشه دیگه ...وقتی شرایط  جوریه که شما  چهار سال  هست که مامان شدید و  رسما کادویی  دریافت نکرده اید  در  این روز خاص از  طرف  همسر و نی  نی (با احتساب یک سال بارداری ) و علتش هم چیز خاصی  نیست مگر این که همسر  خیلی  دوست نداره  در  قالب  این مناسبت ها به زور  جاش  کنند!! و البته تا یادم نرفته بگم که پول نقد به نظرم دریافت شد یک بار !! و همسر هم در  این سال ها در  عوض  کمی زودتر یا دیرتر از  اون مناسبت به  یک بهانه ای  خوشحالت کرده ..اون هم در  حد و ابعاد بزرگ ..اینه که امسال  دیگه چون جنبه آموزشی  این قضیه برای  پسرک مطرح بود و مهم از نظر من و  امسال سال قدر  خودت رو بدان  هست  ..این شد که همین طور که لابلای  گل های  زیبا و  انتخاب های متعدد برای  مامان خودم و  مامان جون می گشتم ته  ذهنم هم در  جستجوی یک چیزی بودم امسال که اون  ناراحتی  نهفته و  نشون نداده رو  برطرف کنم و  اجازه ندم امسال هم  همزمان با تقدیم کادو به مامان جون وقتی  می پرسه ازم که خودت چی گرفتی  ..کمی   مکث کنم و بگم یک قابلمه ماچ!!!  

من دلایل همسری  رو می دونم ...شرایط   اون روزها  رو ...شرایط ذهنی و  مشغولیت هاش رو ..ولی  خب آدم برای بعضی چیزها باید برنامه ریزی کنه ...می دونم عمدا یادش  نمی رفت ..ولی این روز  خاص ..برای من از وقتی مادر شدم یک روز  معنی  دار بود ..خلاصه این شد که فکر کردم ...فکر کردم چکار کنم که هم دل خودم خوشحال بشه هم همسری  ..چکار کنم  که بد عادت نشه ...فکر نکنه من برام اهمیتی  نداره  ...برای مامان جون یک دسته رز قرمز  بلند گرفتم برای  گلدون کریستالی که مدت ها بود خالی  مونده بود و  مامان جون وقت نمی کرد و  خیلی  هم به سلیقه خودش  مطمئن نبود و اشاره کرده بودهر وقت فرصت کردی بریم یک چیزی برای  این ها بگیریم ...و فرصت نشده بود تو این دو ماه اخیر ... 

برای مامان خودم  هم ایشون به صبا پیغام داده بود مامان جان..برای من هیچچچچچچچچچچچچچی  نگیرید ..راضی  نیستم ها ....هر چی  خواستید بخرید  !!! پولش رو بدید که من برنامه دارم براش ...ای  جان دل من ..خب آدم رک و بی تعارف اینجاها آدم تکلیفش با هاش  مشخصه ..مرسی مامان که خودت گفتی  چی رو ترجیح میدیم ...حالا گیرم یک عده کج کج نگاه کنند به من و خواهرم که می خواهیم پول بدیم بهت و فکر کنند انقد ر ارزش  نداری برای ما که وقت نمی ذاریم ..اوکی ..مهم نیست ..مهم اینه که تو اون رو ترجیح میدی ....خب  اینم از  مامان ...می مونه خود صمیم من ...اوممممم... لابلای  حرفام به پسرک که وقتی  پرسیدم برام چی  میخری ؟ گفت یک تفنگ گنده!!!(شانس  نداریم واالله!!)  و منم طوری که بقیه بشنون!!! بلند گفته بودم  کتاب دوست دارم و همسری  خندیده بود ...ولی خب  یک زر مفت بود راستش ...کتاب  رو عاشقشم ولی نه برای هدیه روز مادر ....کتاب رو دوست دارم دست تو دست همسر برم بیرون و  خودم از  لابلای کتاب های   کتاب فروشی  دست بندازم تو  قفسه و  بکشمش  بیرون و بوش کنم و  ورق هاش رو لمس کنم و دو صفحه اش رو پراکنده بخونم و به دلم که نشست  بخرمش ...تازه همین اواخر یک کتاب  جامع آموزش  شطرنج برام خریده بود همسری  و کتاب  سیر تا پیاز  آشپزی  نجف   آقای  دریا بندری رو هم که مدت هاست ..چند ساله ..دلم می خواست داشته باشم رو هم نخریدیم انقدر تا از بس گرون شد  دیگه یاد آوریش  نمیکنم ....خب تو سفر که بودیم و تولد من که شد  خودم رفتم و یک  دامن لی  خوشگل تا زانو  از یک فروشگاه جینگیلی  خریدم برای خودم و به همسری گفتم این رو برای خودم خریدم ..اگر  ایده ی خاصی  نداری  اینجا ..میتونی  پولش رو بدی  و از طرف تو به خودم تقدیم کنم ..خندید و لپم رو کشید و گفت از  دست مغز  تو!!!! این شد که رفتم توی  مغازه ..لابلای بوهای  مختلف  و رایحه های متنوع ... این   رو برای  خودم خریدم ...پولش رو دادم و به خودم  گفتم تو ارزش داشتنش رو داری ...قیمتش ..راستش برام راحت نبود خیلی اون موقع  ..ولی مهم حسی بود که موقع تستش ..با تصور  داشتنش و  مناسبتش  اومد  توی  دلم ..توی ذهنم ...به خودم گفتم تو  همسر  خوبی  هستی ..تو زن خوبی  هستی صمیم ..تو سعی میکنی  مادر  خوبی باشی ...خوب یعنی به فکر همسر و بچه ات هستی ولی   خودت رو زیاد فدا نمیکنی ...خودت رو بی ارزش  نشون نمیدی ..بهترین بخش  خورشت رو فقط  جلوی  اون ها نمیذاری  چون این  خوب  بودن نیست صمیم ..برای  راحتی  خونواده  خوابت و  خوراکت و  ارامشت رو کم نمیکنی همیشه  ... وقتی  نون صبحانه کم هست  نون رو سه قسمت مساوی  می کنی  و نمیگی  من میل  ندارم  الان ...(البته هنوزم از  دستم در  میره گاهی !!)و تو مدت هاست اینو  فهمیدی  که ارزش مند بودنت رو نشون بدی به دور و بری هات ......اون روزی که اون کفش های  ورزشی  خوب  رو برای  خودت خریدی  و همسر کمی تعجب کرد از قیمتش و  تو گفتی  پاهام باید راحت باشند ..برام مهم بود  ... و  همسر  نگاهت کرد و لبخند زد ..خب اون موقع اون حس خوب  به دنیاها می ارزید ... اون موقع من خودم رو بانویی  دیدم که حتی اگر  هیچ کس رو نداشته باشه (خدایی  نکرده) یکی هست که قدرش  رو میدونه ...و چه کسی  نزدیک تر از  اون ... 

شب به همسری  گفتم برام هدیه چی  می خوای  بخری؟  دستم رو گرفت و آروم نوازش کرد ..گفت خودت گفتی  کتاب ..گفتم کتاب که جزو مهریه من هست ..یادته  که !!؟   خندید و گفت  نه بابا!!!پر رو ...!  گفتم یک چیزی  خریدم برای  خودم ..اگر  دوست داشتی  و فرصت نمیکنی  بری  دنبال چیزی بگردی  میتونه هدیه از طرف  تو باشه ...کنجکاوانه نگاه کرد به بسته  و گفت این که پکش  باز  نشده ...از روی  شکلش خوشت  اومد؟گفتم نه عسلی ..تستر  هم داشت ..من اون رو برای  تو خونه گرفتم ..برای  خود خود همسری و وقتی بهش گفتم این عطر مخصوص تو  هست ... برای خونه ..چشماش برق زد ...خدایا چقدر برق این چشم ها  هنوز  دوست داشتنی  هست برام ...تازه خوشحال هم شد ...قرار شد  تو  مهمونی بهم بده . من برای  این که مامانم خسته نشن و زحمتی  نباشه براش  ازش  خواستیم اگر اشکالی  نداره مهمونی روز  مادر  خونه ی  ما باشه ..یادتونه  روزی که خونه مون رو گرفتیم و این خونه رو پیدا کردیم من گفته بودم انشالله همیشه روزهای  خوب و  مهمونی های دور  همی  توش  داشته باشم ؟ خدا انگار  شنید این آرزوی من رو ..قرار شد  خواهرم و برادرم هم  بیان و  همه خونه ما باشند .از  اون طرف  با خودم گفتم  من و  جاری جون یک سر  شب  عید  می خواهیم بریم خونه مامان جون برای  تبریک روز مادر ..و بهشون هم گفتیم  یک ساعت حداقل و لطفا شام درست نکنند ( چون سخته براش) پس  به همسری گفتم چطوره فقط مامان جون و پدر  جون رو بگم ؟ آخه از شما که پنهون نیست ..من و خواهرم قرار شده بود  این مهمونی رو دنگی دونگی  کنیم ..خب وقتی من مهمون داشته باشم  کمی بیشتر  می خرم و  میشه سهم مهمون ما ..مامان اینام که مهمون ما هستند ...البته من پیشنهاد کردم به همسری که دنگ و دونگ نکنیم  دیگه ..ایشون فرمودند  مزاحم  مهمونی  های راحت نشم لطفا!! و بذارم بیشتر  دور هم باشیم ..خوب حرفی بود اینم ... 

خلاصه که آخر  هفته مهمونی  روز  مادر  ماست  و  امیدوارم شماها هم دور  هم خوب و  خوش باشید ..و اگر  خدایی نکرده  مادر  نیست کنارتون و  مسافر شده چند وقت . براش   هدیه بفرستید ..به یادش باشید ..باو ر کنید   هدیه ها میرسه بهشون ....و  غصه نخورید ...مهربون تر  از  مادر مراقبتونه ...   

 

من هم این روز به مامان گلم ..مادر شوهر  خوبم ...خاله جان مرحومم که سالروز  فوتش و روز  مادر  مصادف شده با هم ..و خوب مادری کرد برای  همه ماها ..و مادر بزرگم که سالگردشون تازه گذشت و برای همه ی  خانم های  مسافر ..مادرهای  مسافر ...مادرهای  مریض ...مادرهایی که شاید  نمی تونند حرف بزنند ...برای  همه اون هایی که هستند و مادر شدند یا خواهند شد و کسانی که نیستند و  وقت شد که مادر  بشند و شدند و  اون هایی که حتی فرصت مادر شدن رو هم نداشتند ...به همه و همه تبریک میگم و ببراشون خیر و برکت  الهی  میخوام ...و بخصوص  به  همه ی  دوستان و خوانندگانم ...شماهایی که بودنتون بزرگ ترین داشته ی واقعی من هست ...به همتون تبریک میگم و   امیدوارم شرافت و انسانیت  محدود به زن و مرد نباشه هیچ وقت ...روز همتو ن مبارک ... 

روز صمیم دوست داشتنی من هم مبارک ... 

 

نظرات (46)
دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت 14:01
ببین صمیم فقط میتونم بگم عااااااااشقتم و خیلی برای خودم متاسفم که اینقدر دیر وبلاگتو پیدا کردم
امتیاز: 0 0
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 03:54
سلام صمیم جان روزت مبارک ..هرچند دیره ولی هرروز روز ماست مه نه؟....صمیم جان من چند سالیه همچین کاری رو میکنم ...البته همسر اونموقع ها گاهی طلا میگرفت گاهی سکه اما حالا که طلا گرون شده انتظار ندارم اما منم دقیقا میخوام همسر برای این روز از قبل برنامه ریزی داشته باشه....نه طلا اما حداقل یه چیز ارزشمند ....نه فقط یه شاخه گل ...اینه که گاهی که اتفاق نمی افته خودم برای خودم میخرم و دقیقا فردای عید که صبحش مرخصی بودم وقتی دیدم کادو در کار نبود و وعده داده شد به زودی!منم رفتم و همین عطر!(باورمیکنی؟بخدا قبل ازاین که لینک رو بازکنم میدونستم تو هم همین رو خریدی! نمیدونم ازکجا ولی 90درصد مطمئن بودم) رو برای خودم خریدم و با اینکه فکرهای تو رو نداشتم اما حالم بسیار خوش شد....مبارکمون باشه....

البته به قیمت 168شما چطور ؟البته که هرچه باشه بازهم ارزش ما بیشتر از این حرفاست مگه نه؟!!

راستی تا حالا فکر میکردم یعنی من وهمسری فکر میکردیم که من فقط اینقدر دیونه ام که 10ساله ماهی یه بار این سوالا رو از همسری میپرسم.جدا امیدوار شدم !!!البته ببخشیدها!!!دوستت دارم .شاد باشی.
پاسخ:
ا چه باحال .....
بووووووووووووووس ...
سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1392 ساعت 10:32
مرسی که واسم وقت گذاشتی صمیم جان
من 26 سال و نامزدم 25 سالشه!
هر دو شاغلیم ، از لحاظ ظاهری من ظریفم و نامزدم خیلی قدبلند و توپولیه
وقتی کنار هم هستیم هیچ کس نمیتونه حدس بزنه که من بزرگترم !
از لحاظ بلوغ فکری هم توی این 5 سال که میشناسمش همیشه چند سال بزرگتر از خودش رفتار کرده ، یه تکیه گاه محکمه واسم تا حالا ازش رفتار بچه گانه و خام ندیدم!
در عوض من انقدر کودک درونم زندس که یه عالمه خرابکاری میکنم و بازی و شوخی و ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ساعت 11:27
صمیم عزیز هرچی بیشتر میخونم بیشتر متعجب میشم
آخه منم مشهدی هستم و از عشقم کمی بزرگترم !
راستی میشه راهنماییم کنی ؟ واسه این اختلاف سنی یکم ذهنم بهم ریخته میترسم بعد از ازدواج مشکلی واسمون درست کنه !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اختلاف سنی در خونواده ها متفاوت بهش نگاه میشه ...ببین نگاه خودت و خونواده طرفین به این قضیه چیه ..برای ما مشکلی نبود و نیست ..برای شما رو واقعا نمی دونم ..مهم تر از همه سن الانتون هست ..اختلاف سنی در چه حد و اینکه نامزدت و خودت چند ساله هستید از نظر بلوغ فکری و استقلال در زندگی ؟
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 ساعت 10:53
سلام دوست عزیز
من همین امروز با وبلاگت آشنا شدم ، واسم خیلی جالبه که انقدر شبیه تو هستم !
منم همیشه از عشقم انقدر سوال میپرسم که دهنمو میگیره میگه میییییییییییییییینا اینارو صدهززززززززززار بار پرسیدی عزیزم!
شوخی های تو با علی ، بازی هایی که گفتی ،و...
خیلی شبیه کارای من با عشقمه !
ما داریم ازدواج میکنیم ، خیلی خوشحالیم خیلی زیاد...
برات آرزوی خوشبختی صدچندان دارم دوست عزیزم توام واسه بهم رسیدن ما دعا کن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم .. انشالله همیشه شاد و گرم باشید ...
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 ساعت 10:16
با سلام و درود خدا بر شما دوست عزیزم
ناامید از زندیگم در یکی از روزهای خوب خدا که قشنگ بود اتفاقی سری به وبلاگت زدم واقعا انگار باخودم حرف می زدی انگار کنارم نشسته بودی و باهام حرف می زدی ممنونم خواهر خوبم دوس دارم باهات دوس شم حرفاتو بشنوم تا امیدم به زندگیم برگرده به همین خاطر ایمیلم رو دادم اگه قابل می دونی برام ایمیل بدی منتظرتم ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم لطف داری خیلی ... من نمی دونم در مورد چی باید باهات حرف بزنم ..اگر مایل بودی ایمیل بدی من در خدمتت هستم .
پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 12:13
روزت مبارک صمیم جون. هدیه خوشگلت هم مبارک باشه
منم ایشالا سال دیگه مامان میشم ولی از حالا برام این روز یه حال و هوای دیگه داره
به همه مامان ها هم این روز و تبریک میگم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 10:59
روزت مبارک عزیزم
خیلی قشنگ نوشتی گلم¡
از لابلای وبلاگ ها وبلاگت دیدم, نوشته هات به دلم نشست:-)
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 23:42
چقدر دوست داشتنی مینویسی صمیم جون... روزت مبارک مامان خانوم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 22:38
حالم خیلی بد بود صمیم
الان با حرفات یه کم بهترم
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 22:25
سلام
برای تبریک روز مادر ، روز زن و ولادت حضرت فاطمه خدمتتان رسیدم
اگر به دنبال ایده های جدید برای آموزش و سرگرمی فرزند گلتون هستید، با صدها مطلب آموزشی از کاردستی گرفته تا آموزش زبان و شعر و قصه در وب سایت کودک سیتی منتظرتونیم!
ما را از پیشنهادات خوبتون آگاه کنید و اگر دوست داشتید ما رو لینک کنید .
http://www.koodakcity.com/
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 20:34
صمیم جان روز ماد و به مامان گل وبی نظیری مثل تو تبریک میگم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 12:04
ممنونم صمیم جان عالی بود.....
روزت مبارک
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 11:53
صمیم جونم روزت مبارک عزیزم
روزم مبارک. از طرف تو بود تبرکاااااااااااا
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 10:47
روزت مبارک عزیزم-مرسی که ایتقدر انرژی مثبت میدی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 10:45


یه عالمه تبریک و ماچ و بغل محکم برای صمیم مهربون روزت خیلی مبارک
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 10:37
سلام صمیم جان
اول از همه این روز عزیز رو به تو مادر و همسر نمونه تبریک میگم
دومین تبریک رو هم به خاطر نگاه زیبات به زندگی میگم
راستش منم امسال دارم مادر میشم و یکم توقعم بالا رفته از تو چه پنهون دیروز منم رفتم عطر فروشی که برای خودم عطر بگیرم اما بازم دلم راضی نشد و دوتا عطر برا مادر و خواهرم خریدم و تو دلم به خودم قول دادم که اگه همسر کادویی برام نگرفت حتما حتما خودم برای خودم کادو بگیرم
برات بهترینها رو آرزو دارم صمیم صمیمی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 10:20
سلام اول از همه که من عاشقتم که اینقدر مثبت و ماهی دوم هم روز زن و مادر بر شما مبارک و خدا سایه مادرت و سایه سما بر سر فرشته ات را حفظ کند
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 09:33
صمیم عزیزم روزت مبارک
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 08:24
صمیم بانوی مهربون و نمونه و دوست داشتنی ما روزت مبارک. بهترینهای عالم هستی رو برات آرزو میکنم. بووووووووس
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 08:19
بزن به افتخار صمیم خانم کف قشنگ رو
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 00:05
سایه بزرگترها بر سرتون مستدام. روزتون مبارک[قلب]
شاد و خرم باشید.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 23:28
همه حرفات همه کارات اداست میخوای بگی منئخیلی خوبم من میفهمم من جالبم اشتباه نمیکنم اگرم بکنم کوچولوو قابل گذشته اما موضوع اینه که تو یه گاو پشمالو و از خود راضی هستی
امتیاز: 0 0
پاسخ:

سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 22:56
صمیم جان روزت مبارک.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 22:55
سلام صمیم جان.من یه تازه واردم که کل آرشیوت را خوندم.باخاطراتت خندیدم وگاهی گریه کردم.ممنون که ما را توی خاطراتت ولحظاتت وارد میکنی .خواستم ورودم را اعلام کنم وبگم با اجازه صاحب خونه.ازاونجایی که خوب هم مهمون داری میکنید پس یا الله.وارد میشوم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 19:28
سلام راستش من لپ تاپ گرفتم تا مطالب وبلاگ شما را بخوانم . قلم دلنشینی دارید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:

افتخار دادید بانو .
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17:36
روزتون مبارک
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 17:30
اگه اشتباه نکم شما تدریس هم می کنید .بنابراین این دو مناسبت را باهم به شما تبریک می گم وامید وارم همیشه سالم وپراز انرژی مثبت باشی ودیگران نیز از نوشته های شما انرژی بگیرند.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 16:23
صمیم جان
روز شما هم مبارک
همیشه به شادی و مهمونی
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 15:27
صمیم جون روز تو هم مبارک

خیلی وقت بود اینجا ننوشته بودم اما این مناسبت خاص رو نمیشد ساکت از کنارش رد شد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 15:16
اون جملت اون پایین پایینا کلللللللیقند تو دلم آب کرد :* :* :*

روزت مبارک عزیز مهربون

آاااااااااااخ که چقد دوست دارم:*
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 13:45
صمیم جون روزت مبارک عزیزم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 13:19
صمیم مهربون
روزت با یه دنیا عشق مبارک
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 13:15
صمیم عزیزم روزت مبارک ایشالا همیشه سالم و شاد باشی .اینکه واسه خودت ارزش قائلی واقعا قابل تحسین هست .ایشالا مامانو مادر شوهرو خواهر و جاری همه مامانای گل و دوست داشتنی همیشه سالم باشن و کنارمون
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 13:15
سلام صمیم جان،

عیدت مبارک،

و روزت نیز.

خیلی این اهمیت قائل شدن برای خودت باارزش هست :)
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 12:37
روزت مبارک صمیم دوست داشتنی
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 12:26
صمیم جون من تز خوندن پستات خیلی چیزای خوب یاد می گیرم... ممنونم عزیزم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 12:03
روزت مبارک صمیم عزیز
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 11:31
سلام صمیم عزیز...
درست میگی ...با همش موافقم...ورساچی انتخاب خوبی بود من البته بنفششو بیشتر دوست دارم...مدتها هم تو فکر خریدش بودم که دیدم الان قیمتش 2.5 برابر شده...میشه بگی چند گرفتی الان؟
از صمیم قلب برات آرزوی شادی و تندرستی میکنم...روزت مبارک عزیزم...امیدوارم مهمونی به بهترین شکل برگزار شه و جمعتون همیشه جمع...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 11:30
زن بودن کار مشکلی ست ؛ مجبوری : مانند یک بانو رفتار کنی ؛ همانند یک مرد کار کنی ؛ شبیه یک دختر جوان به نظر برسی ؛ و مثل یک خانم مسن فکر کنی ؛ ای بزرگ هنرمند زمان خدا قوت .
سلام صمیم مهربونم . روز زن و مادر رو اول به تو خانوم خوشگل و مهربون تبریک میگم و بعد به همهههههههههههههههههههههههه زنها و مادرای دنیا که خدا برای اونایی که دارن حفظشون کنه و اونایی که ندارن قرین رحمتشون کنه . دعا میکنم دعای خیر همشون ژشت سرمون باشه . تو رو خدا هیچکی مادر یا مادر شوهرشو منتظر نذاره . خیلی منتظرن ها . دوست دارم صمیم جون که باعث میشی انقد دلا با جملاتت به هم بیشتر گره بخوره. بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 11:12
مبارکت باشه صمیم خانوم. خوشم میاد از این که تمرین می کنی برای خودت ارزش قایل شی. آدم وقتی خودش به خودش احترام بذاره بقیه هم براش احترام می ذارن.
عطرت هم مبارک باشه. من عاشق این عطرم. میشه بپرسم چند خریدیش امسال؟
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 10:53
صمیم جون همیشه وبلاگتو می خوندم اما امروز که اومدم اینجا و از لحاظ روحی خیلی بهم ریخته بودم و این پستتو خوندم خیلی بهم کمک کرد و تصمیم گرفتم حالا که تو انقدر قشنگ با ما حرف می زنی من هم جواب بدم. مرسی .بازم مرسی و دلم میخواد بغلت کنم
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 10:51
این روز عزیز رو خیلی خیلی به تو بانوی گل و نمونه تبریک میگم مامان گل.حسابی خوش بگذره چهارشنبه. کادوی خوشبوت هم مبارکت باشه گلم. بشادی کنار همسری ازش استفاده کنی انشاله
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 10:47
خوشحالم اولین نفری هستم که برای این پست قشنگت کامنت میذارم -البته اگه قبل ازمن کسی کامنت نداده باشه
اسم وبلاگت رواز لیست وبلاگ های به روز شده دیدم.همیشه برام جالبه کسایی که میگن عاشقانه زندگی میکنیم چیه رمز خوشبخت بودنشون - برای کشف همین راز وبلاگتو باز کردم وراستش یه چیز جدید یافتم
واون اینکه تواین دوتاپستی که من خوندم چیزفوق العاده ای پیدا نکردم یه زندگی عادی ولی نوع نگاهت به زندگی خیلی قشنگ تر از منه خیلی
ولی من همیشه عادت دارم بد ببینم ودنبال بهانه ای باشم برا غصه خوردن
واقعابهت تبریک میگم که میتونی از داشته هات لذت ببری
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 10:44
کللللی لذت بردم از خوندن این پست..... من هم مادرم را چند هفته یکبار میبینم و 10 ساله که روز مادر را تلفنی بهش تبریک میگم و خیلی دلم میگیره.... پسرم هم یک سال ونیمه است و با احتساب بارداری سه تا کادوی روز مادر بهم بدهکار میشه
پاسخ:
سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 10:42
سلام صمیم عزیزم
روز تو هم مبارک
منم سه هفته ست که یه نی نی کوچولو توشکمم دارم ومادر شدم
یادته باهات مشورت کرده بودم که پایان ناممو دفاع نکردم کارمندم و... چکارکنم؟توگفتی تا آماده نشدی باردار نشو.اما 31 سالمه.گقتم دیر نشه!
برام دعا کن حس دوگانه عجیبی دارم...گاهی وقتا خوشحال گاهی وقتام پشیمون از اینکه با درسام چه کنم
راستی این عطر ورساچ تو یادآور خاطره ای برای من.2 سال پیش که عقد کردم همسری تازه سرکاررفته بود بخاطر مخارج عروسی دستش خالی ببود.من رفتم و این عطر و خریدم و به خودم تقدیم کردم این بوی ماه عسل من شد....
خوشم میاد قدر خودمونو میدونیم...
شادو خوشبخت باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیزم ....
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد